ه‍.ش. ۱۳۸۵ شهریور ۲۳, پنجشنبه

لندن

اولین چیزی که از توی هواپیما دیدم یه شهر خاکستری بود. همون لندنی که دربارش شنیده بودم و یا تو فیلم ها دیده بودم. ابری و مه آلود. فرودگاه لندن هم اونطوری که گفته بودن ترسناک نبود. توش هم گم نشدم. فقط هواپیمای بریتیش ایرویز که از تهران 1 ساعت دیر پرواز کرده بود و یک ساعت هم تو بوداپست سوختگیری داشت با 2 ساعت تاخیر نشست و یک ساعت هم تو صف passpor checking معطل شدیم.

پولداری حال کردم و با تاکسی تا خوابگاه اومدم. ته دنیا بود این خوابگاه . عمرا نمیشد با اتوبوس اومد. توی جنگل تقریبا. تا اینجا که همه ساختمونهایی که دیدم قدیمی بوده. ساختمون اصلی دانشگاه هم که مال دوره ویکتوریاست. بسکی بزرگه امروز واسه کارای اداریم چند بار گم شدم.
الانم کلی حال کردم که اینجا میتونم فارسی تایپ کنم.

بعدا بیشتر مینویسم.

۶ نظر:

خورشيد گفت...

خدا رو شکر که صحیح و سالم بالاخره رسیدی لندن بعد از اون همه دراما! تلفن دار شدی فوری بهم ایمیل بزن بهت بزنگم. امیدوارم کلی برات خوب باشه این مدت و از پس درس ها بر بیای و کلی موفق شی. دلم برات تنگ شده حسابی و ببخشید که اینقدر اذیت شدی قبل از رفتنت. :*

دوست بهرنگ گفت...

رسیدن بخیر
وقت کردی یه سری هم به ما بزن ، همین نزدیکیهات هستیم

کمپین نجات کبرا گفت...

به کمپین برای نجات جان کبرا بپیوندید

نسیمک گفت...

لیلایی خوشحالم که به سلامتی رسیدی:) بازم از خودت خبر بده تا خیالمون راحت باشه. مواظب خودت باش!

نازي گفت...

... راتسي راستي رفتي... خوش باشي عزيز دل...شاد شادشاد....

نسیم گفت...

واااااااااااااای چقدر دانشگاهت قشنگه:) خوشحالم که سالم و سرحالی:)