ه‍.ش. ۱۳۸۶ دی ۷, جمعه

چادر ملی،بدحجابی و ...

این مطلب اخیر فاطمه صادقی به عنوان "چادر ملی در بوته نقد فمینیستی" دوست داشتم. اگرچه واقعا نمیدونم حدت و شدت استفاده از چادر ملی چقدره؟ آیا دخترهایی که چادر نمیزدن حالا به این چادر رو اوردن یا اونهایی که چادری بودن فقط مدل چادرشون رو عوض کردن. که به نظر من اگر مورد دوم باشه پس نمیتونیم بگیم  که اقبال به چادری شدن به دلیل اومدن چادر ملی داره زیاد میشه چون اون گروه به هر حال چادری بودن. یعنی نمیشه مثلا با مصر و مراکش مقایسه کرد که هر روز تعداد دخترهای محجبه داره زیاد میشه. ولی اگه مورد اول باشه و حتی کسایی هم که به چادر تمایلی نداشتن حالا به چادر ملی علاقه پیدا کردن و تعدادشون هم رو به افزایشه به نظر من اونوقت این نگرانی و دغدغه ای که دکتر صادقی اشاره کرده قابل توجهه.

به نظر من قسمت دردناکه قضیه همون نگاه زنها و دخترهای جوون به اینه که هر روز " خواستنی تر" از دیروز باشن. حالا به قول فاطمه صادقی از طریقه " بدحجابی" یا بوسیله " چادر ملی". اینکه این طرح چادر ملی از نظر فرهنگی و امنیت اجتماعی ( استفاده از قوه قهریه) میتونه فرهنگساز باشه به نظر من هم خیلی موضوع مهمیه. اگه همونطور که رضا شاه تونست به زور حجاب رو بر داره و بعد از یکی دو نسل خیلی ها دیگه به حجاب اعتقاد نداشتن اگرچه خیلی ها هم مثل مادربزرگ دکتر صادقی از همه نوع حضور اجتماعی محروم شدن؛ آیا طرح امنیت اجتماعی و تبلیغ چادر ملی میتونه رویه ای بر خلاف اون داشته باشه. که البته این بار هم یک گروه اجتماعی از زنها ضربه اش رو خواهند خورد.

به نظرم از یک منظر دیگه هم میشه به قضیه نگاه کرد که این طرحها همیشه گروههای مختلف زنها رو پیش از پیش در مقابل هم قرار میده وبه ضد هم تبدیل میکنه. نوع رفتار پلیس های زن که چادر سرمیکنن به تمام زنهای چادری تعمیم داده میشه و خواه ناخواه افراد "بد حجاب"! از زنهای چادری متنفر میشن. در مقابل زنهای چادری و یا کسایی که نوع پوشش سنتی تری دارن زنهای "بدحجاب" رقیب بالقوه ای میدونن که میتونن دل شوهراشون رو ببرن. در نتیجه زنها در برابر هم و علیه هم میشن. 

البته واضح که مردها از هیچ کدوم از این مشکلات ضرری نمیبینن. چون هر دو در جهت توجه به نیازهای جنسی اونهاست. گویا زنهای هر دو گروه در رقابت برای بیشتر جذاب بودن و بیرون انداختن رقیبن. که به نظر من دردناکتریم بخش ماجرا همینه. زنها بر علیه هم فقط به خاطر به دست آوردن یک مرد و یا نگهداشتن یک مرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ دی ۴, سه‌شنبه

زنان انقلابی مسلمان

نمره پایان نامه ام بهترین نمره کارنامه فوق لیسانسم بود و البته نمره خوبی بود و A شدم. برای کار بر روی تاریخ زنانی از ایران که در دوره انقلاب 1357 تحت تأثیر افرادی مثل شریعتی خواستار انقلاب اسلامی بودن و بهشون لقب زن مسلمان مبارز داده شد با چند نفر از زنان مذهبی اون زمان مصاحبه کردم. البته چون به دلیل دوری مسافت مصاحبه تلفنی و یا آن لاین بود نمیتونست به طور کامل ویژگیهای مصاحبه عمیق رو داشته باشه. مطالب زیادی توسط اساتید دانشگاه و به قولی اسکولارها در نقد نظرات شریعتی و مطهری چاپ شده. من میخواستم سعی کنم موضوع رو از جنبه دیگه قضیه نگاه کنم. من هم نقد خودم رو درباره نگاه شریعتی ومطهری به مسئله زن داشتم ولی میخواستم از دید کسایی به موضوع نگاه کنم که اون زمان صحبتهای شریعتی و مطهری- البته شریعتی جایگاهی خیلی برجسته تری داشت - اون ها رو انقلابی و از نوع انقلابی مذهبی کرده بود. باید توی اون روایتی از مذهب که شریعتی ازش حرف میزد چیزی میبود که این زنهایی رو که عمدتا از خانواده های سنتی بودند و از طرف خانواده هاشون در اون جو اجتماعی ایران ( که از دید بسیاری از این خانواده ها فاسد کننده بود) به خیابونها بکشه، انقلابیشون کنه و طوری بار بیار که کنار مردهای همفکرشون مبارزه کنن. من میخواستم این رو پیدا کنم. میخواستم ببینم شریعتی چه تفکر و دید جدیدی به این زنها داد.  چیزی که قبلا نداشتن. فکر کنم تا حدودی هم جواب گرفتم. حداقل یاد گرفتم از دید یک قشر دیگه ای از جامعه که من همیشه به طرز تفکرشون نقد داشتم( و هنوز دارم) به قضیه نگاه کنم. البته کار من نه تاییدی بود بر طرز تفکری نه ردی بر اون.  فقط یافتن یک ارتباط بین یک حرکت اجتماعی و کنشگران این حرکت با روشنفکران و نظریه پرداران اون حرکت بود که فکر کنم تونستم در حد خودم این کار انجام بدم. البته به نظرم این قضیه دوباره برام روشن شد که حرکت انقلابی سال 57 چقدر مرهون احساسات و هیجانات افراد بوده تا هر چیز دیگه ای و به نظر من یک حرکت کاملا واکنشی به یک سری اتفاقات بیشتر فرهنگی در جامعه ای بود که هنوز آمادگی حضور این تغییرات رو نداشت.

احتمالا در آینده میخوام کار رو کاملتر کنم. یهو دیدید ما هم اسممون رو رفت تو یه مجله آکادمیک.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ دی ۲, یکشنبه

تکنولوژی

این روزها بیشتر وقت دارم که با نرم افزارهایی که قبلا میخواستم کار کردن باهاشون رو یاد بگیرم وقت بگذرونم. به نظرم استفاده از تکنولوژیهای جدید یکی از لذتهایی که شرکت های مختلف میدونن که چطوری براش خوراک فراهم کنن و یا از نظر روانی آدم رو برای استفاده ازش تحریک کنن و نیاز کاذب به وجود بیارن. به هر حال در مورد من این شرکتها کاملا موفق عمل میکنن و من هر روز در حسرت داشتن یکی از این تکنولوژیهای جدید هستم. حالا دستم به نرم افزارها بیشتر به سخت افزارها میرسه. یکی از این برنامه ها که خوشبختانه میشه راحته داشتش و باهاش کار کردن برنامه آفیسه که احتمالا همه سروکارشون بهش میفته ولی من که خیلی آدم تکنیکی نیستم اصولا تازه دارم بخشهای مختلف این برنامه رو کشف میکنم. آخرین چیزی که یاد گرفتم، به کمک یه دوست جدید مهربون، کار کردن با اوت لوک. هیچوقت تا حالا سعی نکرده بودم ایمیلهام رو با این نرم افزار خوشگل و مامانی ( این روزها به جای این اصطلاح از واژه نامانوس س ک س ی استفاده میشود) چک کنم. ولی این چند روز اخیر واقعا ازش خوشم اومده. همینکه ایمیلها رو روی کامپیوترت ذخیره میکنه که اف لاین هم بهشون دسترسی داشته باشی به نظرم خودش کلیه. اگر چه به خاطر اینکه من معمولا آدمی هستم که خیلی دیر به کسی یا چیزی اعتماد میکنم هنوز بعضی وقتها به همون روش سنتیم ایمیل هام رو چک میکنم که نکنه اوت لوک چیزی رو از قلم انداخته باشه. میتونیم مثل همیشه همه چیز رو سیاسی کنیم و بگیم به خاطر اینکه در یک فرهنگ استبدادزده بزرگ شدیم به هیچ چیز اعتماد نداریم. البته گودرز به شقایق چه ربطی داره، نمیدونم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آذر ۲۹, پنجشنبه

زمستان امسال

امروز اولین برف زمستونی امسال بارید. اینجا به دلیل پایین بودن از سطح دریا معمولا برف زیاد نمیباره. برف امروز هم فقط روی شاخه های درختها نشست و روی زمین ازش اثری نبود.زمستون اینجا هم مثل همه زمستونها روزهاش به سرعت تموم میشه. فقط فرقی که اینجا داره و هیچوقت تو ایران تجربه اش نکرده بودم افسردگی که زمستون اینجا بهت میده. روزها به معنی واقعی کلمه وقتی ساعت 8 صبح هوا تاریک و ابری و مه گرفته است ملال آورن. همیشه زمستون فصل مورد علاقه ام بوده ولی از پارسال تا حالا نظرم کاملا عوض شده وحالا  روزهای آفتابی بهار و تابستون رو ترجیح میدم.

