۱۳۸۵ دی ۱۰, یکشنبه

سال نو

از امروز آتش بازیها به مناسبت سال نو میلادی شروع شده وصدای ترقه و فشفشه گاهی وقتها ادم رو یاد چهارشنبه سوری ایران میندازه با این فرق که اینجا تو هر کوچه و خیابونی آتیش بازی نمیکنند و محلهای خاصی هست براش.

چند ساعت دیگه به آخر سال 2006 - البته به وقت اروپای مرکزی- نمونده.شاید خوب باشه آرزو کنیم که سال دیگه جهان به یه جای امن تر واسه زندگی تبدیل بشه. بلای جنگ کشوری رو نگیره و آدمها با خیال راحتتر زندگی کنن و توی خبرها کمتر از بدبختی  بشنویم.

سال نوی میلادی شاید واسه ما ایرانیها معنایی نداشته باشه ولی اگه به چشم شروع یه چیز نو بهش نگاه کنیم میتونه امید دهنده باشه. میتونیم ازش به عنوان بهانه استفاده کنیم و خودمون هم یه خرده نو شیم. اگه منتظر یه فردایی بودیم که کاری رو که همیشه عقب مینداختیم انجام بدیم الان موقع خوبی شروع کنیم. از فردا مهربونتر، فعالتر و امیدوارتر باشیم و سعی کنیم بیشتر زیبایی های دنیا رو ببینیم شاید بهتر زندگی کردیم.

خیلی متن رمانتیکی شد.نمیدونم چرا ولی من واقعا دوست دارم سعی کنم یه خرده مثبت تر به دنیا نگاه کنم.

بهر حال، هرجا هستید سال نوتون مبارک. به خدا غربزده نشدم.

۱۳۸۵ دی ۹, شنبه

مرگ دیکتاتور

خبر خیلی ساده بود. هر روز خبرهای اعدامهای زیادی رو میشنویم. برای منی که دوران بچگیم با جنگ ایران و عراق گذشت و همه زندگیمون با بمب های ارتش صدام دود شد باز هم خبر اعدامش نه تنها خوشحال کننده نیست بلکه ناراحت کننده هم هست. دیدن صحنه های کشتن هر انسانی حتی اگه یکی از دیکتاتورترین و ظالم ترین ادمای دنیا باشه غیر قابل تحمله. هنوز نمی تونم مردمی رو بفهمم که توی میدونهای شهرها برای دیدن حلق آویز شدن همجنسشون جمع میشن و با اشتیاق به این صحنه های منزجر کننده نگاه میکنن. صحنه اعدام کردن صدام حالم رو بد کرد.خیلی. به نظرم هیچ ادمی حق کشتن هیچ انسان دیگه ای رو به هر بهانه ای که باشه نداره. حتی به اسم عدالت. همه ادمها همیشه برای کشتن دیگران میتونن دلایل زیاد قانع کننده ای رو ارائه کنن. مثل اینکه صدام دستش به خون خیلی ها الوده بود ولی باز هم این باعث نمیشه از دیدن طناب دار به دور گردنش خوشحال بود.

مرتبط

سهم صدام از مرگ 

اعدام صدام سرپوش روی حقایق

۱۳۸۵ دی ۷, پنجشنبه

نفرین

میخواید یکی رو نفرین کنید بگید: "ایشالله مجبور شی هر هفته یه essay پنج هزار کلمه ای بنویسی". فکر کنم یکی من رو نفرین کرده چون تا 3 هفته دیگه باید سه تاش رو بنویسم و هنوز به نصف اولیش هم نرسیدم.

۱۳۸۵ دی ۳, یکشنبه

بازی زمستونی

مرسی از آسیه و مهرنوش که من رو هم به این بازی یلدا و یا به قول پرستو بازی زمستونی دعوت کردند،ممنون.ولی واقعا 5 تا چیز نوشتن خیلی سخته.

1- تا اواسط سن بلوغم از هر چی پسر بود بدم میومد و همیشه کسر شأن میدونستم بخوام عاشق یکدومشون بشن. بعد از اونم که عاشقیهای دوران بلوغ شروع شد و حتی عاشق پسرهایی که حتی یه بار دیده بودمشون هم میشدم. تو سن 15 سالگی هم تا یه مدت عاشق داریوش خواننده بودم. حالا هم که دیگه هم عالم و آدم از عشقم خبر دارن و میدونن کیه و دوستام میدونن وقتی درباره اش حرف میزنم نیشم تا بناگوشم بازه.

2-  آرزوم اینه که رییس سازمان ملل بشم. از همین الان هم اعلام میکنم زودتر بیاین امضاهاتون رو بگیرین.

3- همیشه میخواستم حقوق بخونم واسه همین وقتی میخواستم واسه دبیرستان انتخاب رشته کنم بابام بهم گفت برو علوم انسانی بخون منم بهم برخورد که فکرمیکنی من ریاضی نمیتونم بخونم که اینو میگی واسه همین غرور بیجا دیپلم ریاضی گرفتم ولی دانشگاه انسانی امتحان دادم و روزنامه نگاری خوندم.

4- همیشه دختر حرف گوش کن بابا و مامانم بودم واسه همین بین خواهر و برادرم به چاپلوس و خود شیرین کن معروفم.

4 الف- اصولا آدم نا امیدی هستم و وقتی هیچی ندارم واسه نگرانی اینقدر فکر میکنم تا یه چیزی پیدا کنم ولی وقتی یکی دیگه از نا امیدیش واسم حرف میزه همچین میرم بالا منبر و از امید و این چیزها حرف میزنم که خودم هم تعجبم میشه.

4ب - تا وقتی دیپلم بگیرم همیشه برنامه کودک میدیدم و هنوز هم از دیدن کارتون لذت میبرم. عاشق شخصیت های کارتونی هم میشدم مثل اسکار توی ممل (دختر مهربون).

5-  همیشه دلم میخواست نقاشی یاد بگیرم و پیانو بزنم. هیچوقت نشد. الانم فهمیدم که اصولا استعداد هنری ندارم.

من مکالمات ذهنی ، نسیمک و قوی سیاه رو دعوت میکنم.

۱۳۸۵ آذر ۲۹, چهارشنبه

بد شانسی

توی این هوای مه آلود و سرد لندن بکوبی بری کتابخونه واسه گرفتن کتابی که فکر میکنی به جز تو هیچکس دیگه ای اونو نمی خواد:"خاطرات تاج السلطنه".قبلا هم چک کردی و مطمئنی که موجوده. ولی نه تو قفسه است و نه روی چرخ دستی ها. دوباره میری به مسئول کتابخونه میگی.میگه خارج نشده و تو یک ساعت تمام کتابخونه رو میگردی.پیداش نمیکنی.فقط از مقادیر متنابهی کتاب درباره ایران و تاریخ ایران روی یکی از چرخ دستی ها می فهمی که درست همون لحظه یک نفر دیگه هم علاقه مند به تاریخ ایران داره اونورا پرسه میزنه ولی تو پیداش نمیکنی که بهش بگی:"تر خدا اون خاطرات تاج السلطنه رو بده من خیلی احتیاجش دارم" و دست از پا درازتر ازکتابخونه میای بیرون.

۱۳۸۵ آذر ۲۴, جمعه

زنان ناصرالدین شاه

با این خیال رشته ای رو که الان دارم میخونم ( زن،جنسیت و فرهنگ از قرن شانزدهم) انتخاب کردم که فکر می کردم بیشتر جامعه شناسی وقتی اومدم دیدم تاریخ یه خرده تو ذوقم خورد ولی الان که چند ماه گذشته کلی برام جالبه .مخصوصا اون تحقیقی که درباه زنهای دوره قاجار انجام میدم. من اصلا اطلاعات تاریخی خوبی ندارم واسه همین الان مجبورم یه خرده به این اطلاعاتم اضافه کنم که البته به خاطر اینکه موضوعاتشو دوست دارم اذیت کننده نیست.

یکی از کتابهایی که تا حالا خوندم درباره زندگی در حرمسراهای دوره قاجار بوده. البته  حرمسراهای  فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه  که معروف خاص و عام هست. ولی بعضی از نکته هاش واسه من جدید و جالبه.مثل اینکه مثلا بعد از ظهرها زنهای نا صرالدین شاه به صف میشدند که شاه ازشون سان ببینه و یکیشون رو برای اون شب انتخاب کنه. البته همه این شانس رو نداشتن که توی صف باشن. اینجا هم باید سبیل سوگلی ها رو چرب میکردن تا اجازه داشته باشن تو صف باشن. به بعضی ها هم دستور داده میشد خودشون زشت و مریض نشون بدن که شاه نپسنده. تو یکی از کتابها نوشته بود بعضی ها به صورتشون زرد چوبه میزدن که ظاهرشون مریض به نظر بیاد. بعد از سان دیدن شاه دستمالش رو پرت میکرده به طرف اونیکه خوشش اومده. و اون می بایست خودش رو واسه اونشب اماده می کرده و البته شاید چند نفر برای یک شب انتخاب میشدن. خب البته این میون بوده زنهایی که سال به سال شاه رو نمیدیدن و البته به این معنا نبوده که اونها رابطه های مخفی خودشون رو نداشته باشن. گاهی با نوکرها و خواجه های حرمسرا تبانی میکردند و مردها رو با ظاهری زنونه به اسم فک و فامیلشون میوردن تو حرمسرا. بعضی اوقات زنهای صیغه ای شاه فقط همون بار اول با شاه همخوابه میشدن و دیگه هیچوقت شاه رو نمیدیدن و کلا فراموش میشدن. مخصوصا اونایی که شاه خودش مایل نبوده و اطرافیان به زور به خاطر اینکه با شاه نزدیکتر بشن اونو به عقد شاه در میاوردن. مثلا توی کتاب " پشت پرده های حرمسرا" از حسین آزاد اومده : "بعد از اینکه سه چهار ماه زیقوله را صیغه کرده بودند به التماس و توسط عزیز اسلطان او را پیش شاه بردند، به قدر ده دقیقه خدمت شاه بوده است و ازاله بکارت او را نموده و فی الفور به اطاق خودش میرود.." یعنی این بیچاره فقط همون ده دقیقه شاه رو دیده و از شانس خوب یا بدش بعدش هم حامله شده. این عزیز السطان که معروف به ملیجک بوده بر اساس بعضی از کتابهای اون دوران خیلی زشت بوده ولی ناصرالدین شاه فوق العاده بهش علاقه مند بوده و یکبار یکی ازش میپرسه رابطه تو و شاه چطوریاست که اینقدر تو رو دوست داره میگه مثل محمود و ایاز. ظاهرا همجنس گرایی مخصوصا بین  مردهای طبقات بالا خیلی رواج داشته.

به نظرم خوندن تاریخ میتونه کمک کنه بفهمی که مثلا چرا جامعه الان اینطوریه و البته ریشه های خیلی رفتارهای اجتماعی و پدیده های اجتماعی رو میتونی پیدا کنی و میتونن کلیدی باشن  برای پیدا کردن راهی واسه تغییرات اجتماعی. من که فعلا دارم با این تاریخ خوندن حال میکنم.  

 

Š

۱۳۸۵ آذر ۱۹, یکشنبه

در عمرم این همه درس نخونده بودم. اگه نصف زمانی رو که اینجا واسه درس خوندم میذارم ایران گذاشته بودم تا حالا فکر کنم فوق دکترام رو گرفته بودم. باید تا 15 ژانویه سه تا پیپر بدم. منی که تا حالا یه دونه essay به انگلیسی ننوشتم احتمالا پیرم در میاد.البته موضوعاتی که دارم کار میکنم جالبن.یکیش درباره زنان در دوره قاجار.یکی انقلاب جنسی در دهه 20 و 30 انگلیس و یکی هم درباره روابط جنسی خارج از ازدواج در رنسانس ایتالیا و انگلیس. همین که عنوانشون رو میبینم هم لرزه بر اندامم می افتد. فکر میکنید از پسشون برمیام. البته چاره ای ندارم جز انجامشون.

در راستای تلاش برای انجام تکالیف مجبور شدم واسه پیدا کردن چندتا کتاب به British Library  برم. یه چیزی تو مایه های کتابخونه ملی خودمون که هر کتابی که چاپ میشه یه نسخش میره اونجا. من ساختمون جدید کتابخونه ملی تا حالا نرفتم.ولی ورژن انگلیسیش خیلی بزرگ و شیک بودم. البته نمیتونی کتاب قرض بگیری فقط میتونی همونجا مطالعش کنی. سالن مطالعش اینقدر با حال بود که آدم دلش میخواد همش اونجا بشینه و بخونه. من که کلی ذوق کردم اونجا. البته کتابی که سفارش میدی بستگی به اینکه کجا باشه معمولا یک ساعت طول میکشه که به دستت برسه. بعضی از کتابها رو هم باید از چند روز قبلش سفارش بدی آن لاین که روزی که قرار بری بتونی بخونیشون. سیستمش به نظرم یه خرده عجیبه از این نظر. خیلی از کتابها رو کتابخونه  دانشگاه خودمون نداره واسه همین من مجبور شدم چند تا از کتابخونه های مختلف عضو شم که بتونم کارام رو انجام بدم.

از درس و مشق که بگذریم.هفته پیش هفته جالبی بود. تونستم از طریق وبلاگم یه دوست پیدا کنم. یه دوست خوب که تونستیم با هم قرار بذاریم و توی لندن هم رو ببینیم. استاد یکی از دانشگاههای انگلیس. یه دختر فوق العاده قابل تحسین، فعال و مستقل. من که کلی لذت بردم اون چند ساعتی که با هم بودیم. جالبیش این بود که کلی روحیات و تفکراتموم شبیه هم بود. حس خوبی داره وقتی یه دوست جدید خوب پیدا میکنی.مهمون این دوست خوب  رفتیم رستوران ایرانی و بعد از چند ماه کوبیده خوردم.قرمه سبزی هم سفارش دادیم که چندان چنگی به دل نزد. حیف که آش رشته نداشت.

...

دیشب دومین شب اکران the Holidays بود که با این همخونه انگلیسیم رفتیم دیدیم. یه فیلم کاملا هالیوودی ولی خوب دو ساعت سرگرم شدم.

...

مجید هم وبلاگش رو با اسم مکالمات ذهنی شروع کرد.

مرتبط:

کتابخونه ملی

۱۳۸۵ آذر ۱۳, دوشنبه

تحوّل

و دست‌های او،
نيروی نور بود.
نيروی نور با رمق دست‌های من،
بيدار شد، حرارت شد،
خورشيد شد، سخاوت شد.

 شعری  از یدالله رویایی سروده شده در خرداد 1343

۱۳۸۵ آذر ۱۲, یکشنبه

طلاق

"طبيعت علائق زوجين را به اين صورت قرار داده است كه زن را پاسخ دهنده‏ بمرد قرار داده است . علاقه و محبت اصيل و پايدار زن همانست كه بصورت‏ عكس العمل به علاقه و احترام يك مرد نسبت باو بوجود می‏آيد . از اينرو علاقه زن به مرد معلول علاقه مرد به زن و وابسته باوست . طبيعت ، كليد محبت طرفين را در اختيار مرد قرار داده است ، مرد است‏ كه اگر زن رادوست بدارد و نسبت باو وفادار بماند زن نيز او را دوست‏ ميدارد و نسبت باو وفادار ميماند . بطور قطع زن طبعا از مرد وفادارتر است ، و بی وفائی زن عكس العمل بی وفائی مرد است .طبيعت كليد فسخ طبيعی ازدواج را بدست مرد داده است ، يعنی اين مرد است كه با بی علاقگی و بی وفائی خود نسبت به زن او را نيز سرد و بی علاقه‏ ميكند . بر خلاف زن كه بی علاقگی اگر از او شروع شود تأثيری در علاقه مرد ندارد بلكه احيانا آنرا تيزتر ميكند . از اينرو بيعلاقگی مرد منجر به بی‏ علاقگی طرفين ميشود ، ولی بی علاقگی زن منجر به بی علاقگی طرفين نميشود . سردی و خاموشی علاقه مرد ، مرگ ازدواج و پايان حيات خانوادگی است ، اما سردی و خاموشی علاقه زن به مرد آنرا بصورت مريضی نيمه جان در می‏آورد كه‏ اميد بهبود و شفا دارد . در صورتی كه بی علاقگی از زن شروع شود مرد اگر عاقل و وفادار باشد ميتواند با ابراز محبت و مهربانی علاقه زن را باز گرداند و از اين كار برای مرد اهانت‏ نيست كه محبوب رميده خود را بزور قانون نگهدارد تا تدريجا او را رام‏ كند ، ولی برای زن اهانت و غير قابل تحمل است كه برای حفظ حامی و دلباخته خود بزور و اجبار قانون متوسل شود."
حقوق زن در اسلام، مطهری

این جملات به عنوان ادله ای برای داشتن حق طلاق توسط مردان مطرح شده. به دلایل گفته شده بالا به دلیل تفاوتهایی که خداوند در نهاد زن و مرد قرار داده است و به دلیل اینکه علاقه مرد محور دوام خانوادگی است و علاقه زن اصلا موضوع مهمی نیست پس تا مرد مشکلی نداشته باشد زندگی میتواند ادامه پیدا کند ولی همین که مرد خدایی ناکرده احساس کند که علاقه ای به زنش ندارد پس ازدواج پایان یافته است. به نظر من جای دیگه ای نمی تونه به این زیبایی عدم اهمیت علاقه زن  در رابطه زناشویی نادیده گرفته بشه.

۱۳۸۵ آذر ۸, چهارشنبه

اسلام و حقوق بشر

چند روز پیش یه خانومی تو دانشگامون سخنرانی داشت که گویا اولین زن مسلمونی بود که به مجلس انگلیس راه پیدا کرده بود. اولین جملاتش این بود که اسلام با حقوق بشر منافات نداره. جمله ای که شیرین عبادی هم تو هر جلسه سخنرانی که داره یه بار تکرارش می کنه. حقوق بشر اگر منظور کنوانسیون حقوق بشر باشه که خیلی از قوانین اسلام باهاش در منافاته. من هنوز نفهمیدم این کدوم اسلامه و این کدوم حقوق بشر که اینها می گن با هم مشکلی ندارن. به نظرم اینکه اسلامیست های مدرن خیلی به این قضیه پرو بال میدن و مدام دارن میگردن تو قران و حدیث و سنت که چند تا چیز پیدا کنن و بعدش بگن ببینین قران و اسلام با حقوق بشر مشکل نداره بلکه این تفسیرهایی که ازش شده چهره خشنی ازش نشون میده در اصل یک استراتژی اختراع شده است که تو این گیرو دار نگاه منفی جهانی به اسلام ازش استفاده میشه. ولی آیا واقعا اسلام با حقوق بشر منافات نداره؟

۱۳۸۵ آذر ۲, پنجشنبه

خاطره،گذشته و ...

حدود یک ماه مونده به کریسمس اینجا تو همه مغازه ها حال و هوای سال نو و خرید و آماده شدن برای جشن گرفتن سال نو رو میبینی. چیزی که هیچ هیجانی برای من نداره و هیچ خاطره ای رو به یاد من نمیاره. حوادث خود به خود هیچ معنایی ندارن. خاطره هایی که همزمان با وقوع اونها تو ذهنمون میاد خوشایند و یا ناخوشایندشون میکنه. یه آهنگ عاشقانه وقتی زیباست که خاطره های دوران عاشقی رو به خاطرت میاره. به نطرم خاطره ها بخش خیلی مهمی از زندگی آدمان. من شخصا ادمیم که خیلی تو خاطراتم زندگی میکنم. آهنگهایی رو گوش میدم که خاطراتم - چه خوب و چه بد- رو به ذهنم میاره. واسه همین پیش میاد که با خودم فکر میکنم دارم تو گذشته زندگی میکنم. البته به همین دلیل کلی هم دچار نوستالژی میشم. البته آدمهایی هستن که فقط جلو و آینده رو میبینن و سعی می کنن به گذشته فکر نکنن. احتمالا اینها موفق ترن. معمولا بهترین بخش خاطرات آدما برمی گرده به دوران بچگیشون. فکر کنم به خاطر اینکه هیچ مسئولیتی نداشتی و همه چیز برات جالب بود برای کشف کردن. با هر چیزی میتونستی کلی خیالات خوب و قشنگ ببافی. تو بزرگی به سختی میشه خیال بافت.

۱۳۸۵ آبان ۲۸, یکشنبه

فریدا کالو

دیشب فیلم فریدا رو دیدم.داستان زندگی فریدا کالو نقاش زن معروف مکزیکی. فیلم با تصوری که ازش داشتم فرق داشت. منتظر دیدن فیلمی از زندگی زنی استثنایی و تحسین بر انگیز بودم. جدا از کارهای هنریش. گفته میشد فریدا زنی سنت شکن بود. بخشهایی از فیلم به این موضوع ربط داشت. داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج. داشتن رفتار و پوشش پسرانه. خواندن کتابهای مارکس و هگل( در دهه 1920 مکزیک). ولی روند داستان که رو به جلو رفت. فریدا شخصیت متمایز و خیره کننده ای از خودش بروز نداد. ازدواج با مرد زنباره. تحمل بیوفایی های شوهرش. یاد گرفتن پختن غداهای باب طبع شوهرش و بردن غذا به محل کار اون و اینکه بفهمه همین چند لحظه قبل شوهرش با یکی از مدلاش خوابیده و عکس العمل خاصی نشون نده. مجموعه ای از رفتارهای یک زن سنتی. احتمال میدم پیش فرضهای من اشتباه بوده. ولی به نظرم صحنه س.ک.س با تروتسکی و برخورد تروتسکی موقعی که داشت سخنرانیهاشو ضبط می کرد یکی از نا امید کننده ترین صحنه های فیلم بود. بخشی از سنت شکن بودن فریدا در تمایلات همجنس گرایانه اش بود که در فیلم به تمایلات جنسی صرف و با رفتاری مردانه به تصویر کشیده شد و رابطه عمیقی در فیلم دیده نشد. به نظرم این نوع تصویر از زندگی فریدا و نپرداختن به زندگی هنری اش یه جورایی شخصیت این فرد رو به زیر سوال برده. حداقل من هیچ جذابیتی در شخصیت فریدا ندیدم در خلال این فیلم.

مرتبط:

Frida

۱۳۸۵ آبان ۲۶, جمعه

حافظ

وقتی دیوان حافظ همراهت نیست و توی یه نصفه شب غربت که بارون شدید میباره هوس  فال حافظ میکنی چاره ای نداری جز اینکه به نسخه ی اینترنتیش رو بیاری.

البته جواب می گیری:

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد                وانچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

۱۳۸۵ آبان ۲۴, چهارشنبه

سایت زنان ایران

سایت زنان ایران دوباره منتشر شد. خیلی خوشحالم. باز هم دوباره با هم شروع کردیم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. دلم برای همه اون دور هم بودنها تنگ شده. ایندفعه از راه دور کنار بقیه هستم . شاید به اندازه اون سالها نتونم مفید باشم ولی سعی خودم رو می کنم. سایت همیشه برای من انگیزه و انرژی اورده و مطمئنم ایندفعه هم همینطور خواهد بود. مرسی از همه بچه های سایت زنان ایران.

همیشه می شود سلام کرد

۱۳۸۵ آبان ۲۱, یکشنبه

Remembrance Day

هفته گذشته تو کوچه و خیابون آدمای مختلفی - مخصوصا مسن ترها - رو می تونستی ببینی که یه گل قرمز کاغذی به لباسشون زده بودن. این نشانه برای گرامیداشت مردان و زنانی بود که جونشون رو توی جنگ از دست دادن. روز 11 نوامبر که روز پایان جنگ جهانی اول، روز یادبود نامیده شده.در ساعت 11، یازدهمین روز از یازدهمین ماه سال آتش توپخانه ها بعد از 4 سال جنگ در سال 1918 خاموش شدند. این روز فقط برای قربانیان جنگ جهانی اول نیست بلکه برای کشته شده های همه جنگها برگزار میشه. تا قبل از جنگ جهانی دوم روز"متارکه جنگ" نامیده میشد و بعد از اون به روز یادبود تغییر کرد. معمولا هر سال در دومین یکشنبه نوامبر که نزدیکترین یکشنبه به 11 نوامبر هست برگزار میشه. و مراسمی در Cenotaph در لندن برگزار میشه. امروز چند بار من صدای مارش نظامی رو که به مناسبت امروز زده میشد شنیدم. و البته آدمهایی که گلها رو به سینهاشون زده بودن بیشتر از روزهای پیش بود.شعری از یکی از سربازان جنگ که بعد از کشته شدن دوستش گفته رو معمولا تو این روز میخونن. می تونید متن شعر رو اینجا ببینید.

۱۳۸۵ آبان ۲۰, شنبه

امروز فیلم 9songs از مایکل وینتربوتم رو دیدم. نمایشی از زندگی یک دختر آمریکایی و دوست پسر انگلیسی اش در لندن. فیلم تشکیل شده از صحنه های رفتن به کنسرتهای راک،س.ک.س و کشیدن کوکایین بود.اولین فیلمی هست که از این کارگردان می بینم.شنیده بودم که کارگردان فیلم های مطرحی ساخته. این فیلمی که من امروز دیدم به گفته روزنامه گاردین  صریح ترین فیلم در زمینه س.ک.س در تاریخ سینمای بریتانیا است. فیلم در سال 2004 ساخته شده و گفته میشه که  رابطه عاطفی مدرن در قرن 21 رو تصویر کشیده. صحنه های رابطه جنسی در فیلم فرقی با فیلم های پورنو نداره. راستش هنوز خیلی متوجه نشدم کارگردان با نشون دادن جزییات کامل س.ک.س می خواست چی میگه. دیالوگهای فیلم خیلی کمن و برای فهمیدن فیلم کمکی نمیکنه. فیلم با برگشتن دختر آمریکایی به کشورش تموم میشه.

فیلم پرستیژ رو هم دیشب تو سینما دیدم. توی لیست تاپ 10 آمریکاست . فیلم در مجموعه درباره رقابت تو شعبده باز در اواخر قرن 19 در لندنه. فیلم خسته کننده نبود و تا آخر مخاطب رو دنبال خودش می کشید ولی موضوع فیلم خیلی موضوع نوآورانه و خلاقانه نبود به نظر من. البته کاملا سرگرم کننده بود.

مرتبط:

پرستیژ

۱۳۸۵ آبان ۱۸, پنجشنبه

تازه این خبر رو خوندم. تو مملکتی که مردم از دیدن روابط خصوصی دیگران لذت می برن و اون رو دست به دست می چرخونن و سر چهار راهها می فروشن،نباید از حکومتش توقع داشت که دلش بسوزه به حال اون دختره بیچاره ای که آبروش رفته و شاید انتظار داشته باشه که با پیدا کردن عاملین و مجازات اونها یه خرده از این زجری که داره میکشه آسوده بشه. حالا باید نگرانی شلاق خوردن هم به بدبختی هاش اضافه بشه. دولت که انتظار میره حداقل در برخی موارد به عنوان حامی آدمهای قربانی عمل کنه خودش بخشی از آزار و اذیت روانی و شاید جسمی رو فراهم میکنه.

۱۳۸۵ آبان ۱۴, یکشنبه

بالاخره من از دیروز کامپیوتر دار شدم و مثل همیشه که یه چیز نو می خرم ذوق زده ام الان هم تو اون حال و هوام فعلا.بگذریم از اینکه کلی پیاده شدم بابتش.

هنوز حالم خیلی سرجاش نیومده ولی زندگی کاری به این حرفها نداره و مسیر خودش رو میره و تو رو هم دنبال خودش میکشه.منم دارم دنبالش میرم ببینم به کجا میرسم. درسها هم هر روز سنگینتر میشه. باید به فکر پیپرهای آخر ترمم باشم.هنوز موضوع انتخاب نکردم. موضوعهای جالب زیاد هست ولی مهم اینه که من از پس انجامشون بربیام. بیشتر دوست دارم رو موضوعاتی کار کنم که شاید تو ایران نشه به راحتی روشون کار کرد. مثل سکسوالیته. یکی از موضوعاتی که تو ذهنمه موضوع بکارت هست. البته با توجه به اینکه گرایش من الان تاریخ باید یه مقطع تاریخی خاص رو انتخاب کنم که درباره این موضوع کمبود منابع هم یه مشکل دیگه است. به هر حال تواین زمینه اگه کسی متنی،کتابی،چیزی سراغ داره ممنون میشم بهم بگه.

توی یکی از جلسات کلاس درباره سکسوالیته که در کشورهای اسلامی سر یک مقاله بجث شد درباره خنثی ها.کسایی که معلوم نیست زن هستند یا مرد. بحث از اونجا شروع شد که به عنوان یک انسان توی جامعه اسلامی در ارتباط با قوانین اسلامی جنس فرد نقش مهمی ایفا میکنه. یعنی انسان حتما باید زن باشه یا مرد.حد وسطی وجود نداره واسه همین کسایی که خنثی هستند باید سعی بشه جنسشون رو مشخص کرد یعنی باید بالاخره زن باشن یا مرد. یکی ازجاهای جالبش این بود که بر اساس قانون شرع اگه جنس یه آدم معلوم نباشه سر نماز جماعت باید آخرین ردیف بین مردها و زنها باشه که اگه احیانا مرده خوب آخرین ردیف مردهاست و مشکلی پیش نمیاد و اگه زن اولین ردیف زنها هست( چون زنها باید واسه نماز جماعت پشت سر مردها بایستن).یکی از روشهایی هم که بفهمن طرف مرد یا زن شمردن دنده هاش هست چون زنها یه دنده کمتر از مردها دارن! زن بودن یا مرد بودن به دلیل مسائل مختلفی مثل محرم و نامحرم،ارث، ازدواج و ... خیلی مهمه.چون روابط آدمها بر اساس جنسیشون معلوم میشه و معلوم نبودن اون یه جورایی نظم رو به هم میزنه.مقاله خیلی مفصل و تقریبا درباره همه احکام درباره خنثی ها صحبت کرده. برای من موضوع هم جدید بود هم جالب.

البته توی غرب هم این مسئله اهمیت داشته. چون نوع تربیت زن و مرد هم به نظر غربیها مثلا توی قرنهای 15-16 با هم فرق داشته.پسرها باید طوری تربیت میشدن که قوی باشن و قوه تجزیه تحلیل داشته باشن.یعنی هم از نظر بدنی هم از نظر فکری میبایست ورزیده باشن. و دخترها باید یاد میگرفتن که چگونه شوهر داری کنن. یکی از کتابهایی که خوندیم در این زمینه "مردانگی درآغاز مدرنیته در انگلستان" بود. اینکه مردانگی چه معنی میداد و شرف مرد چی تعریف میشد که البته بحث ناموس خیلی مهم بوده و بیشتر شرافت یک مرد به خوشنامی همسرش بسته بوده.البته من نتونستم کتاب رو کامل بخونم ولی همینقدری که خوندم شباهتها بین تعریف شرف و خوشنامی بین غرب و کشورهای اسلامی موضوع جالبی بود البته با شدت و ضعفهای مختلف.

از اونجایی که بخشی از عنوان رشته "جنسیت" هست، اینجا دارن سعی میکنن که فقط مطالعات زنان نباشه و مطالعات مردان هم توش گنجونده بشه. از اونجایی که رویکرد جدیدی هنوز هم بخش زنان بسیار بیشتر بهش پرداخته میشه.