موضوعات زیادی هستن که دلم میخواد دربارشون بنویسم ولی اصلا دلم این روزها به نوشتن نمیره. نمیدونم چه مرگم شده. البته من همیشه یه مرگیم هست ولی این روزها مقدارش بیشتر شده. همش در حال غر زدن و آه وناله هستم. واقعا حالم بعضی اوقات از خودم بد میشه. فکر کنم حال اطرافیان هم داره کم کم از من بد میشه.

بخش خوب ماجرا بودن در کانون گرم خانواده است.  از این خوشحالم. امروز بعد از سالها که همیشه مثل مهمون میومدم به بابا و مامان سر میزدم و میرفتم و در نتیجه هیچوقت اتاق ثابت برای خودم نداشتم، صاحب اتاق مخصوص خودم شدم. بگذریم از اینکه تو ایران یه خونه واسه خودم بود و در اصل قلمرو فرمانروایی ام خیلی گسترده تر از اینجا بود ولی خوب اینجا چهار تا آدم هست که وقتی دلت بگیره باهات حرف بزنن. نگرانت باشن و وقتی مریض میشی ازت مراقبت کنن. البته مدتی طول خواهد کشید که به زندگی بین جمع دوباره عادت کنم. هنوز هم وقتی چندبار در اتاقم باز بشه و یکی بیاد تو اتاق و یا اینکه یه خرده خلوتم به هم بخوره حس ناراحتی دارم ولی امیدوارم به زودی رفع بشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آذر ۱۷, شنبه

ترس

نفسم سنگین میشود انگار وزنه ای رو قلبم گذاشته اند. سرم پراست از هجوم افکار ترسناک و نگران کننده. هیچ گاه از آینده این چنین نترسیده بودم. هیچگاه آینده را به این اندازه تاریک ندیده بودم.  هیچوقت ترس به این اندازه بر من غلبه نکرده بود. هیچوقت خودم را اینقدر ناتوان و آسیب پذیر حس نکرده بودم. از گذشت زمان وحشت دارم کاشکی دقیقه ها از حرکت می ایستادند. وحشتم مثل وحشت بچه ای از گم کردن مادرش در بازاری شلوغ است. میترسم گم شوم و هیچکس نتواند پیدایم کند. از تنهایی واهمه دارم این روزها به شدت . نمیدانم از نتایج تنها زندگی کردن سالهای اخیر است یا چیز دیگر. این روزها بد جور به یک منجی احتیاج دارم. نکند کسی نجاتم ندهد؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

تقدیم به تو

...

همه می ترسند
 همه می ترسند ٬ اما من و تو
 به چراغ و آب و
آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنهٔ یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوختهٔ بوسهٔ تو


....

 فروغ فرخزاد

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آذر ۱۰, شنبه

پیری دوست داشتنی..

تا حالا شده از جوونی خسته شده باشید و دلتون بخواد پیر باشید؟ من الان دوست داشتم چشمام رو میبستم و 30 سال دیگه باز میکردم. زمانی که هیچ دغدغه جوونی نباشه...

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آذر ۸, پنجشنبه

استانبول

اولین بار بود استانبول رو میدیدم. خیلی خوب بود، چون انگار تو هواش یه چیزی شبیه ایران داشت. استانبول دوست داشتنی بود، چون کسایی رو که دوست داشتم دوباره دیدم خصوصا شادی (صدر) رو که خیلی دلم براش تو این یک سال تنگ شده بود. شادی مثل همیشه خندان، قوی و با روحیه بود.

زیاد وقت نکردم شهر رو بگردم به خاطر فشرده بودن برنامه های کاری، ولی در همون فرصت کم فهمیدم که ما چقدر از دست دادیم به خاطر سیاست گذاریهای غلطمون و ترکها چقدر زیرکانه با ارئه محصولات فرهنگی با پایین ترین کیفیت از صنعت توریسم در حال کسب درآمد هستن. البته استانبول به نظرم یکی از گرونترین شهر ها اومد. شاید هم جایی که ما بودیم، چون بخش توریستی بود اینطور یود. 

پوستر یک برنامه رقص سماع رو در همین گشت و گذارهای کوتاه دیدیم و خوشحال از اینکه این فرصت پیدا شده که ما بتونیم این رقص مشهور رو از نزدیک ببینیم. 30 لیر ترکیه چیزی حدود 30 هزارتومن برای یک ساعت برنامه پول دادیم. اگر چه همون اولش با پخش کردن بروشورهایی در باره شاعر معروفشون " مولوی" حال ما گرفته شد که یک بحث شدید راه انداختیم با برگذار کننده ولی بعدش فکر کردیم که داریم وقتمون رو تلف میکنم فعلا که همه جای دنیا مولوی رو ترک میدونن. با بحث  هم کاری درست نمیشه. تعداد جمعیت اروپاییها که برای دیدن رقص اومده بودن قابل توجه بود. برنامه با بدترین موسیقی عارفانه ای که شنیده بودم شروع شد. دف اصلا جون نداشت و صدایی که ازش در میومد بیشتر به تنبک شبیه بود. با همون موسیقی افتضاح سه نفر اومدن چهار دور دور خودشون چرخیدن. نه از شعر مولوی خبری بود نه از نوای صوفیانه. وقتی برنامه تمام شد اعصابم خرد شد از زمان و پولی که هدر دادم.

ایاصوفیا و مسجد سلطان احمد رو فقط ازبیرون دیدم چون بعد از ظهر بود و تعطیل. بعد از اون هم فرصت نشد. بر خلاف انتظارم استانبول و آنکارا تمییز بودن. ولی جالب بود که با این همه حجم توریست انگلیسیشون افتضاح بود و پدرمون در میومد که بهشون یه چیزی رو حالی کنیم. ولی کلا خوب بود. بدم نمیومد استانبول زندگی کنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۲۷, یکشنبه

پرچم های انسانی

همیشه یکی از اولین هدفهای تندروهای مذهبی زنانی هستند که بنا بر عقیده اونها تعالیم و دستورات دینی رو به خوبی رعایت نمیکنن. اولین نشونه ای هم که دارن - حداقل در نوع اسلامیش- نوع لباس پوشیدن و ظاهر یک زنه. همیشه اولین اقدام کسایی که میخوان جامعه اسلامی بسازن رفتن به سراغ زنهای جامعه است و با تغییر پوشش زنها نشون بدن که جامعه اسلامی شده. اولین اقدامات جمهوری اسلامی اجباری کردن حجاب اول در اماکن رسمی مثل اداره ها و سازمانهای دولتی بود بعدکم کم کشیده شد به زنهای کوچه و بازار. تجربه بعدی طالبان بود که اجباری کردن پوشیدن برقع اولین گامهاش در جهت هر چه بیشتر اسلامی کردن جامعه بود. این روزها هم مذهبی های افراطی در بصره با حمله به زنهایی که به نظرشون ظاهر اسلامی ندارن همون سیاست رو برای اسلامی کردن جامعه پیش گرفتن.ظاهر زنها- حداقل در کشورهای مسلمان- نشان دهنده میزان مذهبی بودن اون کشوره. تصور کنید که اگر در یک کشور که ادعای اسلامی بودن میکنه زنها حجاب نداشته باشن، چطوری میشه به عالم و آدم نشون داد که ما اسلامی هستیم. پرچم مسلمون بودن آیا غیر از حجاب زنها و پوشش زنها چیز دیگه ای میتونه باشه؟

قضیه رو از یک نگاه دیگه هم میشه دید. در کشورهایی که کشورهای " آزاد" نامیده میشن. وقتی میخوان مقایسه بشن با کشورهای محدود، اولین تصویر، تصویر زنی که لباس س ک سی پوشیده. تاپ ، دامن کوتاه یا بی کینی. اونجا هم گویا پرچم آزاد بودن کشور نوع پوشش زنهای اون کشوره. در هر دو نوع کشورها این زنها هستن که باید بار تعریفی که اون کشور از خودش داره رو به دوش بکشن. در هر دو کشور به زنها، نوع لباسی که باید بپوشن، با تهدید و اجبار و یا غیر مستقیم و با تبلیغات، تحمیل میشه . اونها  همیشه پرچم تفکر و ایدئولوژی حاکم هستن.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۲۲, سه‌شنبه

Cheers!

توی این اعصاب خوردیها، اتفاقات خوب هم میافته. اونم اینکه امروز منشی گروه ای میل زد و تبریک گفت که فارغ التحصیل شدم و در عرض دو هفته نمراتم رو برام میفرستن. خبر خوشحال کننده ای و میشه واسش جشن گرفت. نتیجه یه سال شب نخوابیها و تلاش مضاعف کردن واسه درس خوندن به یه زبان دیگه بود. نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی فکر کنم خوب از پسش بر اومدم.

پس Cheers!

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۲۱, دوشنبه

شاکیم

نمیدونم این روزها چرا انگار منگم. انگار نمیتونم درست فکر کنم. نمیتونم افکارم رو جمع و جور کنم. انگار توی یه دریای طوفانی افتادم و نمیدونم کدوم طرف باید برم. از سردرگمی متنفرم. ار ویزا متنفرم. از مرزها. از قوانین مهاجرت. از هرکسی و هر قانونی که میتونه به جای تو تصمیم بگیره. از اینکه نتونی به راحتی جایی رو که میخوای زندگی کنی انتخاب کنی. از دیدن مامورای گمرک و پاسپورت قهوه ایم که به خاطرش  باید به هزار ویک سوال احمقانه جواب بدم متنفرم. از اینکه شرایط بهم نوع زندگی رو که دوست ندارم داشته باشم تحمیل کنه بدم میاد.