برای همین انتخاب یک موضوع از بین این همه موضوع جالب خیلی کار سختی تا ببینیم چی میشه.

۱۳۸۵ آبان ۱۱, پنجشنبه

حالم بدجور گرفته است. می تونم به زمین و زمان و همه چیز فحش بدم و بازم دلم خنک نشه.  اینکه دیگرانی بتونن تصمیم بگیرن که زندگی من به کجا بره و من هیج قدرتی برای عوض کردن مسیر ندارم اعصابم رو خورد می کنه. از امریکا و سفارت آمریکا و اون کارمندای احمقش هم متنفرم. حالم بده...

۱۳۸۵ آبان ۸, دوشنبه

هفته پیش رسما به گشت و گذار گذشت و من با کمال بی خیالی درس نخوندم. رفتم کمبریج که دوستای قدیمیم رو که تازه از کانادا اومدن اینجا ببینم. کمبریج خیلی قشنگ بود و چند تا مال بزرگ داشت که نگذاشتن من بدون خالی کردن جیبم برگردم. یکی از تجربه های جدید من اینجا که خیلی بهتر بود امکانش رو نداشتم خرید اینترنتی هست. حالا دیگه خیلی راحت می شینم جلوی مانیتور کامپیوتر و پولم رو خرج می کنم. البته واسه لباس خریدن ترجیح میدم برم مغازه چون فکر می کنم امتحان لباس یکی از لذتهای خریده.

از وقتی اومدم اینجا کلی عکس گرفتم ولی چون با موبایلمه برای اپ لود کردنشون باید یه برنامه نصب کنم که کامپیوتر های دانشگاه اجازه نمیدن. احتمال زیاد هفته دیگه لپ تاپ دار میشم. بعدش یه سری از عکسها رو میذارم اینجا.

عکسهای دختر خواهر خوشگلم رو هم می تونید اینجا ببینید. الهی! هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر دوسش داشته باشم. ولی الان دلم پر میزنه واسه دیدنش.

۱۳۸۵ مهر ۲۹, شنبه

روسپی محترم

ورونیکا فرانکو یک روسپی که در قرن شونزدهم تو ایتالیا زندگی می کرده. جز گروهی از روسپی ها که در اصل " کورتیزن" خونده میشدن، از وضع مالی خوبی برخوردار بودن و مشتریهاشون افراد طبقه بالای جامعه بود.
این طبقه از روسپی ها معمولا هنر مند و تحصیل کرده بودن. شاید یه جورایی بشه اونها رو با " گیشا" های ژاپن مقایسه کرد. ورونیکا در عین حال شاعر هم بود و زمان خودش 2 جلد کتاب ازش چاپ میشه.
نوع زندگی روسپی ها در قرن 16 و 17 موضوع بحث دیروز کلاس بود. بیشتر درباره ایتالیا و کورتیزنها. یادم اومد یه بار از تو کتابی که م.ف. فرزانه از صادق هدایت نوشته بود، هدایت از یه کتابی به اسم روسپی محترم گفته بود. اینتر نت رو که گشتم دیدم این کتاب از زندگی ورونیکا فرانکو نوشته شده. و سال 98 هم یه فیلم ازش ساختن با عنوان "Dangerous Beauty " که امروز دیدمش. ورونیکا به نظر فوق العاده زن قوی و با استعدادی بود و یکی از دلایل معروف بودنش هم گویا همین ویژگیها است. به خاطر مطالعه زیادش به راحتی وارد بحث با مردها میشده چیزی که تو اون زمان برای یک زن خیلی عادی نبوده.
لبته تو اون دوره این نگاه وجود داشته که روسپی ها منشا گناهن .این رو چند جای فیلم می بینیم که این گروههای مذهبی در جال موعظه هستند که نگاه کنید فساد همه جای ونیز رو گرفته. بعد هم وقتی طاعون میاد میگن که بلای اسمانی که خدواند به خاطر فسق و فجور این روسپی ها نازل کرده و مردم شروع به آزار و اذیت اونها می کنن. توی یکی از متنهای دیروز کلاس درباره قانونی صحبت شد که اون موقع تو ایتالیا تدوین میشه درباره محدودیتهایی که باید کورتیزنها داشته باشن. چون لباس پوشیدنشون با زنهای طبقه بالا فرقی نمیکرده و امکان داشته با هم اشتباه بشن یه سری قانون میذارن که کورتیزنها باید چه لباسها و زیور آلاتی داشته باشن و چه چیزهایی نداشته باشن.
البته کنار این کورتیزنها، روسپی های معمولی هم وجود داشتن که کنار خیابون می ایستادن و مشتریهاشون هم از بین مردهای طبقه پایین جامعه بود.


در جواب سوالهای نیما این چند خط رو اضافه می کنم:
این روسپی ها برای تامین مالی این کار رو می کردن نه لزوما لذت جنسی چون با پولی که از مشتریهای ثروتمندشون می گرفتن گذران زندگی می کردن و برای ایام پیری پس انداز می کردن و البته یه سری مشتریهای ثابت هم داشتن. در مورد ورونیکا فرانکو آموزشها از طریق مادرش که اون هم کرتیزون بوده بهش داده شده چون هم مادرش هم مادربزرگش شغلشون این بوده. معمولا از خانواده های اشراف نبودن و از طبقه ای از اجتماع بودن که نمی تونستن محل در آمدی بهتر از این داشته باشن. در بین اینها بودن کسانی هم که ازدواج می کردن و حتی بعد از ازدواج هم به کارشون ادامه می دادن و شوهراشون براشون مشتری پیدا می کردن.صحبتهایی که دیروز سر کلاس شد نشون میداد که خیلی این کار شوهرها زشت محسوب نمیشده. و البته این زنها بچه دار میشدن و در بعضی موارد دخترها شغل مادرشون رو دنبال می کردن.

۱۳۸۵ مهر ۲۴, دوشنبه

نمی دونم چرا این چند روز اخیر همش بغض دارم. با هر چیز کوچیکی می خوام گریه کنم. از زمین و زمان هم همش دارم ایراد می گیرم. معلوم نیست چه مرگمه.

۱۳۸۵ مهر ۱۹, چهارشنبه

پریشب تا ساعت 3 نصف شب داشتم درس می خوندم. 4 ساعت از پشت میز تکون نخوردم. باید به عنوان رکورد توی زندگی تحصیلیم ثبت بشه. تا حالا همچین کاری نکرده بودم.
واسه خوندن یه مقاله 30 صفحه ای کلی وقت گذاشتم. کلی وضع لغت انگلیسیم خرابه.

مقاله جالبی بود البته. درباره وضع زنان در صدر اسلام. دوران جاهلیت بر اساس این مقاله که خانم لیلا احمد نوشته. وضع زنها در دوران جاهلیت به اون سیاهی که ازش صحبت میشه نبوده. اون از خدیجه به عنوان یک زنی که در زمان جاهلیت زندگی می کرده نام می بره که یک زن تاجر بوده و وقتی که 55 سالش بوده اسلام میاد پس عملکردهاش در اصل بر اساس فرهنگ جاهلیت بوده. یا زنی مثل هند که اون هم شخصیت فوق العاده قوی داشته. بر اساس این مقاله توی او دوران زنهایی بودن که کلید دار کعبه بودن. و اضافه می کنه که زنها حق طلاق داشتن. اون تغییراتی رو که به ندرت در زمان پیامبر در وضعیت زنان در عربستان اون موقع رخ میده رو توی این مقاله مرور می کنه.

اسم مقاله هست:Women and the Advent of Islam

اینجا می تونید یه مصاحبه با اون رو ببینید.

۱۳۸۵ مهر ۱۶, یکشنبه

میان ماه من تا ماه گردون...

بعد از حرفهای جک استر درباره پوشش زنان مسلمون توی انگلیس. بحث درباره این موضوع دوباره داغ شده اینجا. دیروز روزنامه گاردین حدود 5-6 صفحه روزنامه رو به این موضوع اختصاص داده بود و نظرات مختلف رو منعکس کرد. یکی از مقاله ها درباره یه دختر ی بود که اینجا به دنیا اومده و از 20 سالگی تصمیم گرفته حجاب کامل داشته باشه. حجاب کامل یعنی اینکه صورتشون رو هم می پوشونن و فقط چشماشون معلومه. جالب اینه که تو خانواده این دختر هیچکس اینطور حجاب نداشته. اون میگه با حجابش مشکل نداره و خیلی دوستش داره و این انتخابش بوده و دوست نداره کسی بهش بگه چطور لباس بپوشه . یکی از مسائلی که توسط چند تا استاد دانشگاه مطرح شده اینه که وقتی یکی از شاگردهای ما حجاب اینطوری داره با احساس راحتی نمی کنیم. فکر می کنیم نمی تونیم باهاش ارتباط برقرار کنیم. عقیده داشتن حالت صورت توی ارتباط برقرار کردن توی تدریس خیلی مهمه و با دانشجوهای محجبه نمی تونیم ارتباط برقرار کنیم. اون دختر محجبه البته تو مقاله اش گفته که مشکلی نداره و به عنوان یک معلم تونسته ارتباط خوبی برقرار کنه با دانش آموزاش.

این بحث همچنان ادامه داره و جک استرا عقیده داره بالاخره باید فضا برای این بحثها باز بشه. اون میگه با حجاب زنها مشکلی نداره ولی پوشش صورتشون ارتباط برقرار کردن رو براش سخت میکنه.

استفاده از پوشش صورت تو انگلیس مثل اینکه داره روز به روز بیشتر میشه. دخترای جوون مسلمون گفتن ما سواد داریم _ بر خلاف مادرهامون_ و می تونیم دستورات دینمون رو بخونیم و بهش عمل کنیم. این هم بخشی از دستورات دینی ماست.

میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.

۱۳۸۵ مهر ۱۳, پنجشنبه

سه شنبه گذشته اولین کلاس رو داشتم:" جنسیت، جامعه و دنیای مدرن اسلامی".اسمش جذابه. خودش هم برای من که دقیقا از این فضا اومدم جذاب. کلاس دو ترم خواهد بود و 21 جلسه که یک جلسش کامل درباره ایرانه. بقیه کشورها - به غیر از ایران - که به طور خاص قرار دربارشون صحبت بشه مصر، الجزیره ، فلسطین و هند هست. جلسه اول یه خرده توضیح درباره کلماتی بود که عنوان کلاس رو تشکیل میداد. جنسیت چیه؟جامعه به چی می گیم و دنیای اسلام کجاست. که من گفتم که شامل کشورهایی میشه که اکثریت مردمش مسلمونن. استاد پرسید 30 درصد جمعیت 1 میلیارد نفری هند مسلمونن که البته اقلیت رو تشکیل میدن ولی تعدادشون از جمعیت ایران بیشتر میشه. اینا جز دنیای اسلام نیستن؟ یا مسلمونای اروپا و آمریکا؟ من هنوز نمی دونم البته.سوال بعدیش این بود که آیا میشه اصلا از همچین عبارتی استفاده کرد؟ آیا این عبارت توسط اسلام سیاسی برای رویارویی با دنیای غرب یا به عبارتی دنیای کفر ساخته نشده؟ اینها مسائلی که میشه روش فکر کرد.استادمون یه خانم انگلیسی که وقتی بار اول اسم وفامیلش رو دیدم فکر کردم ایرانی: سارا انصاری. ولی نبود. بعد از ازدواجش فامیلش عوض شده. البته شوهرش هم ایرانی نیست ولی اسمش کاملا ایرانی: همایون انصاری که اونم استاد همین دانشکده است ولی پاکستانی الاصل.


کلاس بعدیم فرداست - جمعه - که البته مثل قبلی یکی از درسای اصلیم و قرار دو ترم ادامه پیدا کنه : جنسیت و جامعه در اروپا و انگلستان از 1500 تا 1980. استادمون یه خانم ایتالیایی که قبلا دربارش گفتم. موضوع این درس هم برام جالبه. اولین جلسه درباره این خواهد بود که آیا وضعیت زنان از قرون وسطی به این طرف بهتر شده یا تغییری نکرده و یه جورایی بر همون روال سابق. برای من واضح و مبرهن که بهتر شده ولی یه مقاله بهمون داده که الان عنوانش یادم نیست. که نویسنده اعتقاد داره که تغییر کرده ولی نه به معنای بهتر شدن. گفته ما تاریخ نگاران زن اگر فمینیسم هم باشیم ترجیح میدیم بگیم بهتر شده. حالا قرار فردا دربارش حرف بزنیم.


یه درس دیگه هم واسه این ترم دارم با عنوان " زنان وجنسیت در انگلیس قرن 20" که واسش هفته ای یه بار باید برم لندن. از این هنوز هیچ ایده ای ندارم باید رفت و دید چیه؟


رفتم کلی کلاس کامپیوتر ثبت نام کردم. آخه کلی ارزون بودن 4 تا کلاس شد 5 پوند. کلاس writting هم که کلی بهش احتیاج داشتم خوشبختانه بود و اسم نوشتم. فقط کلاس فرانسه دیر رسیدم و پر شده بود. شاید ترم دیگه.


هر شب هم از کتابخونه دانشگاه که یه عالمه فیلم داره. یه فیلم می گیرم و می بینم .البته از اونجایی که من از این دنیا فیلم خیلی دورم. بیشتر تا حالا فیلم های قدیمی رو دیدم ولی کلی از کشف این قسمت کتابخونه ذوق زده ام. البته از اونجایی که دانشگاه ما خیلی قدیمی هست. فیلمهاشم بیشتر به صورت VHS هستن.


واسه امشب قراره Passanger رو ببینم. وای خیلی مثل اینکه از این دنیا عقبم مال 1975.

۱۳۸۵ مهر ۱۰, دوشنبه

روز پنجشنبه کارت دانشجوییم رو گرفتم. کارت دانشجویی رو توی یه تالار بزرگ که به Picture Gallary معروفه و یک عالمه از نقاشی های دوره ملکه ویکتوریا رو توش گذاشتن انجام شد. اونجا تو کامپیوتر اسمامون رو وارد می کردن بعد با یه رسید میفرستادن توی یک اتاق دیگه که اونجا با دوربین ازت عکس میگرفتن و بعد از توی یک دستگاه در عرض 2 دقیقه کارت دانشجوییت در میومد. میشه از این کارت برای خرید توی دانشگاه هم استفاده کرد البته خوب باید همیشه شارژ بشه.

بعد از اونجا رفتم دانشکده مون. یعنی دانشکده تاریخ. اونجا یه ناهار خوشامدگویی واسه ورودیهای جدید فوق لیسانس داشتن. انواع اقسام ساندویچ و میوه و نوشیدنی. بیشتر محلی هست که همه دانشجوهای گرایش های مختلف تاریخ می تونن با هم آشنا شن. چون در طول سال همه درگیر کلاسای خودشون هستن و ممکنه همچین موقعیتی پیش نیاد.رییس دانشکده 20 دقیقه آخر مدیر گروههای رشته های مختلف رو معرفی کرد و بعد از اون رابط کتابخونه دانشکده ما از امکانات کتابخونه گفت و یک نفر از موسسه تحقیقات تاریخIHR از امکاناتی که اونجا به دانشجوهای تاریخ میدن صحبت کرد . کلی بروشور و کتابچه و راهنما امروز بهمون دادن که تا یک ماه سرم گرمه با خوندنشون.

دانشجوهای هر رشته با مدیر گروهشون جلسه داشتن برای انتخاب واحد. مدیر گروه فعلی ما یه خانم ایتالیایی .اصلی انگلیسی که الان تو مرخصی زایمان و دو ماه دیگه میاد. همکلاسیهام 5 نفرن که به جز یکیشون که یونانی بقیه انگلیسی هستن و وقتی حرف میزنن من مثل این آدمهایی که دارن یه زبون مریخی میشنون بهشون زل میزنم. استادمون خیلی خوب حرف میزنه و من اصلا مشکلش با اون ندارم و کامل میفهمم ولی این انگلیسیها هنوز عادت نکردم به لهجشون.