فعلا از زمین و زمان شاکیم...

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۱۴, دوشنبه

میترسم...

بدم میاید وقتی به عنوان نماینده ایران جایی میرویم و دیگران برایمان دل میسوزانند وقتی میشنوند وضعیت فعالان جنبش زنان در ایران چگونه است.عصبانی میشوم  وقتی برای یک اعتراض خیابانی ساده و مسالمت آمیز باید دو سال زندانی شدن را به جان بخریم. عصبانی میشوم وقتی خبر تایید حکم دلارام علی را میشنوم. وقتی که میبینم هیچ کاری نمیتوانم برای رفع همه این بدبختی ها که گریبان این کشور را گرفته است کنم، حالم بد میشود. میترسم نکند باید منتظر حکم های دیگران هم باشیم. میترسم که نکند اینقدر تعداد این حکم ها زیاد شود که هیچکس هیچ کاری نتواند کند. میترسم از اینکه این شرایط هیچ پایانی نداشته باشد. میترسم...

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۹, چهارشنبه

خوش به حالشون

امروز برنامه بازدید از چند سازمان غیردولتی اینجا رو داشتیم. من بیشتر از اینکه لذت ببرم اعصابم خورد میشد وقتی میدیدم که اینها نه خلاقیتشون از ما بیشتره نه هوششون نه پشتکارشون. فقط اینها فضای بازتری برای انجام کارهای مختلف دارن که از ما دریغ شده. اونها خیلی راحت تر میتونن از سازمان ملل، اتحادیه اروپا و هزار و یک سازمان غیر دولتی در سطح جهان پول بگیرن و توی کشورشون کار کنن. میتونن راحت مقاله بنویسن و از سیاستها انتقاد کنن. فضاهایی دارن که زنهای ایرانی ندارن. که اگه داشتن خیلی کارهای بزرگتری میتونستن انجام بدن. خیلی دلم برای خودمون سوخت که حتی یه اتاق کوچیک هم نداریم که دو ساعت توش جمع شیم حرف بزنیم با هم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۵, شنبه

مالزی

من هنوز زنده ام و از سواحل دریای آندامان که فوق العاده زیباست مینویسم.ازجزیره پننگ در کشور مالزی.  منظره اتاقم رو به دریاست و فوق العاده منظره زیباییه که هر روز صبح از دیدنش کلی انرژی میگیرم.

اینجا یه سری از فمینیستهای معروف از کشورهای اسلامی برای ارایه یک دوره آموزشی برگزار کردند که من خیلی ازش لذت میبرم. دیدن این همه آدم معروف از جمله شارلوت بانچ که ازبنیان گزارهای جنبش جهانی خشونت علیه زنانه خیلی هیجان انگیزه.کارگاه فوق العاده فشرده است و از صبح ساعت 9 صبح تا 6 بعد ازظهر طول میکشه. بعضی بحثها اینقدر داغه که شرکت کننده ها خستگی یادشون میره و باعث میشه که کلاس دیرتر تموم بشه. از بودن با همه این آدمها انرژی میگیرم و کلی امیدوار میشم که همیشه میشه رو به جلو حرکت کرد.

اینجا آدمهایی با عقاید مختلف دور یک میز نشستند و تجربه هاشون رو از کشورهاشون با هم تقسیم میکنن. به هم یاد میدن که در شرایط مختلف چه استراتژیهایی به کار بسته بشه. گاهی این تجربه های موفقه و گاهی ناموفقه. اینکه همه این آدمها از کشورهایی میان که با قوانین اسلامی سرو کار داره به اونها این امکان رو میده که زبان مشترکی برای صحبت داشته باشن. زنهایی که انرژی فوق العاده دارن و همزمان در چند زمینه مختلف کار میکنن و خستگی ناپذیر به نظر میان.

هر وقت که امکان استفاده از اینترنتم بیشتر بود حتما بیشتر از این دوره مینویسم. عکسهام هم سعی میکنم به زودی اینجا بذارم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۲۵, چهارشنبه

من زمین را دوست دارم

این وبلاگ من معلوم نیست چه بلایی سرش اومده که پینگ نمیشه. امیدوارم به زودی درست بشه.

الان چند روزی که رسیدم هلند. این کشور رو خیلی دوست دارم. یه آرامش خاصی بهم میده. نمیدونم شاید به دلیل وجود خانواده است که من اینجا اینقدر احساس راحتی دارم. یه جورایی خونه دوممه اینجا. بعد از مدتها که میای خونه همه تحویلت میگیرن و این خیلی خوبه. تازه میتونی غذاهایی که تو این مدت دوری همش خوابشون رو میدیدی رو هم بخوری و حظ کنی.

البته دو، سه روز دیگه باید سیزده ساعت پرواز رو تحمل کنم تا برسم اون سر دنیا. من از پرواز بدم میاد. یعنی در اصل میترسم. واسه همین نیم ساعت پرواز هم برای من سخته چه برسه به سیزده ساعت. قراره چند تا کتاب از نوع دانیل استیلی و مودب پوری با خودم ببرم که نفهمم چطوری زمان میگذره، اگرچه من همش گوشم به صدای موتور هواپیماست که نکنه تغییری درش ایجاد بشه که نشون بده ما داریم سقوط میکنیم . تکونهای اندک هواپیما میتونه ضربان قلب من رو به شدت بالا ببره. دوستانی که دو سال پیش  با من تجربه سفر به تایلندروداشتن یادشون میاد عکس العمل من رو بعد از تکون شدید هواپیما روی خلیج بنگال.

اختلاف ساعت مالزی و اروپا هفت ساعته و من ظهر به وقت اروپا که حرکت کنم، صبح روز بعد به وقت کوالالامپور میرسم. احتمالا یک روز کامل رو باید بخوابم تا دوباره به وضع عادی برگردم. زمین خیلی دوست داشتنی تر از آسمونه. من ترجیح میدم همیشه روی زمین باشم تا توی آسمون (البته گاهی شده توی ابرها سیر کنم). فقط دوست دارم شبها آسمون پر ستاره رو از روی زمین نگاه کنم. هیچ اصراری هم ندارم که ستاره بچینم و یا دستم به ماه برسه. نمیشد یه وسیله سریع السیر زمینی اختراع میشد؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۲۱, شنبه

توجیه

وقتی پات رو از مرز پرگهر بیرون میذاری، توی همه بحثهایی که با اجنبی ها داری سعی میکنی که همه اون چیزهایی که صبح تا شب دربارشون غر میزدی و بد و بیراه میگفتی رو توجیه کنی. سعی میکنی از حرفهای مطهری فاکت بیاری و بگی نه، چند همسری رو اسلام اختراع نکرده بلکه حتی اسلام تعدیلش کرده. سعی میکنی توجیه کنی که تعبیری که الان از حجاب میشه با آیه های قرآن فرق داره.سعی میکنی بگی الرجال قوامون النسا به معنی برتری مرد بر زن نیست. توی قرآن سنگسار وجود نداره و ...

هیچوقت فکر نمیکردم وقتی به خیلی از اساتید دانشگاه و یا فعالان حقوق زن  اینجا خرده میگیرفتم که شما دارید همه چیز رو توجیه میکنید و برای هر تبعیضی بهانه میسازید. خودم هم جا پا جای اونها بذارم. چنین رفتاری دلیل داره، به نظر من دلیلش اینه که تو نمیخوای دیگران از چیزی که فرهنگ و هویت تو رو میسازه و چه دوست داشته باشی و چه دوست نداشته باشی این هویت رو با خودت حمل میکنی فکر منفی داشته باشن. سعی میکنی با توجیه کردن بگی نه اونطوری که شما فکر میکنید نیست. دلیلش اینه. منطقش اینه. سعی میکنی بگردی موارد مشابهی تو فرهنگ اونها پیدا کنی بگی ببینید شما هم اینطوری هستید. توی تاریختون این موارد هست. شما هم تا همین یه مدت پیش اینطور فکر میکردید. چه بخواهیم چه نخواهیم وقتی می گی که ایرانی هستی بلافاصله سوالهایی که سرازیر میشه از اسلامه. همه میخوان سر در بیارن که اونجا راسته که مردها همه چهار تا زن دارن؟ راسته که زنها رو سنگسار میکنن؟ راسته که زنها با ید سرتا پاشون رو بپوشونن؟ تنها راهی که تو داری اینه که سعی کنی بگی نه اینطوری نیست، رسانه ها فقط جنبه های منفی رو نشون میدن. سعی میکنی بعضی از حقایق رو توجیه کنی ویا نشون بدی که خیلی شایع نیستن و یا اینکه اکثریت مردم متفاوت فکر میکنن. 

استادمون میگفت حضورت تو کلاس باعث شده که خیلی از کلیشه هایی که تو ذهن بچه ها درباره زن ایرانی وجود داشت عوض بشه. اگه واقعا این اتفاق افتاده باشه، خیلی خوشحالم.

...

چرا وبلاگ من پینگ نمیشه؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۱۵, یکشنبه

روزمره

دسترسی محدودم به اینترنت باعث شده اون میل و رغبت همیشگی ام رو به وبلاگ خونی و وبلاگ نوشتن کمی از دست بدم. امیدوارم وقتی وضع اینترنتیم بهتر شد دوباره همه چیز به روال سابق برگرده.

امیدوار بودم هفته های آخری که تو انگلیس هستم وقت داشت باشم و یه خرده ای اینور اونور بگردم و استراحت کنم. ولی قولی که به یه سازمان مدافع حقوق زنان داده بودم برای راه انداختن وبسایت فارسیشان دقیقا سه روزم رو در هفته گرفته و وقتی کار تموم میشه ترجیح میدم یه راست برگردم خونه و استراحت کنم با بگردم.

سال گذشته سال سخت و در عین حال پرباری بود. برای منی که هیچوقت هیچ مقاله ای به انگلیسی ننوشته بودم. نوشتن 6 مقاله 20 صفحه ای و یک پایان نامه 50 صفحه ای به علاوه 30 صفحه ضمیمه به نظرم کار بزرگی اومد. ترک کردن ایران و اومدن به یک کشور خارجی برای ادامه تحصیل و زندگی وقتی که تنها باشی مشکلات بیشتری رو برات به همراه داره تا وقتی با دوستی، همسری ویا پارتنری می آیی. چون علاوه بر درس خوندن به یه زبان دیگه باید بار تنهایی، دوری از کسایی که دوستشون داری و عادت و آشنایی با محیط جدید و هزار و یک مشکل دیگه ای که داری رو خودت به دوش بکشی. اونهایی که با کسی میان این شانس رو دارن که در زمانهایی که دلشون میگیره و از زمین و زمان عاصین کسی هست که دلداریشون بده (البته من این شانس رو داشتم که دلداریهام رو اینترنتی بگیرم). ولی به هر حال کار ساده ای نیست مدیریت کردن همه این مسائل. فکر میکنم تونستم از عهده اش بربیام. حتی اگه حدود 8-10 کیلو وزنم کم شده باشه.

نمیدونم سال دیگه چه جور سالی خواهد بود و چطور به سرانجام میرسه. فعلا که منتظر ویزای هلندم که برم یه سری به خانوادم بزنم و چند روزی رو با آونها بگذرونم. بعد از اون برای دو هفته دارم میرم مالزی برای شرکت تو یه کارگاه آموزشی. بعد از اون هم دوباره میرم و یه مدت طولانی تر رو با مامانم اینها میگذرونم. تا ببینیم بعدش قرار کجا برم و چه کار کنم. امسال ظاهرا سال اینور و اونور بودن برای من ولی ترجیح میدم به زودی یه جایی مستقر بشم مثلا ینگه دنیا.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۱۱, چهارشنبه

عجیب ولی واقعی

ظاهرا در آمریکا هم که برای خیلی از ماها کعبه آمال و آخر دموکراسی و احترام به حقوق شخصی هست میتونید به مواردی برخورد کنید که شما رو میبره به حال و هوای 200- 300 سال پیش وقتی که از حقوق زنان و فمینیسم خبری نبود.

یک مبلغ مذهبی در آمریکا تعهدی از زنش گرفته که در اون کاملا خواستار سرسپردگی زنش به هر چیزی که اون میگه شده. و در کمال تعجب هم این خانوم این متن رو امضا کرده.

میتونید به طور کامل داستان رو اینجا بخونید.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۹, دوشنبه

سالگرد آشناییمون مبارک

هیچ چیز خوشحال کننده تر از این نیست که روز سالگرد آشناییتون در حالیکه  یادت رفته، یه کارت پستال خیلی قشنگ و عاشقانه دریافت کنی و سورپرایز شی. من امروز واقعا سورپرایز شدم. مرسی عزیزم. مرسی که این هفت سال همیشه بودی .

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۷, شنبه

بزرگمهر

الان این خبر رو توی زمانه خوندم. آقای بزرگمهر خیلی مرد نازنینی بود. حداقل تجربه یک بار ملاقات حضوری این رو میگه. سال 76 یا 77 بود که واسه یه مصاحبه رفتم خونش تو خیابون ولی عصر. یه خونه ویلایی کوچولو با یه باغچه و یک حوض نقلی. به اندازه کافی سرحال بود که برای ما کلی از خاطراتش بگه وکلی عکس نشونمون بده. هنوزعاشق مصدق بود. به هر حال حیف شد که یه شاهد دیگه از اون روزهای تاریخی رفت.

 هیچوقت اون مصاحبه رو چاپ نکردم، نمیدونم چرا.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۶, جمعه

...

خانمها، آقایان،

بدینوسیله به استحضار میرساند که در یک اقدام بی سابقه، اینجانب ل.م پایان نامه خود را به محضر دانشگاه تقدیم کردم. از کسانی که در این مدت بنده را با سخنان امیدوارکننده تسلی داده و موجب امتنان خاطر اینجانب شده اند کمال تشکر را دارد. از آن دسته از دوستان که نظراتشان در انتظار تایید است پوزش میطلبم، سعی وافر دارم که  آنها را در اسرع وقت به اطلاع مخاطبان گرامی برسانم.

امضا

ل.م

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۱, یکشنبه

مو، پایان نامه ، لندن

خیلی سال بود که موهای بلند نداشتم. بیشتر اوقات موهام کوتاه پسرونه بود و هر چی کوتاهتر بود بیشتر ازشون لذت میبردم. وقتی روحیه ام گرفته میشد و نیاز به تنوع داشتم اولین کاری که میکردم کوتاه کردن موهام حتی اگه به آرایشگاه دسترسی نداشتم خودم دست به کار میشدم و ناشیانه موهام رو کوتاه میکردم و بعدش از دیدنشون تو آینه لذت میبردم. اینجا که اومدم قضیه فرق کرد. تو کوچه و خیابون خیلی کم دختزهایی میبینی که موهاشون کوتاه باشه. خیلی از اونهایی که کوتاه هستن بعدن کاشف به عمل میاد که لزبینن. در نتیجه منم از صرافته کوتاه کردن موهام گذشتم اینجا. البته نه به خاطر اینکه  نگران بودم که به چشم یه لزبین بهم نگاه کنن ( هموفوبیا ندارم) بلکه یه دلیلش این بود که  اینجا سلمونی خیلی گرونه. در نتیجه عطاش رو به لقاش بخشیدم و گذاشتم موهام بلند شه. البته نظرات دیگران نشون میده که موی کوتاه بیشتر بهم میاد تا موی بلند ولی فعلا قصد کوتاه کردن موهام رو ندارم. اینکه چرا اینارو دارم مینویسم اینجا هیچ ایده ای ندارم شاید نتیجه این چند هفته مثل خر کار کردن برای پایان نامه ام هست. یعنی یه جورایی مخم قاطی کرده. گفتم بیام یه چیزی بنویسم که یه چیز نوشته باشم. و بگم هنوز نفس میکشم.

روز جمعه اخرین مهلت تحویل پایان نامم هست. بعد از اون یه نفس راحتی میکشم. فقط بدیش اینه که همه دوستام رفتن سر خونه زندگیشون و من باید تا وقتی که ویزام آماده شه و برم یه سر پیش خانواده گرامی سماق بمکم. احتمالا میرم خیلی از جاهای لندن رو که تو این یه سال از بسکی سرم شلوغ بوده ندیدم، ببینم. کسی این ورها پا هست با من بیاد لندن گردی؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۲۳, جمعه

عادت به غربت

پارسال همین موقع ها بود که حداقل وسایلی رو که میتونستم ریختم توی یک چمدون و راهی شدم. داشتم میرفتم جایی که نه کسی منتظرم بود نه کسی رو میشناختم و نه جاییش رو بلد بودم. ماههای اول وقتی تو خیابونهای غریبه اینجا قدم میزدم همش از خودم میپرسیدم من اینجا چه کار میکنم. من الان باید یه جای دیگه باشم. همیشه برام عجیب بود وقتی میشنیدم آدمهایی که سالها از اومدنشون میگذره ولی یه بار هم سفر نکرده بودن به ایران. پیش خودم میگفتم چطور طاقت اوردن. همش به این امید بودم که تابستون که میشه به بهانه پایان نامه یه سر میرم و دلی از عزا در میارم. نشد و نرفتم. امروز که یکسال گذشته می فهمم که آدمها چطور عادت میکنن که برنگردن. منم عادت کردم انگار. دیگه  دلم مثل اون روزهای اول تنگ نمیشه. ولی یه حس نوستالژیکییه که دلت میخواد همیشه با خودت داشته باشی و رهات نکنه.برگشتن که اون روزهای اول واسش روزشماری میکردم، الان تبدیل شده به یه اتفاقی که شاید یه روزی بیفته.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۱۸, یکشنبه

دلهره های مالیخولیایی

ساعت 6 قرار است به او زنگ بزنم. میدانم تا آن ساعت دهها بار از خواب میپرم و ساعت را چک میکنم و از نزدیکترین ساعت دیگر نمیخوابم نکند خوابم ببرد و نتوانم به موقع زنگ بزنم. میدانم در طول شب بارها خواب میبینم که یا تلفن خراب است یا دکمه هایش کار نمیکند و یا قد من آنقدر کوتاه شده که دستم به گوشی تلفن که خیلی بالاست نمیرسد و من هیچوقت نمیتوانم تماس بگیرم.