کلاسامون از هفته دیگه شروع میشه. پایه اصلی رشته من هم تاریخ هست .یعنی یه جورایی تاریخ زنان هست. هفته ای سه روز کلاس دارم که یکیش تو همین مرکز تاریخ که تو لندن هست. یکی از واحدام "جنسیت و جامعه در دنیای اسلامی مدرن" البته اختیاری بود و من ترجیح دادم این رو بگیرم.

الانم باید برم لندن واسه یه کلاس دیگه که البته کلاس اصلی من نیست.

۱۳۸۵ مهر ۶, پنجشنبه

این هفته، هفته ثبت نام و آشنایی با دانشگاه و گرفتن واحد و این جور چیزاست. در کنارش کلی برنامه تفریحی تدارک دیدن که معمولا سال اولی های لیسانس مثل دو تا همخونه ایهای من ازش استقبال میکنن. از ساعت 11-12 شب به بعد تا صبح تو بارها و دیسکوهای دانشگاه پرسه می زنن و به قول خودشون Fun دارن.

یکی از خوبی های! زندگی توی جمهوری اسلامی اینه که عادت به این بارها و دیسکوها نداریم. حداقل برای من هیچ جذابیتی نداره و شاید ماهی یه بار بتونم همچین جایی رو برم. اینکه با دوستات نیستی و اطرافیانت همزبونت نیستن هم شاید یه دلیل دیگه باشه. بهر حال این هم خونه ای های من هر شب ساعت 3-4 صبح میان خونه.

من با این دختر گرجی جورترم. هم نزدیکی سنی داریم. هم تقریبا علایقمون یکی. بعد هم بالاخره وقتی تو کشورش بوده ادم فعالی بود. کلی فیلم مستند ساخته و کلی جاهای مختلف دنیا بوده و در ضمن روزنامه نگار هم هست و اینکه روز تولدمون با 4 روز اختلاف یعنی جفتمون توی یه ماه به دنیا اومدیم. فکر همینا کافی باشه که من باهاش نسبت به بقیه جورتر باشم.

خوشبختانه پریسا بالاخره پریروز از لندن اسباب کشی کرد و دیگه تقریبا هر روز هم دیگه رو میبینیم. البته این چند روز کلی سرما خورده بود و تب داشت. پریسا با این دختر گرجی هم کلاسن و امروز جفتشون ثبت نام دارن.

اینجا هوا شروع کرده به سرد شدن. البته اصلا نمیشه به هوا اطمینان کرد. میبینی صبح ابری ولی یهو ظهر یه بارون شدید میگیره. من تقریبا هر روز میام دانشگاه که بتونم با اینتر نت کار کنم. شبا تو خونه رسما از بی اینترنتی و بی کامپیوتری قاط می زنم. تازه حساب وا کردم و چک دانشگاه تا برسه به حسابم 10 روز طول میکشه. یعنی تا 10 روز دیگه کامپیوتر بی کامپیوتر. اینتر نت خونه دوشنبه وصل میشه و من باید بقیه رو ببینم و حسرت بخورم. این دختر گرجی یه مینی PS2 داره و من هر شب مثل این بدبخت بیچاره های چند دقه قرضش می گیرم که GTA یا ماشین مسابقه بازی کنم. فکر کنم به اندازه ی کافی یه جوری نوشتم که دلتون برام بسوزه.

۱۳۸۵ مهر ۳, دوشنبه

امروز یه جورایی اینجا اول مهر. دانشگاه شلوغه. روز ثبت نام البته بیشتر سال اولی های لیسانس. ثبت نام من جمعه است. اونروز بهمون کارت دانشجویی می دن و دانشکده ای که من قرار توش درس بخونم یعنی تاریخ اونروز دانشجوهای فوق لیسانس رو برای ناهار دعوت کرده. حالا اونروز بیشتر می نویسم.

این یکی دو روز گذشته آخر هفته بود و از اونجایی که بنده کامپیوتر نداشتم نتونستم آن لاین شم. عوضش یه خرده با این هم خونه ایهای جدید آشنا شدم و با هم رفتیم یه خرده تفریح. کلا سه تا همخونه ای دارم. یه دختر 23 ساله انگلیسی که تا حالا کار
می کرده حالا اومده دانشگاه سال اول مدیریت. یه دختر 18 ساله روس که 9 سال انگلیس زندگی می کنه و مدله. اونم سال اول مدیریت. یه دختر نمی دونم چند ساله - بهم نگفته هنوز- ولی فکر کنم بالای 30 سال. مستند سازی میخونه و مثل من بورس chevevning گرفته. دو تا اولی شنبه رسیدن و این آخری دیروز.

اون روس چون مدل و البته خوش هیکل و خوش قیافه یه خرده خودش رو میگیره. این انگلیسی خوبه و این گرجی خیلی خاکی.

روز شنبه برای اینکه از خونه موندن حالم بد نشه رفتم یه سر لندن. این دفعه منطقه westminster . یه منطقه کنار رود Thames رو پیاده رفتیم. و خوب قاعدتا جاهای مختلفی رو دیدیم. ساعت معروف بیگ بن ، موزه تیت مدرن ، London Eye و البته معرکه گیران کنار رودخونه که خودشون رو شبیه مجسمه در اورده بودن و می تونستن ساعتها بیحرکت بمونن یا زنجیری که دورشون بسته بود رو ظرف 3 دقیقه باز می کردن و یا رو زمین چرخ و فلک می زدن و پول جمع می کردن.

یه جایی کنار رود خونه بود که من رو یاد پاریس و کنار رود سن انداخت اون همه محلی برای فروش کتابهای دست دوم بود. یه محل نسبتا بزرگی برای کتابهای دست دوم. جای دوستداران کتاب خالی. اونجا یاد خیلی از دوستام رو کردم.

آخرین جایی که رفتیم موزه تیت مدرن بود. که البته بخش موزش نه نمایشگاهاش مجانی بود. نقاشی ها و کارهایی از سبکهایی مثل کوبیسمٍ، فوتوریسم و پست امپرسیونیسم داشت. من البته هیچ آگاهی هنری ندارم و به لطف دوستم که دانشجوی هنر و کارها رو می شناخت یه خرده می فهمیدم که چی به چیه.

اونروز حدود ساعت 9 شب رسیدم خونه چون مترو بخشی از مسیر رو بسته بودن و من مجبور شدم از یه مسیر دیگه بیام و یک ساعت دیر برسم.

...

مثل اینکه هفته دفاع مقدس. یعنی جنگ 8 ساله. واسه منی که تمام دوران کودکیم رو تو اهواز و توی جنگ گذروندم یعنی یادآوری بمبی که تو خونمون خورد و تمام زندگیمون رو نابود کرد. یعنی صحنه ای پسر جوونی که همینطور که داشت روی پل سفید میرفت سرش با ترکش ار بدنش جدا میشه و هنوز پاهایی بی سر دوچرخه رو می رونن. یعنی صدای رادیو عراق که اعلام میکرد " هشدار دهنده معذور است امروز شهرهای اهواز، مسجدسلیمان ، دزفول و ... موشک باران می شوند". یعنی وقتی که تنها دفتری که گیر میومد واسه مشق نوشتن دفتر کاهی بود و تنها مداد رنگی مداد رنگی های چینی که همیشه خدا نوکشون موقع تراشیدن میشکست. یعنی گونی های پر از خاک در مدرسه به عنوان سنگر. یعنی سایه مرگ همه جا.

۱۳۸۵ شهریور ۳۱, جمعه

خونه جدید

امروز اسباب کشی داشتم. همونطور که قبلا یه اتاق کوچولو تو مرکز شهر. اتاق من تو اون ساختمون از همه کوچیکتر و البته ارزونتر. هنوز کسی نیومده و من اونجا تنهام. رفتم واسه خودم خرید کردم شب می خوام ماکارونی بپزم. وای از فکرش کلی حال میکنم. دلم کلی هوس قورمه سبزی کرده. هر کی میتونه بخوره به فکر منم باشه.

امروز با خیال راحت دوش گرفتم. حمام اونقدر بزرگ بود که مجبور نشم هی خودم جمع کنم که به دیوار نخورم. بعد ازظهر بارون خیلی شدیدی اومد. منم چتر نداشتم مجبور بودم زیر اون بارون بیام دانشگاه. موش اب کشیده شدم. یه ساعت بعدش هوا آفتابی شد. با دوستم رفتیم خوابگاههای دانشگاه رو نگاه کنیم، امیدوار بودیم آفتاب باعث شه پاچه های شلوارمون که آب خالی بود خشک شه که نشد.

این دانشگاه خیلی خوشگله. محوطه ساختمون اصلی یا Founders تا محل خوابگاه یه جاده باریکه خیلی قشنگ داره فکر میکنی داری از وسط جنگلهای عباس اباد میگذری. صدای جغدم میومد. این دوست منم عاشق این داستانهای ترسناکه. و میگه اینجا جون میده واسه این داستانها. راست میگه ساختمون دوره ویکتوریایی با محوطه جنگل مانند اطرافش خوراک یه فیلم ترسناکه. فعلا که دارم حال می کنم اینجا فکر می کنم به مرور زمان بیشتر خوشم بیاد.

این چند روز احتمالش کمه بعد از ظهر ها به اینترنت و کامپیوتر دسترسی داشته باشم. فکر کنم تو خونه قاط بزنم.

۱۳۸۵ شهریور ۲۹, چهارشنبه

اینجا برای اولین بار از نزدیک سنجاب دیدم. سنجاباش شبیه بنلن! البته مثل کارتون رنگی نیستن. همشون خاکستری ان. اینجا کم کم داره هوا سرد میشه. امروز از صبح باد سرد میوزه. ولی خیلی حال میده وقتی این باد رو تو موهات حس کنی و اون روسری احمقانه رو سرت نیست.

یه اتاق تو مرکز شهر پیدا کردم که جاش خیلی خوبه. قراردادش رو بستم. احتمال زیاد جمعه اگه مشکلی پیش نیاد اسباب کشی می کنم اونجا. در اصل نزدیک ایستگاه قطار و مرکز خرید. محلش هم خیلی اروم و قشنگه. البته اتاقش خیلی کوچیکه ولی چاره ای نیست دیگه. حالا که من قرارداد امضا کردم دانشگاه گفته که جا خالی هست. همین روز قبلش گفته بودن اصلا جای خالی نیست و نمیشه و ... حالا دیگه کاریش نمیشه کرد.

از دوشنبه رسما سال تحصیلی شروع میشه. دیروز یه سر رفتم یکی از کتابخونه های دانشگاه ببینم این کتابهایی که استاده گفته چیه. کلی حال کردم با کتابخونش هم بزرگ بود هم قشنگ بود هم سکوت بود و همه یه عالمه کامپیوتر که به اینترنت وصلن و مسنجر دارن. در طول هفته هم تا ساعت 11 شب بازه. کتابهایی هم که استاد گفته کلی قطور بودن و من چون هنوز کارت دانشجویی ندارم نتونستم بگیرم. فقط یه نگاه بهشون انداختم. ولی شوخی بردار نیست باید خوندشون.

تقریبا اینجا روزی یک ساعت پیاده روی می کنم نه اینکه کلی اینکاره ام .چاره ای نیست. میگن توفیق اجباری؟ البته چون مسیر خیلی سرسبز و قشنگه لذت بخش هم هست.

اینجا تا با فرهنگش و قوانینش آشنا شم طول میکشه ولی من که همیشه خدا دنبال یه چیز برای نگران بودنم هستم .همش استرس دارم که فلان مورد چی میشه. حالا هم تا جمعه که کلید اتاقم رو بگیرم نگرانم. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

۱۳۸۵ شهریور ۲۶, یکشنبه

پیکادلی

دیروز دیدم اگه بخوام تو خوابگاه بمونم اونم روز تعطیلی حتما قاط می زنم. تصمیم گرفتم پا شم تنهایی برم لندن ببینم چه خبره. تنها جایی از لندن که اسمش رو شنیده بودم میدون پیکادلی بود. از خوابگاه بایستی یه ربع تا ایستگاه اتوبوس پیاده میرفتم و از اونجا هم سوار اتوبوس فرودگاهه هیترو میشدم. که حدود نیم ساعت میشد بعدش هم خوشبختانه از اونجا تا خود پیکادلی مترو بود. البته اونم یه 45 دقیقه ای طول کشید. اولین چیز که توجهم رو جلب کرد شلوغی زیاد اونجا بود من هم که این مدت آدم کم دیدم کلی ذوق کردم. شروع کردم همین طور پیاده گز کردن خیابونا. در عمرم اینقدر سینما یه جا ندیده بودم. همشون هم یه پلاکارد نصب کرده بودند که تخفیف میدن. همینطور که میرفتم یه گالری عکاسی دیدم که نمایشگاش مجانی بود منم خوشحال رفتم تو. درباره آتش سوزی و اینها بود. عکسهای از دهه های 40 تا حالا از خونه هایی که آتیش گرفته بودن و یه سری عکس هم از بمب گذاری مترو لندن.
یه قهود هم خوردم. یه سری بروشور هم از برنامه های مختلف هنری که قرار بود اجرا بشه برداشتم و اومدم بیرون. همون نزدیکی ها چندتا کتابفروشی بزرگ بود که کتابهای دست دوم می فروختن. با اینجا خیلی حال کردم. خیابونهایی هم بودند که برند های معروف توشون مغازه های بزرگ داشتن.

یه جایی که فقط توی بازی GTA3 دیده بودم محله چینی ها بود. وای اینقدر چینی دیدم که حالم بد شد. زیاد نموندم نمیدونم با اینکه شلوغ بود زیاد احساس امنیت نمیکردم. فکر کنم از اثرهای بازی بود چون تو بازی همش محله خلافکارا بود.

به خاطر اینکه به تاریکی نخورم مجبور شدم زود برگردم. چون نصف راه خوابگاه رو باید از وسط جنگل بیام که تو تاریکی اصلا امن نیست.

شب هم با اینتر نت فیلم هزاران زن مثل من رو دیدم. چقدر خوب که تهران پول ندادم برم سینما ببینمش.

۱۳۸۵ شهریور ۲۴, جمعه

Egham

از خوابگاهی که الان هستم تا ساختمون اصلی دانشگاه تقریبا 20 دقیقه پیاده راهه. نصف بیشتر مسیر هم از یک کوچه باغ باریک می گذره که به خاطر اینکه زیاد درخت داره تقریبا همش سایه است و تاریک. این یکی دو روزه هوا ابری و بارونی بود. مرکز شهر هم حدود یه ربع با دانشگاه فاصله داره. امروز مجبور شدم برای اینکه سیم کارت موبایل بخرم برم یه شهر دیگه. البته خوشبختانه اتوبوس بود و من مجبور نشدم پیاده گز کنم.

نمی دونم چرا دانشگاه و خوابگاه اینقدر از مدنیت فاصله داره. خوبی خوابگاه فعلی اینه که اتاق اینترنت داره و 24 ساعته می تونی از اینترنت استفاده کنی که البته باید از دانشگاه یوزر و پسورد بگیری. همه کامپیوتر ها هم این امکان رو دارن که زبانهای مختلف رو بهشون اضافه کنی و کار کنی.

این خوابگاه که الان هستم موقتی و باید برم دنبال خونه بگردم چون همه خوابگاهها پر شده. تنها چیزی که الان اذیت می کنه همینه.
خوابگاهها فعلا خلوتن و ادمای کمی توش هستن واسه همین همش سکوت مطلق. انگار خانه ارواحن.