ساعت 4 قرار ان لاین داریم. ساعت 12 متوجه میشوم که اینترنتم خوب کار نمیکند.مرتب قطع و وصل میشود. دلهره همه وجودم را میگیرد. ساعث چهار انوقت چه باید بکنم. لپ تاپ را بر میدارم. همه اتاقهای خانه را میگردم ببینم کجا بهتر خط میدهد. باغچه و کوچه را هم امتحان میکنم. آهان! اگر رو پله های جلوی خانه بنشینم سرعت خیلی خوب است. ولی اینجا برق ندارم اگر وسط مکالمه باتری لپ تاپ تمام شد چه. باید به او خبر بدهم که اگر ناگهان مشکلی در ارتباط قرار است اتفاق بیفتد زودتر بداند. موبایل جواب نمیدهد. نگرانی چند برابر میشود. در عرض نیم ساعت ده بار زنگ میزنم. نکند دو دقیقه دیر آن لاین شوم و او نباشد.

 اینها نگرانیهای یکی دو روزه نیستند. نگرانیهای هفت ساله ان. همیشه نگرانم که دیگر نشود. نکند امروز نتوانم با او حرف بزنم. انگار اگر نشود تا آخر عمرم نمیشود. همیشه نگرانم از دست برود فرصتم. انگار گفته اند اگر از این فرصت استفاده نکنی تا آخر عمر حسرتش به دلت میماند. همیشه میترسم از دست بدهم. میدانم ترس احمقانه ای است . دلیلش را نمیدانم. خیلی سعی کرده ام از خودم این نگرانی ودلهره ها دور کنم. نتوانسته ام.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۱۷, شنبه

قانون حمایت از مردان خانواده

سایت میدان یک نظر سنجی گذاشته در ارتباط با لایحه جدید "حمایت از خانواده" که گویا  نویسندگان آن قانون حمایت از مردان خانواده را در دستور کار خود داشتند. اجازه ازدواج مجدد مرد که در قانون فعلی با اجازه زن اول موثر است در لایحه پیشنهاد شده محدود به رای دادگاه شده و دادگاه اگر مرد شرایط مالی لازم را داشته باشد و  بتواند "عدالت" را رعایت کند اجازه ازدواج مجدد رو به او میدهد. به زبان ساده تر اگر آقای محترمی پول داشته باشند می توانند ازدواج کنند بدون اینکه دیگر به اجازه همسر فعلیشان احتیاج باشد. آن بخش عدالت  هم معلوم نیست قبل از ازدواج مجدد چگونه فهمیده میشود. پس مهم فقط پولدار بودن است و بس. این یک نمونه از این قانون "حمایتی" بود. دیگر خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. در صورت تصویب این لایحه وضع قانونی زنان از آنچه در حال حاضر هست هم بدتر خواهد شد و ما یک عقب گرد کامل به گذشته خواهیم داشت. پس حداقل کاری که میتونیم کنیم اینه که دربارش بنویسیم و بگیم که چقدر این قانون جدید ضد زن هست. توی سایت میدان میتونید مقاله ها و مطالب مختلفی رو پیدا کنید در این باره. من به زودی اگه شر این پایان  نامه از سرم کم شه میخوام یه مقاله بنویسم و نشون بدم در طول تاریخ چطوری قوانین خانواده همیشه نشان دهنده پیشرو بودن دولتها و یا واپس گرا بودنشون بوده.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۸, پنجشنبه

زن خوب

یک ضرب المثل قدیمی که مادربزرگها خوب بلدن اینه که زن خوب باید در آن واحد که کلفت و  کدبانوی خوبیه ؛ تو رختخواب هم خوب سرویس بده. این روزها اضافه کنید باید پول هم  خوب در بیاره. ولی هنوز مثل قدیم ها نباید زیاد سوال و جواب کند.( آخه میدونید مردها خوششون نمیاد). فکر میکنید چند درصد از مردم تو جامعه ما هنوز فکر میکنن یه زن خوب باید این ویژگیها رو داشته باشه.

چند درصد از زنهای ما هنوز همین ضرب المثل رو تکرار میکنن و بهش اعتقاد دارن. اصلا چقدر از مردهای ما تغییر کردن تو این زمینه توی قرن اخیر؟

زن و مرد هر دوشون صبح زود از خونه میزنن بیرون. تو یه ساعتی برمیگردن. آقا میشینه پای تلویزیون ( خدا نکنه برنامه 90 یا یه چیزی تو این مایه ها باشه). خانومه یه راست میره تو آشپرخونه که قرمه سبزی رو بپزه. غذا آماده میشه آقا تشریف میارن میل میکنن. بعدش خانم دوباره تو آشپزخونه میشوره و میسابه. آخر شب خسته و کوفته. آقا هه بدون اینکه ذره ای همکاری کرده باشه انتظار داره خانمه الان مثل یه مدل و یا هنرپیشه غربی ( سعی کردم خیلی مودب باشم ) که همین چند ساعت پیش تو فیلم دیده خودشودرست کنه و همونطوری که تو فیلم پورنوی دیشب دیده در خدمت باشه. چون در غیر این صورت پایه های مقدس زندگی زناشویی به هم میریزه. که در صورتی که زنه قورمه سبزی نپزه و ظرفم نشوره قراره به هم بریزه. این وسط هم حق نداری بپرسی مثلا قرار بود فلان ساعت بیای چرا یه ساعت دیر کردی چون اقا بهشون بر میخوره و فکر میکنه که دارید کنترلشون میکنید. این جمله هم که هیچوقت از دهنشون نمیفته
"بازم گیر دادیا". بازم گیر دادیا برای همه چیز کاربرد داره. از خواستن اینکه شلخته نباشه تا اینکه وقتی قراری میذاره سر وقت باشه. خلاصه یادمون باشه یه زن خوب باشیم

مرتبط:

مردان ازدواج نکرده بیشتر در خانه کار می کنند

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۷, چهارشنبه

به چی فکر کنم؟

هیچوقت اینقدر زندگیم بدون پیش بینی نبوده. الان در شرایط هر چه پیش آید خوش آید به سر میبرم. اصلا برنامه یکسال آینده ام معلوم نیست. همه چیز قروقاطیه. در آن واحد به هزارتا موضوع فکر میکنم. پایان نامم، ویزا، اپلای کردن برای دانشگاه، GRE و هزارتا چیز دیگه. تازه الان زمانیه که فقط باید متمرکز بشم و این پایان نامه لعنتی که انگار هیچوقت قرار نیست به سامان برسه رو تموم کنم. از امروز فقط یک ماه وقت دارم. نمیدونید چکار میشه که این یک ماه به هیچ چیز دیگه ای فکرنکنم؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۵, دوشنبه

چرا انقلاب میکنم؟

والنتین مقدم در کتابش ( مدرن کردن زنان)  نقل قولی میکنه  ( البته این بخش از چاپ ۹۳ کتاب نمیدونم تو چاپ ۲۰۰۳ هم همینه یا نه ) از یک مکالمه که اوایل انقلاب بین یه کارگر و یک محقق در گرفته بوده. جالبه بخونیم ببینیم یه سری از ملت چطور فکر میکردن و دلیلشون برای شرکت تو انقلاب چی بوده.

اسم کارگر علی مراد و این مکالمه وقتی در میگیره که علی مراد از شهر نو داشته برمیگشته:
علی مراد: همشون رو سوزوندیم.شهر رو پاک کردیم.
محقق:  و زنها؟
علی مراد: خیلی هاشون جزغاله شدن.
محقق: تو کی؟ مال کجایی؟
علی مراد: من یک کارگرم . مال رضاییه. زن و بچه دارم.
محقق: تهران چی کار میکنی؟
علی مراد: اومدم تو انقلاب شرکت کنم.
محقق : تو رضاییه چه خبره؟
علی مراد: اونجا فقط یه جمبشه (!) ولی انقلاب اینجاست.
محقق: چرا انقلاب میکنی؟
علی مراد: اسلام، آزادی، فقر، ظلم.
محقق: دیگه چی؟
علی مراد: حیثیت
محقق: حیثیت؟
علی مراد: بله برادر! شاه حیثیت ما رو ازمون گرفت. او حق مردها رو ازشون گرفت. زن من الان کار میکنه. وقتی یه زن کار کنه از خانواده چی میمونه؟
محقق: تو از اسلام چه توقعی داری؟



علی مراد: اسلام حیثیت ماست. من میخوام خودم نون آور خانواده باشم. میخوام زنم تو خونه باشه غذا بپزه و  از بچه ها مراقبت کنه.ان شاا…


منبع: “مدرن کردن زنان” ، والنتین مقدم، ص ۹۰

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۲, جمعه

مادربزرگم وشریعتی

وقتی مادر بزرگم رو شوهر دادن به پدربزرگم ۱۱ سال بیشتر نداشت. تعریف میکنه که اولین پریودش بعد از ازدواج بود یعنی در اصل قبل از بلوغ شوهرش داده بودن. اولین بچه اش رو سیزده سالگی میاره و دهمی و آخریش رو سی و هشت سالگی. هیچوقت هم سواد دار نشد. میگه حدود ۴۰ روز رفته مدرسه ولی از بس تو کوچه و خیابون اذیتش کردن و بد و بیراه بهش گفتن بی خیال شده. میتونم بگم نمونه کامل یه زن سنتیه که هنوز واسش فرزند پسر یه چیز دیگه است. الانم ۷۱ سالش. از مصیبت های دوره نوجوونی تو خونه شوهر که بگذریم میرسیم به در به در دویدنهاش دنبال بچه هاش از این زندان به اون زندان وقتی که این بچه ها تو دهه پنجاه با مفاهیم انقلابی و سیاسی آشنا میشن . از زندان این شهر به اون شهر. خلاصه بعد از انقلاب هم یکی از بچه هاش رو سر همین قضایا از دست میده وبه قولی بچه اش شهید میشه. اگرچه هنوز باید دنبال بقیه شون میدوید. هر ماه ۱۵ ساعت با اتوبوس میکوبیده تا برسه اوین تا یه ملاقاتی بگیره و بچه اش رو ببینه. تا بالاخره با تموم شدن دهه ۶۰ از این لحاظ یه خرده آروم بشه.
از دهه ۶۰ خیلی خاطره داره. از مشاجره ها وبحث هایی که به خاطر بچه هاش با مسئولین زندان داشته. توی یکی از همین مسافرت هاش به اوین سر حجابش بهش گیر میدن ( زنهای بختیاری معمولا موهاشون رو کامل نمیپوشونن) بهش میگن اگه روسریت رو نکشی جلو نمیذاریم بری بچه ت رو ببینی اونم میگه ما رسم نداریم، نمیکشم جلو. اینقدر پا فشاری میکنه که بالاخره زندانبان کوتاه میاد و این میره بچه ش رو میبینه. حتی این دنبال حق بچه ها رفتنش رو تا دفتر رییس دیوانعالی کشور ادامه میده.
به نظرتون مادربزرگ من یه الگو برای زن امروزیه ایرانیه؟ مادربزرگ  منم یه بچه تربیت کرده که حداقل در راه هدفش که  به نظرش انسانی  بود کشته شده. هر روز هم با زندانبان و هر کس که میتونسته سر بچه هاش در میافتاده. آیا مظهر مبارزه علیه بی عدالتیه و در نتیجه الگویی برای زن امروزی مسلمان؟
شاید یه خرده قاطی کردم ولی دیدم مادربزرگم خیلی شبیه الگویی هست که براش تعریف کردن به عنوان یه زن مسلمان. هم مبارزه. هم بچه های خوبی تربیت کرده. یعنی منظور شریعتی یه همچین زنی هست؟


من برای مادربزرگم خیلی احترام قائلم و واقعا خیلی از کارهاش ستودنیه. ولی آیا مادربزرگم میتونه الگوی من باشه؟ مادر بزرگم همون زن سنتیه که شریعتی بهش میتازه. ولی الگویی که برای یک زن مدرن معرفی میکنه همین خصیصه ها رو داره نه بیشتر. زن سنتی هم به موقعش وقتی فکر میکنه حق بچه اش و یا شوهرش و یا یه عزیزش رو دارن میگیرن ساکت نمیشینه ولی آیا این رو میتونیم یه شخص انقلابی بدونیم که علیه ظالم زمانه بلند شده و انقلاب کرده؟ نه. اون فقط به یک دلیل شخصی این کار رو کرده. نه میخواسته جلو ظلم و بیداد زمان بایسته نه چیزی . فقط میخواسته بچه اش از اون تو بیاد بیرون و کنارش باشه. آیا شما زن سنتی سراغ دارید که برای نجات بچه اش به هر در نزنه؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۲۸, یکشنبه

احترام به حقوق خانم ها

این بخشهایی از یک مکالمه است که اخیرا با یک آقای محترم داشتم.

 - میدونید خانوم! فکر نکنم هیچ مردی به اندازه من به حقوق خانومها احترام بذاره. من خانومم رو خیلی دوست دارم و فکر میکنم باید به زن همه نوع محبتی کنی که برای محبت نره (!)جای دیگه. من خیلی تو کارهای خونه به خانومم کمک میکنم.

- چه عالی، این خیلی خوبه

(بحث ادامه پیدا میکنه تا به نوع پوشش خانمها میرسه)

- من اصلا نظرم رو درباره لباس پوشیدن به خانومم تحمیل نمیکنم. هر چی خودش دوست داره بپوشه.

- کار درستی میکنید به نظرم.

(بحث با شنیدن نظرات دیگران داغ میشود)

- ولی بعضی جاها رو که من میدونم چه آدمهایی هستن میگم چه لباسی مناسبتره. آخه من میفهمم مثلا فلان جا که میریم چه خبره و مردهای اونجا چطورن.

- خوب حتما خود خانومتون هم این رو تشخیص میده.

- آره ولی...

(چند دقیقه بعد)

- میدونید چیه خانوم! اصلا زنها تا نوک دماغشون رو بیشتر نمیبینن. من بیشتر میفهمم که کجا چطوریه. اصلا چرا باید خانوم من جواب سوال یه غریبه رو بده. من دیدم قیافه اون مرد رو. اصلا یه جوری نگاه میکرد. من بهش میگم فلان جا نرو. فلان لباس رو نپوش. گوش نمیکنه خانوم! آخه من بهتر میفهمم. من یک کیلومتر دورتر رو هم میبینم ولی اون فقط تا نوک دماغشو میبینه.

من بحث رو دیگه ادامه ندادم. چون نزدیک بود بین خانوم و آقا دعوا بشه. ولی اینکه ایشون کلی به حقوق خانومها احترام! میذاره نباید فراموش بشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۲۶, جمعه

شمارش سالها

یاد گرفته ام برای دوباره با هم بودن باید سالها رو شمرد. دفعه قبل تا ده شمردم. امروز دوباره از یک شروع کردم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۲۵, پنجشنبه

تجاوز و جنگ

یک سری از زنها هستند که معمولا تاریخ ترجیح میده که اسمی ازشون برده نشه. چون وجودشون به "شرافت" اون کشور لطمه وارد میکنه. منظورم زنهایی که در جنگها قربانی تجاوز سربازهای دشمن میشن. جنگ اگه جون یک مرد رو میگیره برای یک زن هم عزیرش رو می گیره هم روحش و آخر سر شاید هم جونش. هیچوقت نخوندیم که چه بلایی سر زنهای ایرانی در جنوب اومد وقتی شهری مثل خرمشهر توسط سربازان عراقی اشغال شد و این زنها مورد تجاوز قرار گرفتند. ( یادمه یه فیلم ساخته شد که داستان حول محور یه همچین زنی بود ولی اسم فیلم یادم نیست). اعلام وجود این زنها به هیچوجه با "شرف"  یک ملت جور در نمیاد  پس چه بهتر که اسمی ازشون برده نشه. من فکر میکنم که چه تعداد زیادی از این زنها از طرف خانواده ها و اطرافیانشون طرد شدن بدون اینکه خودشون  نقشی در بلایی که سرشون رفته داشته باشن. اون ضربه روحی  ناشی از تجاوز ( که همیشه یکی از کابوس های هر زنی هست چه در جنگ و چه در صلح) با این طرد و این حذف شاید خیلی سخت تر و وحشتناکتر از مرگ باشه. همیشه وقتی تو یه کشوری جنگ میشه من به فکر زنهای بی پناهی میفتم که علاوه بر مصیبتهایی که مردها میکشن، باید مصیبت و هراس از تجاوز رو هم همه جا با خودشون داشته باشن. با یک فرق که اون مردها شهیدن و  قهرمان ولی این زنها مایه ننگ یک ملت. دوست دارم بدونم چه بلایی سر اون زنهای خرمشهری اومده. چه کار میکنن و کجا هستن؟ چند نفر از اون زنها مجبور شدن بعد از اون بلاها به روسپی گری روی بیارن؟ آیا هیچوقت تونستن به زندگی عادی برگردن؟همسراشون باهاشون چطور رفتار کردن آیا دوباره پذیرفتنشون؟ ( البته این ادامه رابطه زناشویی بعد از هر تجاوز خودش یه مورد خیلی مهمه که جای کلی کار و بحث داره) اصلا اینها کجای تاریخ یک کشور قرار میگیرن؟ مطمئنا بخشی از تاریخ دلاوریهای یک ملت نیستن.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۲۴, چهارشنبه

همین...

فکر میکنید چند روز دیگه، روزی 8-10 ساعت پشت میز بشینم آتروز میگیرم؟ این روزها همش در حال نالیدن از درد دست و پا و کمرم . شدم عینهو مادربزرگم. استرس پایان نامه رو هم به همه این دردها اضافه کنید میشه قوز بالا قوز.