شهری که دانشگاه توش هست یه شهر کوچیک توی حومه لندن به اسم Egham و طبیعتا امکانات یه شهر بزرگ مثل لندن رو نداره. واسه همین من مجبور شدم برای خرید یه چیزی مثل سیم کارت برم شهر کناری به نام Staines

حمامها و دوشهای خوابگاه که خیلی با حالن. اب داغشون در اصل داغ نیست فقط یه خرده گرمه. اونی که من دیشب امتحان کردم که اینطور بود. برای من که به آب داغ عادت دارم سرد بود. تو طبقه ما که بیشترشون دختر بود که فقط وان بود و از دوش خبری نبود و من هنوز کشف نکردم ملت چطور اونجا حمام می کنن. من مجبور شدم برم طبقه پایین که بیشتر پسرها هستند چون فقط اونجا دوش گیر میومد. خلاصه اینکه تا اینجا حموم کردن کلی با دردسر بوده.

۱۳۸۵ شهریور ۲۳, پنجشنبه

لندن

اولین چیزی که از توی هواپیما دیدم یه شهر خاکستری بود. همون لندنی که دربارش شنیده بودم و یا تو فیلم ها دیده بودم. ابری و مه آلود. فرودگاه لندن هم اونطوری که گفته بودن ترسناک نبود. توش هم گم نشدم. فقط هواپیمای بریتیش ایرویز که از تهران 1 ساعت دیر پرواز کرده بود و یک ساعت هم تو بوداپست سوختگیری داشت با 2 ساعت تاخیر نشست و یک ساعت هم تو صف passpor checking معطل شدیم.

پولداری حال کردم و با تاکسی تا خوابگاه اومدم. ته دنیا بود این خوابگاه . عمرا نمیشد با اتوبوس اومد. توی جنگل تقریبا. تا اینجا که همه ساختمونهایی که دیدم قدیمی بوده. ساختمون اصلی دانشگاه هم که مال دوره ویکتوریاست. بسکی بزرگه امروز واسه کارای اداریم چند بار گم شدم.
الانم کلی حال کردم که اینجا میتونم فارسی تایپ کنم.

بعدا بیشتر مینویسم.

۱۳۸۵ شهریور ۱۵, چهارشنبه

دیشب مهمونی خداحافظی بود. آره کمتر از یک هفته به رفتن نمونده. به قول یکی از بچه ها داریم یکی یکی آب میریم. امسال من، سال دیگه یکی دیگه. دلم برای تک تکشون تنگ میشه. اینکه دیگه نیستم باهاشون برم استادیوم. یا توی مراسم 8 مارس شرکت کنم. یا با هم "نه بگو نه" بخونیم.
هنوز نرفته دچار نوستالژی شدم چه برسه وقتی اونور باشم.

۱۳۸۵ شهریور ۱۱, شنبه

امروز صبح از سفر برگشتم. کلی کار نکرده دارم که انجام بدم. 10 روز دیگه باید برم و هنوز بیشتر کارام مونده. یه خرده خسته ام ولی مثل اینکه الان وقت استراحت نیست.

۱۳۸۵ مرداد ۳۰, دوشنبه

تولدت مبارک

امروز یه تولد دیگه داشتیم. یه سایت به سایتهای زنان اضافه شد. سایت زنان ایران اولین سایتی بود که تو ایران برای زنان به وجود اومد ولی خوشبختانه آخری نبود و ما هر روز شاهد به دنیا اومدن وبسایتهای جدید زنان هستیم. به نظرم این نشون میده که فعالین حقوق زنان چقدر پر کارن و خستگی ناپذیر. میدان تولدت مبارک. امیدوارم پایدار باشی.


رنگ بندی سایت رو خیلی دوست دارم کلی به آدم انرژی میده.

۱۳۸۵ مرداد ۲۸, شنبه

۱۳۸۵ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

رياست فدراسيون جهاني فوتبال


رياست محترم كنفدراسيون فوتبال آسيا


ما ؛ اعضاي كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها ، در راستاي مبارزه با تبعيض جنسيتي در فوتبال ايران، اين نامه را به پيوست بيش از صد هزار امضاي پتيشن :
( WOMEN SPORTS FANS OF IRAN YES! TO) براي شما ارسال مي كنيم.


همانگونه كه مي دانيد زنان ايراني طرفدار فوتبال، اجازه ورود به استاديومهاي ورزشي براي تماشاي فوتبال را ندارند.


ما در طول دو سال گذشته تلاش كرده ايم، مسئولان ورزش ايران را متقاعد كنيم تا حقوق شهروندي ما را در مورد حق تماشاي مسابقات فوتبال در استاديومها از ما سلب نكنند ؛اما در مقابل، نه تنها از سوي مسئولان شرايط براي اين امر مهيا نشده، بلكه شاهد برخورد فيزيكي و ضبط دوربين ها و وسائل شخصي مان بوده‌ايم و تعدادي از اعضاء گروه به خاطر مطالبه حق مدني خود بازداشت شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند.


بهانه آنها براي اين تبعيض جنسيتي، نبود امنيت در محيطهاي ورزشي براي زنان است، در حاليكه اين عذر ، تنها براي زنان ايراني است و زنان غير ايراني مي توانند آزادانه وارد استاديومها شوند ،بازيها را تماشا كنند و تيم ملي خود را تشويق نمايند.


ما معتقديم تبعيض جنسيتي براي طرفداران فوتبال به هيچ وجه قابل توجيه نيست و اگر مسئله، فقدان امنيت براي زنان است، انتظار ما اين است كه مسئولان فوتبال ايران، هماهنگي‌هاي لازم را براي تامين امنيت زنان انجام دهند.


با توجه به موارد مذكور،از شما مي خواهيم به اين مسئله توجه ويژه مبذول فرمائيد و از اختيارات خود براي پايان دادن به اين تبعيض جنسيتي عليه زنان طرفدار فوتبال، استفاده كنيد.


در پايان از توجه و تلاش شما سپاسگذاريم.


گروه هماهنگ كننده
كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه‌ها

۱۳۸۵ مرداد ۶, جمعه

هفته پیش هفته شلوغی بود. برگزار کردن کارگاه آموزشی کلی انرژی می بره و خستت می کنه.هماهنگی ها؛بدو بدوها و نگرانی ها از اینکه مشکلی پیش نیاد استرس زیادی تحمیل میکنه. اولین تجربم بود و کلی یاد گرفتم. البته کامل هم نبود و نقص هایی داشت. حالا هم که احساس سرماخوردگی دارم. خوابم حسابی به هم ریخته. یعنی بیشتر کمبود خواب دارم. کارگاه شهرستان بود. بچه های خوب و فعالی بودن. کار سختی رو می خوان شروع کنن و در عین حال جذاب. چیزی که احتیاج دارن انگیزه و پشتکار بیشتره. مانع های زیادی دارن که به نظر من مهمترینش کمبود منابع مالی. ازبین بردن این مانع می تونه خیلی کمک کنه ولی کافی نیست. بچه ها معمولا داوطلبانه کار میکنن ولی یکی از مشکلات کار داوطلبانه کوتاه مدت بودنش. گروهی که بر پایه کار داوطلبانه باشه بعد از یک مدت نیروهاش دچار ریزش میشن و اگه نتونسته باشه افراد جدیدی رو جذب کنه فعالیتش متوقف میشه. منابع مالی و جذب نیروهای جدید دو تا عاملی هستن که به نظر من میتونه به ماندگاری سازمانهای مخصوصن سازمانهای غیر دولتی کمک کنه.

۱۳۸۵ تیر ۲۲, پنجشنبه

بعضی خبرها هم خوشحال کننده ان هم ناراحت کننده. خبر ویزا گرفتن عزیزترین فرد زندگیت خوشحالت می کنه چون موفقیت اون مثل اینه که تو موفق شدی و ناراحتت می کنه چون پشت سرش به جدایی فکر می کنی. یه جدایی که الان نمی دونی چقدر ممکنه طول بکشه. از خودت مرتب می پرسی که آیا طاقتش رو داری یا نه؟ می تونی تحمل کنی؟ وجوابی براش ندارم. جداشدنهای زیادی رو تو زندگیم تجربه کردم. همیشه نزدیکترین افراد زندگیم رفتن. فرودگاه برام محلی برای گریه کردنها و خندیدنها . این یکی سخت ترینشه. ولی با همه اینها خیلی خیلی براش خوشحالم. امیدوارم یه روزی باشه که دیگه نخوام بگم خداحافظ.

۱۳۸۵ تیر ۱۳, سه‌شنبه

توسعه و حقوق بشر

برگشتم خونه. خوشبختانه به خاطر بارونهای روزهای گذشته گویا هوا بهتر شده. البته بدون کولر نمیشه تحملش کرد. هوای هلند هم این اواخر گرم شده بود. اونجا به خاطر اینکه گرما طولانی مدت نیست معمولا خونه ها کولر ندارن. خوشحالم که تهران اینطور نیست چون احتمالا کباب می شدیم. دوره حقوق بشر با افرادی از سراسر دنیا خیلی آموزنده بود و البته سوالهایی رو هم برام مطرح کرد که مهمترینش اینه که چطور میشه به توسعه دست پیدا کرد که حقوق بشر کمترین آسیب رو ببینه؟این سوالها خیلی ذهنمو مشغول کرده البته باید خیلی بیشتر بخونم و یاد بگیرم تا شاید بتونم جوابی پیدا کنم. این دوره زاویه دیدم رو وسیع تر کرد. می خوام از این به بعد مسائل توسعه رو جدی تر دنبال کنم. چون وقتی دقت می کنی می بینی داشتن توسعه لزوما به معنای داشتن کشوری امن که همه آدمها از بودن درش لذت ببرن نیست. توسعه قربانیهایی هم داره.

۱۳۸۵ تیر ۱۰, شنبه

عضو جدید

جدیدترین عضو خانواده ساعت 12:15 نصف شب 8 تیر به دنیا اومد. یه دختر کوچولوی خیلی با نمک. منم خاله شدم. عکسا 17 ساعت بعد از تولدش گرفته شده. حدود 20 ساعت مامانش رو اذیت کرد تا به دنیا اومد. ولی خوشبختانه مامان و بچه حالشون خوبه. 10 روز زودتر به دنیا اومد. احتمالا می دونسته من اونوقت اینجا نیستم و کی می تونم ببینمش واسه همین زودتر اومده که خالش رو ببینه قبل از رفتنش:D



یاسمینا کوچولو


با ناخوناش همون ساعتای اول صورتش رو زخم و زیلی کرده.




۱۳۸۵ تیر ۳, شنبه

دلم خیلی گرفته. تنگم شده. هیچ کاریش نمی تونم کنم. شاید گریه بتونه کاری کنه. خیلی وقتا گریه کمکم کردم. خیلی دلم می خواد گریه کنم. اینجا هوا ابری و بارونی. اینجا من دلم برای خیلی ها تنگ شده. یه هفته دیگه برمی گردم. دل تنگیهام تموم میشه اونوقت؟

۱۳۸۵ خرداد ۲۶, جمعه

دیروز با یه سری از بچه ها از هند و آفریقای جنوبی رفتیم موزه آنا فرانک تو آمستردام. یک دختر یهودی که تو اردوگاههای نازیها مرد. و بعد از مرگش خاطراتش رو چاپ کردن. این غربیها خیلی علاقه دارن همه چیز رو موزه کنن. حدود 8 یورو برای دیدن خونه ای که آنا فرانک توش زندگی می کرد. دست نوشته هاش. عکساش. فیلم هایی از مصاحبه با کسی که تو خونشون کار می کردن. وسایل شخصیش و خیلی چیزای دیگه. ولی واسه من خیلی جالب بود. فیلمها و عکسهایی که از کشتار یهودیها اونجا بود وحشتناک بود. این دختر هم چند سال با خانوادش تو اون خونه با کمک دوستاشون پنهانی زندگی می کردن تااینکه یه نفر لوشون میده.دیدن این موزه تجربه خوبی بود. یه قسمتش پخش یه سری تیزرها بود درباره موادی از حقوق بشر مثل آزادی اجتماعات؛ آزادی بیان و اینجور چیزها. فیلم های کوتاه پخش می کردن بعد از ملت می خواستن که رای بدن موافقن یا مخالف. مثلا آیا با آزادی بیان " هموسکچوالا باید کشته بشن" موافقید؟ خیلی ها اونجا جواب منفی دادن.
خوردن ناهار توی یک رستوران کوچولوی قدیمی تو یکی از کوچه های آمستردام که خیلی هم ارزون بود کلی چسبید.

۱۳۸۵ خرداد ۲۲, دوشنبه

حالم خیلی بده. اینجا آدم انگار دستش به هیچی نمیرسه. اخبارهای خارجی چیز زیادی ننوشتن. دقیقا معلوم نیست کیا رو گرفتن. بعضی اوقات ارامش کشورهای اروپایی حالت بد می کنه. مخصوصا وقتی می بینی هیچ دردی ندارن. آسیه درباره تجمع امروز نوشته.
پرستو هم لینک داده به خبرها. نگران هستم. امیدوارم اونایی که دستگیر شدن رو زودتر آزاد کنن و اذیت نشن.


مرتبط:
خسته‌ام، خيلي خسته


zigzag dreams


سردرد ناشی از توهم دموکراسی

۱۳۸۵ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

مهم وفوری

یکی از دوستام می خواد واسه گرفتن ویزای آمریکا بره ترکیه. کسی تازگیها رفته ترکیه واسه ویزای آمریکا. منظورم ویزای دانشجویی. میشه اگه کسی هست کامنت بذاره تا باهاش تماس بگیریم. یا اطلاعاتی که به نظرش مهمه بگه.
مرسی

۱۳۸۵ خرداد ۱۴, یکشنبه

هواپیمایی KLM به جز اینکه تمیزتر و جدید تر بود هیچ فرق خاصی با ایران ایر نداشت. 24 ساعت گذشتش نخوابیده بودم و نصف سفر خواب بودم. هوا اینجا عالیه. بر خلاف 2 ماه پیش که خیلی سرد بود و درختا هنوز سبز نشده بودن الان همه جا سبز و فوق العاده زیباست. هلند به نظرم کشور فوق العاده زیبایی. ظرف چند روز آینده باید صبح تا شب سر کلاس باشم. بابت این قضیه خوشحالم. مباحث حقوق بشر رو دوست دارم و اولین بار این امکان برام به وجود اومده که یه خرده حرفه ای دربارش یاد بگیرم.

۱۳۸۵ خرداد ۱۱, پنجشنبه

سهم من، سهم زن، نیمی از آزادی

دیروز اولین کاری که نیروی انتظامی انجام داد گرفتن دوربینهای خبرنگاران و عکاسایی بود که اومده بودن اعتراض ما رو گزارش کنن و عکساشونو پاک کردن. در نتیجه عکسایی که از دیروز هست خیلی محدود و کمه.
مریم جونم لطف کرد و چند تا ازعکسای دیروز رو داده که من بذارم رو وبلاگم. نسرین هم شرح مفصلی درباره دیروز نوشته.
شعارایی که دیروز می دادیم اینا بود:
"آزادی ، برابری، عدالت جنسیتی"
" سهم من، سهم زن، نیمی از آزادی"
" ورود به استادیوم حق مسلم ماست"
و سرود جنبش زنان


"برای دیدن تصاویر در اندازه واقعی روی آنها کلیک کنید"




ولین باری که تا کمر از پنجره آویزون شدم









۱۳۸۵ خرداد ۱۰, چهارشنبه

یک ساعت دیگه میریم استادیوم. قرار با یک اقدام نمادین حقمون برای ورود به ورزشگاه رو یه بار دیگه بیان کنیم. پارسال همین موقع ها بود که برای بازی ایران- بحرین بچه های جنبش زنان جلوی در ورزشگاه حاضز شدند و با تلاششون تونستن وارد ورزشگاه بشن. یک سال گذشته ولی یکی از ایتدایی ترین حق شهروندی یعنی اجازه حضور زنان به ورزشگاه ها به زنها داده نشده است. ما امروز داریم میریم که بگیم گذشت زمان باعث نمیشه ما بی خیال حقمون شیم.