ولی در کنار اینا، اتفاقات خوبم میفته و اون وقتی  که یه خوب اونور خط نشسته، باهات حرف میزنه، بهت روحیه میده و حرفهای قشنگ میزنه، اونوقت انگار همه دردها و غصه ها در عرض چند دقیقه دود میشن میرن هوا.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۲۱, یکشنبه

مردان ظریفتر

یه مدت پیش مطلبی درباره تغییر مردانگی تو ایران نوشتم که عکس العمل های خیلی مختلفی داشت. گفتم شاید یکی از دلایلش موضوع عرضه و تقاضا باشه یعنی شاید دخترها خیلی از تیپهای مردونه قدیمی خوششون نمیاد و در نتیجه پسرها هم از اون نوع تیپ فاصله میگیرن و به سمت ظریفتر شدن پیش میرن. امروز دیدم که بی بی سی نتیجه یه تحقیق رو چاپ کرده که نوشته زنها اینروزها به چهره های زمخت مردونه به اندازه سابق علاقه ای ندارن. چون مرد با چهره ظریفتر رو مهربونتر میدونن و "  مرد با چهره  "زنانه تر"  را وفادارتر، متعهدتر، گرمتر و پدری موجه تر ارزیابی کرده اند". اینطوری پس بخشی از تئوری من ثابت شده.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۱۸, پنجشنبه

حقوق جنسی

حقوق جنسی از اون دسته از بحثهایی که هنوز تو ایران جا نیفتاده. اینکه یه زن بدونه توی رختخواب به جز اینکه بذاره شوهرش باهاش بخوابه، یه سری حق و حقوقی هم داره که باید طرفش رعایت کنه شاید برای خیلی از زنهای ایرانی ( منظورم نسل جدید تحصیل کرده طبقه متوسط شهری اون هم در شهرهای بزرگ نیست، منظورم عامه مردمن) جا نیفتاده باشه. اینکه از شوهرش بخواد برای جلوگیری نه فقط از حامله شدن بلکه از بیماریهای مقاربتی کاندوم استفاده کنه و این  حقشه که این رو بخواد خیلی پذیرفته نیست. خیلی شنیدیم که زنها گفتن:" اخه شوهرم خوشش نمیاد،میگه لذت نمیبره.منم که نمیتونم کاری کنم". و حالا آمار زنهایی که این طوری از شوهرهای آلوده به ایدز، بیمار میشن، بماند.یکی دیگه از این حقوق جنسی همون حق لذت بردنه زمان رابطه جنسی که زن بدونه که وظیفش فقط این نیست که دراز بکشه و تیرآهن های سقف رو بشماره، بلکه باید توی این رابطه بدونه که حقشه به اندازه شوهرش یا پارتنرش لذت ببره.خیلی از دوستام بودن که با اینکه جز همون گروه تحصیل کرده بودن و البته از نظر اجتماعی هم فعال بودن ولی هیچوقت اسم کلی توریس رو نشنیده بودن و نمیدونستن که همچین عضوی در بدنشون وجود داره که مهمترین اندام جنسی زن برای لذت بردن از یک رابطه است. کارکردش رو هم نمیدونستن و همه تابع همون تصور غلط بودن که رابطه جنسی همون اینترکورس. خیلی از زنها ( اگر چه بعضی از آمار میگه بیشتر از 50 درصد زنها) از رابطه اینتر کورس لذت نمیبرن (هر چی هم فروید یا طرفداراش بگن که این زنها هنوز به بلوغ جنسی نرسیدن چونکه فقط از طریق کلی توریس لذت میبرن. البته الان ثابت شده که خیلی از نظریه های فروید درست نیست که به نظرم اینم یکیشونه) یه همچین زنهایی باید بدونن که این بخشی از حقوقشون که از شوهر یا پارتنرشون بخوان که به این لذت رو تو این رابطه به اونها بدن. میدونم در کلاسهای دو ساعته قبل از ازدواج بیشتر به آموزش طرق جلوگیری از بارداری پرداخته میشه و به این مباحث که خیلی اساسین در یک رابطه سالم پرداخته نمیشه.

حقوق جنسی مخصوصا برای زنها از بحث های جدید که خیلی از گروههای فمنیستی و فعالان زنان در سراسر جهان کمپینها و پروژه هایی رو برای آموزش اونها به زنها شروع کردن. فکر کنم مهمترین شعارش هم این هست که من به عنوان یک زن حق دارم از یک رابطه جنسی سالم لذت ببرم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

کسی نمی آید...

کلی نوشته بودم همش پرید. حوصله هم ندارم دوباره بنویسم. این روزها نه زیاد وبلاگ میخونم نه خبر.حوصله خبرهای بد رو اصلا ندارم. مطمئنم اینقدر اتفاق میفتن که عادت میکنیم و بی تفاوت میشیم.مثلا وقتی شرق رو بستن دیگه شکه نشدیم.اگرچه معذرت خواهی شرق به نظرم حقیرترین کاری اومد که میتونست انجام بده برای ثابت کردن بی گناهیش. اگر اینقدر جرات نداشتن چرا اصلا همچین مصاحبه ای رو انجام دادن.  بیشتر برای بچه هایی که کارشون رو دوباره از دست دادن متاسفم.

میگن شماهایی که ایران نیستید وقتی خبرها رو میخونین فکر میکنید چه خبره تو کشور. در حالیکه اگه برید میبیند ملت نه واسشون مهم که یه سری رو بدون محاکمه میکشن و نه اینکه یه سری دارن تو زندان شکنجه میشن. تازه میگن خوب شد که کشتنشون فلان فلان شده ها. البته من از انتخابات قبلی ریاست جمهوری امیدم رو به این ملت از دست دادم.با صد سال پیش فرقی نکردن فقط اون وقت سوار الاغ میشدن الان سوار ماشین. من خیلی وقته که منتظر نیستم که کسی بیاد که "مثل هیجکس نیست".

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۱۰, چهارشنبه

بازم روزمره

دیروز دوستم از ایران اومد و من دیگه تو این خونه تنها نیستم. کلی حرف داریم که با هم بزنیم که حوصلمون سر نره. هفته گذشته روزهام پر شده بود از درس خوندن و فیلم دیدن. چند تا فیلم دهه 50 دیدم  مثل "بعضی ها داغشو دوست دارن" و " آواز خواندن زیر باران" که این آخری رو از ترانه ها و رقصهاش کلی لذت بردم. البته داستان هر دوفیلم همون ماجراهای عشقی نه چندان جذاب سینمای دهه 50 بود. داشتم فکر میکردم این فیلم ها اون روزها که به ایران میومدن چه جمعیتی رو میکشوندن به سینما ها مخصوصا برای دیدن بدن نیمه برهنه مرلین مونرو. البته دو سه تا فیلم دیگه الان گرفتم که ببینم: معلم پیانو، سولاریس و شهر خدا که تعریف آخری خیلی شنیدم. که به خاطر تمدید نکردن به موقع 10 پوند جریمه شدم که حسابی حالم گرفته شده بابتش. اخه فیلم ها رو باید هر روز تمدید کنم در غیر این صورت ساعتی 80 پنس جریمه میشم. 

این روزها حسابی درگیر شریعتی هستم و انقلاب ایران و شرایط اواخر رژیم شاه. هنوز به نتیجه نرسیدم که شریعتی رو تو چه دسته ای بذارم بعضی ها اونو رادیکال میدونن. بعضی توی مدرن اسلامیست ها و میانه روها طبقه بندیش میکنن. حالا یه خرده بین اینها دارم گیج میزنم. اینکه چقدر جمهوری اسلامی به ارای شریعتی که خیلیها اونو معمارش میدونن نزدیکه. که من فکر میکنم خیلی. شاید خیلی از هوادارای شریعتی اعتقاد نداشته باشن. حیف شد واقعا شریعتی یه سال قبل از انقلاب مرد اگه بود حالا من میدونستم چی فکر میکرد. شایدم یکی میشد مثل بازرگان. همینطور دارم چرت مینویسم هرچی میاد به ذهنم میگم.

برم ببینم چه خاکی با این پایان نامه باید به سرم کنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۴, پنجشنبه

روزانه

فعلا من افتادم رو دور نو کردن. دو روز پیش خونه رو ( در اصل اتاقم) رو عوض کردم و اومدم یه جای بزرگتر با اجاره کمتر ولی در عوض بدون اینترنت. فقط به برکت نزدیک بودن دانشگاه میتونم بیام و از اینترنت دانشگاه استفاده کنم . با این وجود  نداشتن اینترنت تو خونه و دسترسی همیشگی بهش به تنهایی میتونه دلیلی برای غصه خوردن باشه .البته من میخوام از این توفیق اجباری استفاده کنم و گوش شیطون کر یه خرده به کارهای پایان نامم برسم که از همین الان استرس به موقع تموم نشدنش شروع شده. اگر چه بهترین و همیشگی ترین راه ارتباطیم یه جورایی محدود شده و انگاری اینجوری جدایی بیشتر خودشو بروز میده و اذیتت میکنه.  هوای اینجا هم که دیگه گندشو در اورده بسکه بارونیه، بیشتر به این دلتنگی کمک میکنه. اگه همینطور این بارون ادامه پیدا کنه منی که عاشق بارونم  تبدیل میشه به کسی که حالش به هم میخوره از بارون.

این خونه جدید یه باغچه خوشگل داره که دیروز یک صحنه فوق العاده زیبا توش دیدم. در حین اینکه داشتم صبحانه آماده میکردم یه نگاهم به باغچه انداختم و یه موجودی رو دیدم اونجا بهم خیره شده که فکرشم نمیکردم. یه موجود با یه جفت چشم فوق العاده زیبا. یه آهو. هیچوقت فکر نمیکردم تو حیاط خونم یه آهو ببینم. فوق العاده زیبا بود. اینقدر هیجان زده شده بودم که هیچ کار دیگه نمیتونستم کنم جز اینکه وایسم اونجا و بهش زل بزنم همونطور که اون داشت منو نگاه میکرد. بعد از چند دقیقه هم راهشو کشید رفت. ولی من  هنوز این صحنه جلو چشممه.