۱۳۸۵ خرداد ۷, یکشنبه

اسم لولیتا رو وقتی اولین بار دوستی کتاب "خواندن لولیتا در تهران" آذر نفیسی (که الان سرچ کردم تو گوگل که لینکشو بذارم دیدم فیلتره و از طریق یک لینک دیگه پیداش کردم) رو بهم داد شنیدم. و نسخه سیاه وسفید فیلم رو تو یکی از مسافرتام به صورت تصادفی دیدم. چند روزپیش دیدم نسخه جدیدترشو تو ولی عصر یه دست فروشی می فروخت با زیرنویس فارسی. داستان عشق ممنوع یک استاد مسن دانشگاه به یک دختر 14 ساله که به خاطر این عشق با مادر دختر ازدواج میکنه و میشه نا پدری. پرداختن به یکی از تابوترین نوع رابطه جنسی که لولیتا درفیلم میگه" زنای با محارم". لولیتا هم با وجود سن کمش کاملا به این رابطه جنسی با مهارت یک زن جواب میده. پایان غم انگیز فیلم وقتی لولیتای شیطون و بازیگوش با باردار شدن تبدیل به یک زن میشه با وجود اینکه سنش هنوز کمه به نظر من یکی از تراژیک ترین صحنه های فیلم. رابطه با ناپدری نبود که زن بودن لولیتا رو به وجود آورد بلکه مادر شدن که تو رو از اون دنیای بچه گانه می کشه بیرون و به سرعت بزرگت میکنه.
لولیتا هیچوقت عاشق ناپدری نمیشه و در طول فیلم بارها نشون میده که این رابطه براش حکم معامله رو داره. یعنی بیشتر یه خودفروشی. برای رسیدن به خواستهاش و با کمی شیطنت تن به این کار میده. موضوع عشق توی فیلم وقتی لولیتا عاشق یک سازنده فیلم پورنو از بچه ها میشه . و به قول خودش تنها کسی که عاشقشه به نظرمن اون حس عشق های تابو رو دوباره روش تاکید میکنه. فیلم اخلاق رو و یا چیزی که ما به این اسم میشناسیم رو زیر سوال میبره بدون اینکه حس بدی داشته باشیم. از اول فیلم حس نادرست بودن این رابطه در ذهن به وجود نمیاد.
فیلم به نظرم تراژدی کسایی که هنجار و تابوهای زندگی رو شکستن و همونطور که ناپدری سمبل اونه همیشه در یک عذاب وجدان همیشگی به سر می برن نه به خاطر اینکه واقعا به بد بودن موضوع اعتقاد دارن بلکه به خاطر اینکه یاد گرفتن که بده و دیگرانی اون رو بد می دونن.

۱۳۸۵ خرداد ۳, چهارشنبه

دوباره شلوغ شد

دانشگاه تهران دوباره شلوغ شده. امروز که اومده بودیم دانشکده رو دیوارا نوشته بودند" کوی دانشگاه دوباره به خاک و خون کشیده شد"،" 18 تیر دوباره تکرار شد" و... نوشته بودند که 15 دانشجو دستگیر شدند 7 نفر زخمی و یگان ویژه تمام طول شب جلوی کوی دانشگاه بوده و هنوز هم هست. امروز ساعت 12:30 دانشکده ادبیات تجمع و الان آهنگ
" یار دبستانی" داره تو دانشکده پخش میشه. ملتهب بودن فضا کاملا حس میشه.


ساعت 1 بعد از ظهر دانشگاه تهران بودیم. بچه ها جلوی دانشکده فنی به اعلامیه یکی از بچه های دانشکده علوم اجتماعی گوش می دادند که در کنارش پسری یک بلوز خونی رو دستش گرفته بود. بعد سرود " ای شهید" خونده شد و بعد در حال خوندن سرود " یار دبستانی" به سمت دانشکده های ادبیات و هنر برای تشویق بقیه دانشجوها به پیوستن به اونا سرازیر شدند. بعد هم به طرف یکی از درهای بسته دانشگاه سمت حرکت کردند و پشت در رو به خیابون در حالیکه پلیس بیرون در ایستاده بود شعار " مرگ بر دیکتاتور"، دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد" " رییس انتصابی استعفا استعفا" و ... سر می دادن. نیروهای پلیس خیلی زیاد نبودند حدود 20-30 جلوی درهای خیابون انقلاب و البته 2 نفری یا 3 نفری تا خیابون فلسطین دیده می شدند. خیابون 16 آذر هم پلیس نبود. جمعیت دانشجوها 500- 700 نفر بود حدودا. بعد از در با خوندن سرود سمت دانشکده حقوق و بعد دوباره دانشکده فنی رفتند.تا وقتی من اونجا بودم اتفاق قابل توجه و خاصی نیفتاد. و مثل تجمع های دیگه بود. با توجه به اینکه بچه ها درباره کوی می گفتند انتظار داشتم جمعیت زیادتری ببینم. بچه ها بین شعاراشون به طرفداری از ترکها و تبریز هم شعار می دادن.
بچه ها میگفتن دیشب بعد از اینکه کوی آروم شد وبچه ها رفته بودن بخوابن نیروی انتظامی اومده تو کوی و یک سری رو دستگیر کرده.بچه ها تعداد دستگیریها رو از 7- 20 نفر می گفتن.

۱۳۸۵ خرداد ۱, دوشنبه

بيانيه شماره 2 کمپین دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه‌ها


طی هفته‌های گذشته، موضوع حق ورود زنان به استادیوم‌های ورزشی، که پیش از این بارها و بارها از سوی فعالان جامعه مدنی و جنبش زنان مطرح شده بود، کشکمش فراوان میان مقامات مختلف حکومتی برانگيخت. اما ظاهرا این موضوع، که با صدور دستور رئیس جمهور آغاز شد و با مخالفت مراجع قم ادامه یافت، با تجدیدنظر دولت به بحثی پایان‌یافته در عرصه سیاست تبدیل شده است.


معتقديم لازم است فضای جامعه امروز بيش از هر وقت انسانی شود. انسانی؛ نه زنانه و نه مردانه.
معتقديم فرياد كردن نام ايران از حنجره زنان ايرانی حرمت هيچ ديواری را نمی‌‌شكند. آن‌چه شكسته می‌‌شود، تابوی سنت‌های اشتباه تاريخی است كه پيش روی زنان فرهيخته ايرانی قد كشيده است.
معتقديم در شرايطی كه مردانه شدن فضای ورزشگاه‌ها باعث شده است بسياری از دختران و زنان علاقه‌مند به فوتبال با ظاهری مردانه خود را به تماشای چمن سبز برسانند، آسيب‌های اجتماعی و فرهنگی ناشی از تداوم اين سياست‌ها به نفع هيچ‌كس نيست.


با این اعتقاد و با توجه به این واقعیت که زنان ایرانی همچنان از حق ورود به استادیوم‌های ورزشی محروم‌اند، کمپین «دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه‌ها» با شعار «حق زن، نیمی از آزادی» مجددا اعلام می‌دارد که خواسته‌های زنان را برای حضور آزادانه، نامشروط، و بدون تبعیض در همه فضاهای عمومی از جمله ورزشگاه‌ها پی‌گیری خواهد کرد.


تیم ملی فوتبال ايران تا پيش از بازی با تيم ملی کرواسی و بعد از بازگشت از اين کشور تا روز مسابقه با تيم ملی بوسنی هر روز در ورزشگاه آزادی تهران برای آمادگی بازی‌های تدارکاتی تمرين دارد؛ تمرين‌هایی که معمولا در حضور چند هزار مرد، بدون حضور زنان برگزار می‌شود.
بر همين اساس و در ادامه بیانیه شماره یک، کمپین دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه‌ها از همه زنان و مردان آزادی‌خواه و طالب برابری که حق حضور در فضاهای عمومی را حق شهروندی همه افراد جامعه می‌دانند، دعوت می‌کند در قدم بعدی همراه با فعالان جنبش زنان در تمرینات تیم ملی فوتبال در زمین شماره 2 استادیوم آزادی حاضر شوند.


کمپین «دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه‌ها».

۱۳۸۵ اردیبهشت ۳۰, شنبه

روزهای شلوغی هستند این روزها. کارهای زیادی برای انجام دادن هست و کارهای نیمه تمام زیاد. مدیریت به نظرم یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. هماهنگ کردن همه کارها. نگران بودن از به موقع انجام نشدن آنها. سرزنش کردن خودت به خاطر کم کاریهای احتمالی. استرس همیشه با آدم هست. تصمیم گرفتن بدترین بخش کار.
چه تصمیمی و کی درسته؟عواقبش همش بر عهده خودته. و بعضی اوقات نمی دونی چی درسته؟مثل الان من. خیلی خسته ام.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

استاد بافرهنگ!

دیروز چند دقیقه دیر رسیدم سر کلاس اباذری. وقتی وارد کلاس شدم شکه شدم. دیدم با کمال خونسردی سیگارشو روشن کرد و شروع به دود کردن. در طول 1.5 ساعت کلاس سه تا سیگار کشید و همه رو کف کلاس انداخت و زیر پاش له کرد. کلاس هیچ فرقی با کوچه و خیابون براش نداشت. همین استاد چند جلسه پیش طبقه متوسط ایرانی رو به گند کشید. که نه فرهنگ درست حسابی دارن نه چیزی. به راحتی همه رو زیر سوال می بره. ولی خودش توی فضای بسته بدون اینکه از بقیه سوال کنه و اجازه بخواد سیگار می کشه. از کلاس به عنوان سطل آشغال استفاده میکنه. ایشون یکی از باسوادترین استادهای دانشکده علوم اجتماعی! دانشگاه تهرانه. به سوادش شک ندارم ولی حالا به فرهنگش شک دارم.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۲, جمعه

خیلی عذاب دهنده است وقتی خودت نباشی. وقتی جایی می ری که هیچ شباهتی به تو ندارند و مجبوری برای ساعتی وانمود کنی تو هم مثل بقیه آدمهایی هستی که اونجا حضور دارن. چون در غیر اینصورت به عنوان یک موجود عجیب و غریب بهت نگاه می کنن. دیشب خودسانسوری در عادیترین رابطه یعنی یک مهمونی ساده تجربه کردم. اینقدر برای منی که همیشه خودمم سخت بود که با بغض همراه شد. مثل دیگران نبودن، مثل دیگران زندگی نکردن باعث میشه نتونی با همه ارتباط برقرارکنی. دیشب مجبور شدم ( از این جمله حالم بد میشه) بگم منم مثل بقیه یه زنی هستم که مهمترین کار زندگیش رو (ازدواج) رو انجام داده چون برای میزبان تصور اینکه بدون ازدواج (با هم) رفتیم خونشون فوق العاده سخت بود. سوالهای سخت تر کی عقد کردید؟جشنم گرفتید؟ چرا نگرفتید و ... حالم رو بد می کرد. اگر دوستم نبود و بحث رو عوض نمی کرد کلی سوالهای احمقانه دیگه برو بایستی جواب می دادم. با سوالها مشکل نداشتم .ولی از اینکه باید چیزی غیر از واقعیت بگم ناراحت می شدم. اولین و آخرین باری بود که به همچین جایی می رم. جایی که فرق داشتنت پذیرفته نمی شه و به عنوان یک کار غلط بهش نگاه میشه.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

جو دانشکده امروز جو اعتراض و شعار بود. قضیه از ساعتی شروع شد که دکتر جمشیدیها (رییس دانشکده) اجازه نداد که انجمن اسلامی دانشکده سمینار " دموکراسی و زندگی روزمره" رو برگزار کنه. دلیلی هم که اعلام شد عدم داشتن مجوز برای سمینار و هم اینکه انجمن اسلامی دانشکده به کل مجوز فعالیت نداره. که گویاقضیه به چند ماه پیش برمی گرده که انتخابات انجمن اسلامی تایید نمی شه و ... که من خیلی جزییاتش رو نمی دونم. در جریان بحث، رییس دانشکده عصبانی میشه و با یکی از دانشجوها دست به یقه. این موضوع باعث عصبانیت دانشجوها شد به طوری که شروع به شعار دادن در محیط دانشکده کردند بعدش هم به سمت در اصلی راه افتادند که نگهبانها در رو ققل زدند و اجازه ورود و خروج ندادند. بچه ها با خوندن سرود" یار دبستانی" و "ای شهید" به سمت سلف راه افتادند. اونجا همگی به سخنرانی آقای علیجانی - که گویا قرار بود در سمینار حضور داشته باشه- از طریق موبایل گوش دادند. بعد از اون با شعار " رییس انتصابی استعفا،استعفا" به سمت دفتر دکتر جمشیدیها رفتند. که جلوی اتاق رییس دانشکده با نیروهای انجمن اسلامی جدید و بسیجی ها درگیر شدند. دکتر فکوهی اومد با بچه ها صحبت کرد و ادامه اعتراض رو به تالار ابن خلدون منتقل کرد. توی تالار همه اساتید و دانشجوها صحبتاشون رو کردند ولی به نتیجه خاصی نرسید. مثل همه حرکتهای دانشجویی که با یک شور و هیجان شروع میشه ولی به هیچ جا نمی رسه.


پ.ن. واسم سواله چرا دانشجوها در اعتراض به دستگیری جهانبگلو اعتراض نکردن؟ واسه اینکه دیگه تشکلی به نام تحکیم وحدت عملا وجود ندارد یا اینکه چون جهانبگلو مثل آغاجری مذهبی نبود؟



مرتبط:
دیروز، روز سخت و تلخی بود

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

امروز بعد از چند سال دوباره رفتم نمایشگاه کتاب. برام بیشتر یک تجدید خاطره بود. خاطره از سالهای اول دانشکده یادم نیست چندمین نمایشگاه مطبوعات بود. زمانی که اولین مجله دانشجویی دانشکده رو داشتیم و یک غرفه در نمایشگاه. همون سالی که مهاجرانی رو استیضاح کردند و همه رادیو گوش می دادند تو نمایشگاه. جای همه دوستانی رو که یا نیستند دیگه یا هر کدوم یه طرفی رفتند خالی کردم. قوی سیاه! خیلی یاد اون روزها همش از لحظه ای که وارد سالن مطبوعات شدم، تو ذهنم بود. ولی حال و هوا فرق داشت. چقدر شاد بودیم و پر انرژی و امیدوار.
از حس نوستالژی که بیام بیرون باید بگم که دوتا کتاب خریدم و چندین مجله. کتاب شعر " آنا آخماتووا" از نشر چشمه و "داروی تلخ" آلبا دسس پدس از انتشارات ققنوس. از پدس قبلا " از طرف او" و " دفترچه ممنوع" رو خونده بودم. نوشتارهایی زنانه که دوستشون داشتم.
یه سری هم فصلنامه شورای فرهنگی – اجتماعی زنان با موضوع "فمنیسم" خریدم ببینم اونا چی می گن دربارش که البته تا حدودی معلومه ولی به نظرم باید نظرات مخالف رو هم خوند. مسئول غرفه " ادبیات و سینما" هم مخم رو زد و دو تا شماره از مجله شون که درباره برتولوچی و کوبریک بود خریدم.
و یک خبر زرد اینکه " رضا کیانیان" رو هم تو مجله فیلم دیدم و به من لبخند زد. ( جوادبازی)


یکی از شعرای "آنا آخماتووا " که وسوسم کرد کتاب رو بخرم اینه:
" او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاهی، تاووس سفید
و نقشه رنگ پریده آمریکا.
و سه چیز را دوست نداشت:
گریه کودکان
مربای تمشک با چایی
و پرخاشجویی زنانه.
... و من همسر او بودم."

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

ما هم Yes

از همون روزای اولی که وبلاگ زدم می خواستم بخش انگلیسی رو هم شروع کنم. ولی تنبلی مانع شد. پرستو که وبلاگ انگلیسیش رو زد بیشتر وسوسه شدم که اینکارو کنم. روز شنبه گذشته امتحان IELTS داشتم. و از اونجایی که wrting رو به نظرم خوب ندادم فکر کردم وبلاگ انگلیسی یک انگیزه میشه که سعی کنم نوشتنم رو بهتر کنم.
حالا
خانمها، آقایان!
این شما و این وبلاگ انگلیسی من.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

وقتی این مطلب آسیه رو دیدم، باز هم بغضم ترکید. قبلش وقتی صنم خورشید خانومش رو بست. دیگه طاقت نیاوردم. حالم واقعا بد شد. سایتمون رو دوست دارم. باهاش زندگی کردم. اون باعث شد هدفم رو پیدا کنم و دنبالش برم. نمی خوام بسته شه. اینو همتون خوب حس می کنید. دلم بدجور گرفته.
کاری که بعضی ها شروع کردن سودی نداره اگر هم داشته باشه،آب به آسیاب دشمن ریختن. با اخلاق فمنیستی جور در نمیاد. آسونه دم از فمنیسم زدن. ولی مثل مردان چاله میدانی حرف زدن را چه کار می کنی؟

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

خیلی عصبانی شد. ولی من کار خودم رو کرده بودم. امروز از اون روزهای بدی بود که الکی اشکم سرازیر می شد. یهو گفتم یه کاری کنم که هیچوقت تو زندگیم نکرده بودم. حتی اون موقع که یه بچه ی 4-5 ساله بودم. قیچی رو برداشتم و افتادم به جون موهام. کوتاشون کردم. تو آینه که خودم رو نگاه کردم، دیدم واقعا زشت شدم. ولی حس خوبی داشتم. یه کار جدید انجام بدی که قبلا نکردی. حالا باید برم از دلش در بیارم. هی می گفت زشت میشی، باور نکردم. کدومش مهمتره زشت شدن یا حس خوبی که دارم؟

۱۳۸۵ اردیبهشت ۹, شنبه

هدف مهمه!

شاید بتونم حالا یه خرده نفس بکشم. روزهای شلوغی بودن روزهای گذشته. خبرهای زیادی بودن که بچه ها به اندازه کافی دربارش نوشتن. اجازه حضور در استادیوم کلی سروصدا به پا کرد. خیلی ها سعی کردند با اشاره به اینکه "احمدی نژاد" اجازه داده، دست کمش بگیرن. ولی واقعیت اینه که فعالان زن در ایران تلاشی رو آغاز کردند و به نتیجه رسیدند. معلومه که بالاخره باید یه مقام دولتی این دستور رو می داد. ولی مهمترین بخش قضیه اینه که این دستور بعد از تلاشهای زیاد جنبش زنان بود. رفتن به استادیوم یک خواسته و مطالبه کوچیک بود ولی این روحیه رو به ما می ده که واسه بزرگتراش تلاشمون رو ادامه بدیم. هنوز خیلی راه مونده ولی موفقیتهای کوچیک هم مزه ی خودش رو داره و باعث می شه با انرژی بیشتر به جلو بریم. کاشکی همه ما به این باور برسیم که مهم رسیدن به موفقیته. سعی نکنیم با "انگ زدن" به هم دیگه تلاشهای هم رو دست کم بگیریم و انرژیهامون رو هدر بدیم.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱, جمعه

ما چی؟؟

- دیگه گندشو در اوردن با این لباس پوشیدنشون. یه خرده حالشو نو بگیرن خوبه.
- مگه خودتون زمان شاه مینی ژوپ نمی پوشیدین؟
- اونوقت جامعه فرق داشت. تازه مینی ژوپهای ما مثل مانتو های الان زننده نبود!
- یکی از اولین حقوق آدمها. حق آزادی پوششون.
- تو جامعه ای که همه به یه سری ارزشها اعتقاد دارند نمیشه که هر جوری خواستی لباس بپوشی.باید از قوانینی که اکثریت بهش رای دادن تبعیت کنی.
- پس آزادی فردی چی میشه؟
- این چیزا مال فرهنگ غربی نه ما. هرکی نمی تونه، بره اونجا زندگی کنه.

این یه مکالمه با کسی بود که ظاهرش مذهبی نیست. عین همین جملات گفته شد. بحث رو ادامه ندادم. فقط اینو فهمیدم که این آدما تعدادشون خیلی زیادتر از ماهاست. و نه خانواده شهدان نه چیزی. همین زنهای معمولی با لباسهای معمولی.

۱۳۸۵ فروردین ۳۰, چهارشنبه

استاد محترم نظریه های فمنیستی یه 12 ناقابل بهم داد. بالاترین نمره رو کسی گرفت که هیچ مشارکتی تو کلاس نداشت. نتیجه اون هم کل کل سر کلاس رو گرفتم.

۱۳۸۵ فروردین ۲۸, دوشنبه

۱۳۸۵ فروردین ۲۶, شنبه

ایست نداریم!

وبلاگ فرناز فیلتر شد. یکی از وبلاگهایی که دوستش داشتم و می خوندمش. وقتی تو فضای سایبر حمایت از حقوق زنان و صحبت درباره اون رو تحمل نمی کنند در فضای واقعی حتما سخت تر و شدید تر باهاش مقابله می کنند. از فیلتر شدن کلمه زنان تا فیلتر سایتها و وبلاگها نشون می ده که به مطرح شدن مسائل زنان به عنوان یک تهدید نگاه می شه. اونایی که سعی میکنند با هر کلمه، جمله و مطلبی فمنیستها رو بکوبند و بدترین تهمتها رو بهشون بزنن آیا با حذف هر کدوم از اونها از اینترنت احساس آسایش می کنند؟ برخی از روشنفکرها و حکومتی ها در یه چیز اشتراک دارند و اون " ضد فمنیست بودن" . من شخصا همش رو از ترس می دونم. ترس از دست دادن قدرت، موقعیت و منافع. البته همشون می دونن که آب رفته به جوی بر نمیگرده و حرکتی که سالهاست شروع شده با همه تلاشهایی که بکنن وای نمیسته. سایتهای زنان هر روز داره بیشتر میشه.روزنامه ها مجبورن صفحات بیشتری به مسائل زنان اختصاص بدن. تو دانشگاهها گروههای مطالعاتی زنان و فعالیتهای مرتبط با اون بیشتر داره شکل می گیره چیزی که تا همین چند سال پیش در این سطح وسیع دیده نمیشد. اینها همه نتیجه باوری که اسمش"فمنیسم".

۱۳۸۵ فروردین ۲۳, چهارشنبه

۱۳۸۵ فروردین ۳, پنجشنبه


عکسهایی از مجسمه های یخی که توسط چینی ها ساخته شدند. اون تو داشتیم یخ می زدیم.ولی خیلی با حال بود.



برای دیدن عکس کلیک کنید


۱۳۸۵ فروردین ۲, چهارشنبه

لی لی پوت

هممون فکر کنم کتاب انگلیسی سال دوم دبیرستان رو یادمون باشه که یکی از درساش درباره یه شهر منیاتوری تو هلند بود. ما دیروز یه سر به این شهر زدیم که خودشون بهش می گن Madurodam. یه هلند کوچیک شده. نمونه هایی از ساختمونهایی با معماری قدیمی و مدرن. کشتی ها، قطارها و حتی هواپیماها تو این شهر کوچیک زندگی می کنند. ساکنین این شهر 16000 نفرند که در شهری به مساحت 18000 متر مربع زندگی می کنند. چند تا از عکسایی که گرفتم می تونید ببینید. مقیاسها نسبت به نمونه های واقعی 1:25 است. هر ماکت رو باید 25 برابر کرد تا اندازه نمونه واقعی در بیاد.





پترس فداکار تو کتاب فارسی پنجم دبستان.البته اسم اصلیش" هانس برینکر" نه پترس.







۱۳۸۴ اسفند ۲۹, دوشنبه

آقایان هوس می کنند بدون هیچ فکر و تحقیقی تصمیم می گیرند. چقدر باید هزینه های تصمیمات غلط رو بپردازیم. میگن چون تحقیقاتی نیست نمی دونیم که این طرح در ذخیره کردن انرژی نقشی داشته یا نه. از این مسخره تر هم میشه؟ و نمی خواستن مردم سردرگم شوند. نگران اینم که ملت هم پیش خودشون بگن، آفرین چقدر اینها به فکر مردمن. واااااای که از وقتی خبر رو خوندم همینطور دارم حرص می خورم. تموم مشکلات رو حل کردن حالا رسیدن به حل چیزهایی که در موردشون تحقیقی وجود نداره.

۱۳۸۴ اسفند ۲۷, شنبه

این روزها زیاد وقت نمی کنم بنویسم. هوا اینجا خیلی سرده و از بهار خبری نیست. سرماش بیشتر به دلیل وزش باد که تفریبا همبشه هست،در غیر اینصورت میشه گفت هوا خوبه. این شهری که ما هستیم اسمش دلفت که یکی از قدیمیترین شهرهای هلند و بهترین دانشگاه فنی هلند تو این شهر. اینجا یه چیزایی درباره شهر هست. یوهانس ورمیر از نقاشان معروف هلندی تو این شهر زندگی میکرده و یکی از شاهکاراش یه نقاشی که از یه بخشی از شهر کشیده. بیشتر خیابونهای شهر سنگفرشن و کوچه های باریک و قدیمی هم تو شهر زیادن.

ایرانیهای اینجا واسه سال نو تو شهرهای مختلف برنامه دارن. ولی چیزی که نیست همون بوی عید.بوی بهار. مثل اینکه از دید و بازدید عید هم اینجا خبری نیست.

با اینکه دو روز به عید مونده ولی پیشاپیش اومدنش رو به همه شادباش می گم. امیدوارم سال جدید بهتر از سالهای قبل باشه. به همه خوش بگذره.

۱۳۸۴ اسفند ۲۲, دوشنبه

آرامش

بعد از 5 ساعت تو آسمون بودن. بعد از 5 ساعت استرس داشتن. بالاخره به زمین نشست. همیشه زمین رو بیشتر دوست دارم. حس امنیت بهم می ده ولی آسمون برام پر از
نا امنی. خونه، زمین و خانواده همشون برام به معنی آرامشه. مخصوصا وقتی مدتها ازشون دور باشی.

۱۳۸۴ اسفند ۱۹, جمعه

همیشه دم سفر کلی کار نکرده است که مثل اینکه تا لحظه آخر تمومی نداره. منم دارم بی خیالی طی می کنم و همچنان از این وبلاگردی و اینترنت بازی دل نمی کنم. فردا هم که تا آخرین لحظه بدو بدو دارم. ولی همه اینها به حال بعدش می ارزه. امیدوارم بهمون خوش بگذره. از فردا صبح به مدت 24 ساعت خواب بی خواب.

۱۳۸۴ اسفند ۱۸, پنجشنبه

بگو نه

شعار امسالمون "نه " بود. " بگو نه".
ترانه زيباي معصومه شعارمون شده بود.


"به دستی که شلاق مرگه
به چشمی که فصل تگرگه
به پرونده زرد پاییز که برگه که برگه همه اش برگ برگه


به اعدام بارون بگو نه
به تقدیر گریون بگو نه
به این سال و ماه شکسته به این سقف ویرون بگو نه!


به رسمی که سرزندگی نیست
به فصلی که بارندگی نیست
به تاریخ تلخی که توش زندگی نیست


نه بگو نه بگو نه
نه بگو نه بگو نه"


كليپ پويا هم مي گفت."نه"


سال گذشته جلوي دانشگاه، استاديوم، رياست جمهوري و ..و گفته بوديم "نه".


ديروز صبح لبخند مي زدم و به افراد خوشامد مي گفتم.
با هم ترانه مي خونديم. ترانه را فرياد مي زديم "بگو نه بگو نه بگو نه"


آينا تو نمايشش گفته بود " ما زنده و ايستاده ايم" . و مي گيم "نه"


بعد از ظهر تو پارك دانشجو هم جمع شده بودند كه بگن "نه".


ولي كتك خوردند. درد كشيدند. گريه كردند.


فرناز مي گه حتي به سيمين بهبهاني هم رحم نكردند. چون اونم اومده بود بگه "نه"


آخر شب جاي لبخند صبح بغض تو گلوم بود. تصور اينكه اونجا چه اتفاقي افتاده بود بغض رو بيشتر مي كرد.


ولي هممون مي دونيم سال ديگه 8 مارس بلندتر مي گيم "نه". كسي شك داره؟


F*** THE POLICE


من سهم مهرورزیم رو گرفتم! هر کی نیومده بود، گردن خودش!
تلخي
آره حق با ما است
تجمع آرام زنان در روز زن به خشونت کشیده شد
جهان بهتري ممكن است به دور از هرگونه خشونت
8 مارسي كه خيلي تلخ بود

۱۳۸۴ اسفند ۱۵, دوشنبه

اعتراض به لغو برنامه های 8 مارس دانشگاهها

بیانیه دانشجویان در پی لغو مجوز مراسم 8 مارس در دانشگاهها:


وزارت علوم، تحقیقات و فناوری در سالهای اخیر همواره تلاش می کرد برنامه های مربوط به روز جهانی زن به نحوی محدود و کم اثر برگزار شود اما امسال این عزم به صورتی عریان و هماهنگ در قالب ممنوعیت برگزاری هر گونه مراسم بزرگداشت روز جهانی زن (8 مارس) اعمال شد.


اگرچه برای ما روشن نیست که این عزم ریشه در کدام منطق و تحلیل دارد اما مدیریت دانشگاهها با این بهانه که در ایران تنها روز میلاد حضرت فاطمه (س) روز زن است از صدور مجوز برگزاری مراسم و بزرگداشتها خودداری کرده اند. معلوم نیست چرا مدیریت وزارت علوم می پندارد تنها یک روز در سال باید به عنوان روز زن دانسته شود و اصولا چرا این حساسیت ، تنها در مورد روز جهانی روز زن بروز می کند و مثلا شامل روز جهانی کودک، کارگر و ... نمی شود؟ روز جهانی زن در اصل نمادی از همراهی و هم آوائی زنان در دنیا است که به صورت سمبلیک به همه مصادیق و مظاهر تبعیض جنسیتی و خشونت علیه زنان اعتراض می شود. آیا این اقدام سمبلیک منافاتی با بزرگداشت مقام حضرت فاطمه دارد؟


ما معتقدیم این بهانه ها نه تنها نمی تواند وجدان بیدار دانشگاهیان را قانع سازد بلکه با دست آویز قرار دادن احساسات و اعتقادات دینی برای پیشبرد اهداف سیاسی موجب وارد شدن خدشه بر ساحت آن بانوی والا مقام خواهد شد. واضح است که تسلط نگاهی واپسگرا و مردسالار بر وزارت علوم تنها دلیل این اقدام است. ما قطعا به هر نحو ممکن این گونه مراسم را برگزار خواهیم کرد اما نمی توانیم نگرانی خود را از تبعات تسلط چنین تفکری بر عرصه دانش و اندیشه پنهان کنیم. آیا این اقدامات مقدمه ای برای عملی ساختن نیت سهمیه بندی ورود به دانشگاهها با هدف کاهش حضور دختران وتفکیک جنسیتی در محیط دانشگاهها نیست؟


ما مصرا از وزیر علوم می خواهیم با لغو محدودیتهای فوق نگرانی فزاینده دختران دانشجو و زنان ایرانی را برطرف کند. در غیر این صورت ما تردید نخواهیم کرد که عصر ارتجاع به دانشگاهها بازگشته است.


اگر دوست دارید امضایتان در پای این بیانیه باشد. تمایل خود را با ذکر نام و و نام فامیلی بیان کنید.ممنون.

۱۳۸۴ اسفند ۱۴, یکشنبه

از 8 تا 8

«هشت تا هشت» عنوان کلی برنامه‌ای است که با شعار «نه»، روز چهارشنبه، 17 اسفند برابر با 8 مارس با همکاری کانون زنان ایران، مرکز کارورزی سازمان‌های جامعه مدنی، سایت زنان ایران و موسسه‌ی راهی برگزار می شود.
8 march
این برنامه که به طور هم‌زمان در دو سالن مجزا اجرا می‌شود شامل دو میزگرد است: «بررسی و تحلیل جنبش زنان؛ از 8 مارس گذشته تا 8 مارس امسال» با حضور شهلا لاهیجی، فاطمه صادقی، بابک احمدی، حمیدرضا جلایی‌پور و شادی صدر و میزگرد وبلاگ‌نویسان درباره‌ی «سانسور زنان در اینترنت» با حضور لیلا نظری، فرناز سیفی، مریم میرزا و پرستو دوکوهکی.
نمایش فیلم «ماده 61»، ساخته‌ی مهوش شیخ‌الاسلامی و نمایش خیابانی «همچنان ایستاده و زنده‌ایم» نوشته و اجرای آینا قطبی‌یعقوبی و هنرمندی گروهی از دانشجویان دختر دانشگاه هنر دانشگاه آزاد اسلامی، فلش «8تا8» و سه اسلایدشو با موضوع عکس‌ها و نقاشی‌هایی درباره‌ی زنان و وقایعی که از سال گذشته تا امسال در حوزه‌ی زنان رخ داده است بخش‌های دیگری از این برنامه را تشکیل می‌دهد. مرور مطبوعات در یک سال گذشته نیز جزئی از برنامه است.
برنامه که از ساعت 9:30 صبح شروع می شود و تا ساعت 5 عصر ادامه دارد، در مجموعه‌ی فرهنگی شقایق واقع در خیابان ولی عصر، پایین تر از پل پارک‌وی، پلاک 1541 برگزار خواهد شد.

۱۳۸۴ اسفند ۱۲, جمعه

It is my great pleasure to inform you that you have been selected to undertake the Chevening scholarships' joint award with Royal Holloway for 2006/2007 academic year.

خبر خوشحال کننده بود. به خاطر اینکه همیشه شادیهام رو به راحتی نتونستم قبول کنم و همزمان باهاش نگرانی ها هم بودند، ای میل رو چند دفعه خوندم که نکنه اشتباه
می کنم. ظواهر تا این لحظه نشون میدن که باید خوشحال بود.پس خوشحالم. همین.یه توضیح اینکه این بورس British Council برای یه سال فوق لیسانس خوندن تو انگلیس. اگر همه چیز خوب پیش بره برای سپتامبر 2006.

۱۳۸۴ اسفند ۱۰, چهارشنبه

می خواهند دیده شوند...

بحث گی ها و لزبین ها این روزها در برخی وبلاگ ها به چشم می خوره. من نمی خوام جوابی بدم یا زیاد وارد بحث شم. فقط درباره دیده های خودم می خوام بگم. این روزها تو خیابون زیاد می بینم پسرهایی رو که طرز لباس پوشیدنشون و رفتارشون حداقل با هم جنسای خودشون خیلی فرق داره وقتی می گم خیلی به این معنا که افراد بر می گردن و با تعجب بهشون نگاه می کنن. بیشتر هم تیپشون شبیه دخترهاست. بلوز تنگ، شلوارهای تنگ و کوتاه و گاه صندلهای بندی که بندشون رو به دور ساق پاشون گره زدن. ابروهای کاملا برداشته و صورتهای فوق العاده تمیز و برق زده و نوعا راه رفتنشون یه خرده با غمزه است. اینها کسانی هستند که نسل پیش ما بهشون عنوان"اوا" می دادند. موضوعی که توجه من رو جلب کرده و یک نمونش رو امروز تو رستوران دیدم،زوج بودن این آدماست. دو نفری که من امروز دیدم،یکیشون کاملا با عشوه زنانه حرف می زد و اون یکی کاملا مثل یک دوست پسر که با دوست دخترش حرف میزد جوابشو میداد و در دو مورد هم نگاههای کاملا عاشقانه. یعنی کاملا وجود یک رابطه خاص بینشون حس میشد. این افراد با وجود تابو بودن این نوع رفتارها در ایران باز هم کاری نمی کردند که کسی توجهش به آنها جلب نشود. این نکته برای من جالب بود. اینکه این افراد سعی می کنن در جامعه بسته ما خودشون رو ابراز کنن و برخیشون از این مسئله ابایی ندارند. به نظرم این یک نشانه است. شاید می خوان بگن که ما رو ببینید، هستیم و اینقدر سعی در سانسورمون نکنید. قرنها توی کشورهایی مثل کشور ما سعی در یه جورایی نابود کردن اینگونه افراد داشتن. اینکه این روزها این مسئله رو زیاد می بینیم به این معنی نیست که سخت گیریها جواب نداد و یک تجدید نظر لازمه؟

۱۳۸۴ اسفند ۸, دوشنبه

روز جهانی زن

کم کم به هشت مارس نزدیک می شویم. گروههای مختلف مدافع حقوق زنان هر یک برنامه هایی برای این روز تدارک دیده اند. هر روز ولی به تعداد زنانی که تحت خشونت قرار می گیرند اضافه می شود. هر روز زنان فقیرتر می شوند. هر روز زنان بیشتری طعمه باندهای قاچاق انسان می شوند. هر روز زنان بیشتری در جنگها و مناقشات کشته می شوند. بر تعداد عاطفه ها و لیلا های هر روز افزوده می شود. هر روز هم دلارام ها و نازنین ها حکم اعدام می گیرند. و ما هر سال هشت مارسی را می گذرانیم شاید سال بعد بهتر از امسال باشد.

۱۳۸۴ اسفند ۷, یکشنبه

خیلی خوشحالم. به دو تاییمون ویزا دادن. یه سفر دو نفره اروپا کلی حال میده. دلم برای مامانم اینا هم تنگ شده خیلی. خوشحالم بعد از سالها عید دور هم جمع می شیم. هر وقت رفتم پاییز بوده.
اونم خانوادمو می بینه بیشتر با هم آشنا میشن. تا حالا بابام و داداشم رو ندیده. ببینم مردای زندگی من با هم چطور کنار میان.
کلی چیز باید بخریم.بلیطا رو خوب شد رزرو کردیم. این انتخاب سوغاتی هم خودش یه پروژه است.من که کلی هیجان زده شدم. مردم بسکی هر جا رفتم گفتم کاش اونم بود و می دید. الان دیگه خودش می بینه.

۱۳۸۴ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

جنگ نه....

امروز یه ای میل داشتم از یک سازمانی که در زمینه مخالفت با جنگ فعالیت می کنند. به مناسبت والنیتن کلیپی درست کردند و فرستادند که به نظرم تأثیر گذار اومد. و خواستن که یه پتیشنی رو علیه جنگ در عراق امضا کنیم. به نظرم الان بیشتر از هر زمانی احتیاج داریم که بگیم با جنگ مخالفیم. و اینکه جنگ قرار چه بدبختی ها رو به دنبال داشته باشه و زنان و کودکان آسیب پذیرترین قشرها در جنگ هستند. پس چه خوبه شروع کنیم بر علیه جنگ بنویسیم.

۱۳۸۴ بهمن ۲۳, یکشنبه

کاشکی...

می گن یه جنگ دیگه واسه آمریکا هزینه های زیادی داره. می گن با این وضعی که تو عراق و افغانستان اسیرشه عمرا تو ایران همچین چیزی رو تکرار کنه. نمی دونم اینا حرفایی که واسه خوش کردن دل خودمون می زنیم یا واقعیت دارن. نمی دونم اگه یه جنگه دیگه قرار پیش بیاد ما می تونیم واقعا مقاومت کنیم. ایا تراژدی عراق قرار واسه ما هم تکرار شه. ۸ سال زمان جنگ تو خوزستان زیر بمبارون های هر روز عراقی ها رو هنوز خوب یادمه. هشدارهای رادیو عراق که اعلام می کرد چه شهرهایی قرار بمباران بشن هنوز تو گوشمه. خراب شدن همه خونه زندگیمون هنوز یادم نرفته. نگرانیها از اینکه اگه الان از خونه بریم بیرون آیا برگشتی توش هست رو هنوز با تمام گوشت و پوستم حس می کنم. هیچوقت دیگه نمی خوام اون روزها برگرده. کاشکی می تونستم جلوش رو بگیرم. کاشکی همه این حرفها تو خواب باشن. کاشکی بیدار شم ببینم خواب دیدم. کاشکی...

۱۳۸۴ بهمن ۱۲, چهارشنبه

زنان شهرستان

برای کار رفته بودم گرگان. خیلی سفر خوبی بود از این لحاظ که با بچه های فعال و خوبی آشنا شدم و کلی به من لطف داشتند. این اولین سفر کاری من به شهرستان بود و همچنین اولین سفرم به گرگان. البته انتظارم شهر بزرگتری بود چون مرکز استانف ولی این طور نبود. بچه های اونجا در گروههایی که داشتند کارهای مطالعاتی خوبی انجام می دادند و این واسه من خیلی جالب بود. محیط شهرستانها حداقل در زمینه کار NGOای خیلی با تهران فرق داره. این سفر من رو با فضای دیگه ای غیر از تهران و بسیار متفاوت با تهران آشنا کرد.


ارتباطات بین فعالان مستقل و شهرستانهای دیگه خیلی کم بود و بیشتر ان جی او ها با استانداری در ارتباط بودند و طرحها و پروژه ها در این سطح بیشتر اجرا می شوند. شاید به این دلیل که امکانات بیشتری در اختیار دارند.


فکر می کنم پروژه هایی با هدف توانمند سازی زنان شهرستانها و نیز ظرفیت سازی برای ان جی او های اونها یکی از کارهای مقدماتی باشه که باید انجام بشه. حساس کردن زنهای بیشتری به مسائل جنسیتی یکی از گامهایی که باید در شهرستانها برداشته بشه که بعد از اون بشه فعالیتهایی در زمینه بهبود وضعیت زنان انجام داد.


ایجاد امکانات مالی برای ان جی او ها برای انجام پروژه در سطح استانها یکی از نیازهایی که به نظر من به شدت حس میشه. در خیلی از کشورها دولتها از منابع تامین کننده نیازهای مالی سازمانهای غیر دولتی هستند که در ایران متأسفانه در زمینه ان جی او های زنان این کمک ها بسیار کم و در بیشتر جاها اصلا وجود نداره و یا صرفا به بخش های بهداشتی اختصاص پیدا می کنه.


خیلی از کسانی که در زمینه حقوق زنان در ایران فعالیت می کنند به این نتیجه رسیدند که ارتباط با زنهای شهرستانهای دیگه اولویت مهمی در رسیدن به هدف بهبود وضعیت زنان و بدون اون هر عملی یک عمل ناقص و محدود خواهد بود. ایجاد ارتباط با زنان شهرستانها و بازتاب وضعیت اونها که یکی از گامهای اساسی که باید برداشته بشه تا اونها خودشون رو از ما جدا ندونن و به ما اعتماد کنن و بدونن در تهران افرادی که هستند فقط به مشکلات زنان تهرانی فکر نمی کنند.

۱۳۸۴ بهمن ۷, جمعه

یه موجود کوچولو و دوست داشتنی

رفته سونوگرافی گفتن بچه دختره. همه خیلی خوشحالن. ورود یه تازه وارد کوچولو بعد از سالها واسه همه کلی هیجان انگیزه. همه بی صبرانه منتظر ورودشن. منم نا خواسته دارم خاله میشم. یه حس عجیب غریب دارم. هنوز به نظرم خودش بچه است. چطور می تونه مادر بشه؟ البته مهم خودشو بابای بجه ان که الان تو اسمونان از شادی. منم از شادی اونا خوشحالم. فکر کنم بچه خوشگل و با نمکی بشه.معمولا دو رگه ها خیلی مامانی و ناز می شن. ابجی جونم! مبارکه.

۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه

تقدیر من...


تو خونه های مردم کار می کنه. شوهرش کار نداره دنبال کار هم نمی ره. خسته و کوفته که به خونه
می رسه کلی کار مونده که باید انجام بده. می گم چرا چیزی بهش نمی گی. جواب می ده : می گم ولی اینطور بار اومده چکارش کنم. چرا باهاش موندی،سایه یه مرد بالا سرم باشه خوبه. آدم بدون شوهر نباشه بهتره. پسرش هم درس نخونده و بیکاره. می گه دخترم تو کارای خونه بهم کمک می کنه . پسرم نه. از دخترم می خوام بهم کمک کنه. به پسرم نمی گم. پسره دیگه خوب نیست کار خونه کنه. می گه چون دوسش دارم تحمل می کنم. می گم بذار دخترت درس بخونه که مثل تو نشه. می گه هر چی قسمتش باشه همون میشه. می گم مثل بابات که زود شوهرت داد زود شوهرش ندی. می گه دست من نیست هر چی قسمتش باشه. می گه زورم به شوهرم نمیره. پسرم به حرفم گوش نمی کنه. آخه اینجور بار اومد دیگه. می گم شما تربیتش کردید. می خنده می گه قسمت من این بوده.


بدبختیاش رو خیلی راحت به گردن تقدیر و قسمت می ذاره .مثل اینکه اصلا معنی اینکه آدما زندیگیشون رو می سازن رو نمی دونه. بچه هاش تکرار زندگی خودشن. دخترش رو همونطور بار میاره که خودش بار اومده در حالیکه می گه همش بابام رو نفرین می کنم. می گه شوهرش با همه این اوصاف هنوز دستور می ده و تهدید می کنه. نمی تونه تصورکنه که زندگی بدون چنین شوهری هم میشه.


همیشه مسائل اقتصادی نیست که زنها به خاطرش یه زندگی پر از بدبختی رو تحمل می کنن. خیلیاشون اصلا نمی دونن که به جز این نوع زندگی، نوع دیگه ای هم هست. از بچگی یاد گرفتن زن بدون مرد یعنی هیچ. بهشون یاد دادن که باید ساخت. باید یه مرد به اسم شوهر تو زندگیت باشه در غیر این صورت تو هم معنا نداری. میگه تر جیح می دم باشه چون اونوقت مردم یه جور دیگه بهم نگاه
می کنن.


وقتی نمی دونه، چطور دخترش رو یه جور دیگه بار بیاره که مثل خودش نشه. وقتی همه چیز رو به حساب قسمت می ذاره چطور می تونه به اینکه طور دیگه ای زندگی کنه، فکر کنه.

۱۳۸۴ بهمن ۲, یکشنبه

آدمهای ...

از وقتی اینو دیدم فقط می دونم حالم بده. آخه آدم ها چقدر دیگه باید احمق باشن. ازدواج بچه ها. راستی با سکس بچه ها فرقش چیه؟ اون شرعی! مشکلی نیست. شب با خیال راحت بخوابید که بچه ها آسوده اند.

۱۳۸۴ دی ۲۶, دوشنبه

یه تولد دیگه

یه سال دیگه هم گذشت. پشت سرم رو که نگاه می کنم می بینم سال بدی نبوده. اتفاقای خوبی برام افتاده. ولی هر سال که می گذره و به روز تولد نزدیک می شم یه غم رو سینم می شینه. عددهای عمر که بالا می ره تو رو به فکر می ندازه که آخرش چی میشه؟ این راهی که تا حالا اومدم درست بوده یا نه؟ اگه نبوده وقت می کنم بر گردم دوباره یه راه دیگه بیام. هر سال که می گذره نگرانم که نکنه واسه خیلی چیزا دیر شده. ولی دست من نیست و همینطور داره می ره.


...


آدم وقتی روز تولدش یه روز تاریخی باشه. خوبه یه روزی باشه که همه تو دلشون نگن چه روز نحسی...