کامنت های پست قبلیم قانعم کرد که اسم وبلاگ رو عوض نکنم. واسه همین فکر کنم این قالب جدیدش و اسمش حالا حالاها اینجا مهمون باشه تا وقتی دلم خواست دوباره یه تنوع ایجاد کنم. رنگش یه خرده تیره شد ولی فقط اینطوری میشد با اون عکسش جور در بیاد. از این به بعد احتمالا به خرده دیر به دیر این وبلاگم آپ میشه تا وقتی که دوباره امکانات دار بشم شاید دو ماه دیگه.

Š

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۳۱, یکشنبه

اسم پیشنهاد بدید...

دستی به سر و گوش این وبلاگمون کشیدیم بعد از مدتها. بسکی غر زدم به جونش بیچاره هم دیشب نشست این عکس رو که خیلی دوست داشتم یه خرده درستش کرد و گذاشت اینجا. الان فرم وبلاگ بهتره به نظرم . فقط یه تغییر دیگه هم میخوام بدم که مدتهاست بهش فکر میکنم اونم تغییر اسم وبلاگ. میخوام یه ترکیبی باشه از رها ولی خوب تکراری و کلیشه ای هم نباشه. ولی راستش پیدا کردن یه همچین ترکیبی سخته. گفتم اینجا بنویسم ببینم کسی پیشنهادی داره یا نه. خیلی لطف میکنید اگه نظرتون برای یه اسم ترکیبی غیر تکراری با "رها" بگید. اینکه رها توش باشه بخاطر اینه که این اسم دیگه جا افتاده و نمیخوام اسم وبلاگ رو کامل عوض کنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه

زن انقلابی و شریعتی

کتاب "فاطمه، فاطمه است" شریعتی رو تازه تموم کردم. محور پایان نامه ام شریعتی و نگاه اون به زن مسلمانه. در اصل مسلمان انقلابی. تحلیل کتاب شریعتی، برای کسی که تو جمهوری اسلامی بزرگ شده و آموزشهای رسمی و نیمه رسمی حکومت ( از طریق کتابهای درسی، تلویزیون، سخنرانیها و ...) به مدت 30 سال از اون خواسته که همانطور که شریعتی گفته فاطمه رو الگوی خودش قرار بده، سخته. چون به سادگی نمیتونی بدون نظر گرفتن فضایی که توش بزرگ شدی و در اصل بدون حضور افکار و عقاید خودت به نقد بپردازی. اینجا هم متن پایان نامه ام رو و تحلیل آکادمیک نمیخوام از فاطمه، فاطمه است بدم. فقط برداشتهای شخصیم رو از این کتاب مینویسم که احتمالا خیلیها باهاش موافق نیستن.

کتابی که من خوندم چیزی حدود 135 صفحه بود که به جرات میتونم بگم که درباره فاطمه؛ اگر همش رو روهم بذاریم حدود 10 صفحه و شاید کمترو درباره زنان ( چه مسلمان و چه غربی) هم چیزی در همین حده. توی این کتاب قرار بود که به زن مسلمان یک الگوی کامل شناسونده بشه که نه زن غربیه و نه زن سنتی. شریعتی فاطمه رو انتخاب میکنه. شریعتی خیلی سعی میکنه که فاطمه ای رو نشون بده که در عین حال که همسر صبور، دختر محبوب و مادر فداکاریه ولی در همون حال هم یک زن مبارزه. شریعتی به نظرم نتونسته این نقش فاطمه رو خوب به تصویر بکشه. شاید به خاطر این باشه که مدارک تاریخی کافی برای این نقش فاطمه نداره. شاید هم این نقش فاطمه رو سعی کرده فقط از اعتراض فاطمه نسبت به غصب زمینش بیرون بکشه. ولی به نظرم تلاش شریعتی برای پر رنگ کردن نقش مبارزاتی فاطمه، خیلی موفقیت آمیز نیست. هر چند نقش فرزندی و همسریش خیلی بیشتر پررنگ بود در سراسر بخشهایی که به فاطمه اختصاص داده بود، یعنی همون ده صفحه.

شریعتی ضمن اینکه از یک طرف زن غربی برای مصرف گرا بودن و ابزار جنسی بودن محکوم میکنه و از رسانه های اون زمان ایرانی ایراد میگیره که چرا فقط زن سکسی غربی رو به عنوان الگو به زن ایرانی نشون میدین و نه زن غربی که داره تلاش میکنه، تحقیق میکنه، صبح تا شب توی دانشگاه و کتابخونه است و... در همون حین همین زن غربی که صبح تا شب کار میکنه و از نظر مالی مستقله رو به بی عاطفگی محکوم میکنه و به اینکه ذهنه مادی داره و فقط به خاطر سکس ازدواج میکنه نه به خاطر عشق و در همین زمان که داره میگه داره به خاطر سکس ازدواج میکنه، میگه به خاطر آزادی جنسی که قبل از ازدواج داشته زندگی زناشویی هم از این نظر براش جذابیت نداره. چون همون خصلتی رو که ازش تعریف میکنه درچند صفحه بعد محکوم میکنه. بعضی اوقات فکر میکنی داره برای اینکه به هدفش برای معرفی مدل آرمانیش بپردازه آسمون و ریسمون رو به هم میبافه. از یک طرف تصور قرون وسطایی اروپایی رو به زنها محکوم میکنه و ازطرفی میگه که رنسانس مقام والای زن رو تنزل داده. من ربط منطقی بین حرفاش نمیبینم. البته در اصل متن سخنرانیشه. یعنی سخنرانی که کرده احتمالا به خاطر جذب بیشتر مخاطب به زیبایی کلامش بیشتر توجه کرده تا ربط منطقی بخشهای مختلف حرفاش.
گروهی شریعتی رو از مدرن اسلامیست های ایران میدونن. و افکارش رو یک چیزی در مایه های روشنفکری دینی. به نظرم شریعتی با اینکه سعی کرد که یک الگویی از زن مسلمان که با دنیای جدید همسانی داشته باشه ارائه بده ولی موفق نشده. متن کتاب خیلی بیشتر تعریف و تمجید از علی و محمده تا فاطمه. تنها آخرین جمله  کتابش یعنی " فاطمه، فاطمه است" که فاطمه رو مستقل به تصویر میکشه در حالیکه کل کتاب نشون میده فاطمه، فاطمه است چون همسر علی، دختر محمد و مادر حسینه.

سوالی که هنوز برای من مونده اینه که این الگویی که شریعتی خواسته معرفی کنه واقعا اون چیزی بود که زن ایرانی در اون زمان بهش احتیاج داشته؟ زمان انقلابی شریعتی همون مادر خوب و همسر مهربان و فداکار و البته الان مصلحت کشورش اقتضا میکنه که انقلابی هم باشه. اگر احتیاج به انقلاب نباشه، زن مسلمان به جر مادر و همسر چه نقشی داره؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۲۰, چهارشنبه

پاسخ به برخی خزعبلات

خوشحالم که بچه ها جواب دادن و سکوت نکردن. همون زمان دستگیری بچه ها هم در اسفند که بعضی ها شروع کردن نسخه پیچیدن برای جنبش زنان با اینکه بیرون گود نشسته بودن و انتقاد از جنبش زنان وقتی بچه ها تو زندان بودن نوشتم که ما احتیاجی به این "نطریات راهبردی" نداریم. ولی مثل این که قضیه فقط به ایراد از روشها ختم نشد و بعضی ها دلشون خواسته درست زمانیکه حکومت داره همه تلاشش رو برای متوقف کردن فعالیت های زنان میکنه، از این قافله عقب نمونن و کمکی به این پروژه کنند هر چند با دادن اطلاعات غلط.من نمیدونم چه سودی یک فرد میتونه ببره از این آب به آسیاب ریختن ها برای جلو گیری از فعالیت کسایی که با حداقل امکانات دارن سعی میکنن که جون یه سری آدمهای بیگناه رو نجات بدن. من خیلی وقتها از نزدیک شاهد تلاشهای کسایی مثل آسیه بودم ودیدم که یا خواهرش رو باید میکشوند خونه که از آوا نگه داری کنه و یا کسی رو پیدا کنه که بچه رو پیش اون بذاره و از این شهر به اون شهر بره واسه کار. میشد هفته ها تو سفر باشه و شاید روزها درست و حسابی نخوابه. من شاهد تلاشهایی شادی بودم وقتی که واقعا از حجم کارهایی که بایست انجام بده هم ما به تعجب میافتادیم که این همه انرژی از کجا میاد و باز هم آخر شب باید به زندگیش هم میرسید و حالا کارش که کمک به یک سری زن بدبخت و بیچاره برای بهتر کردن زندگیشون بود، به کمک اطلاعات غلط دادن بعضی ها، متوقف شده. فکر کنم اگه شادی پولهای میلیونی داشت الان مجبور نمیشد روی پرونده های حقوقی کار کنه شاید دوست نداشته باشه چون به برکت تلاشهای بعضی افراد کارش رو از دست داده. و آسیه تو این اثنای از دست دادن کارش تو کنشگران معلوم نیست به چه سختی ای بره تا تاکستان تا بفهمه که زندگی یه آدم رو چطور گرفتن و چطور میتونه به زندگی یکی دیگه کمک کنه. من میدونم خیلی ازچرت و پرت های دیگران ارزشی برای بچه ها تو ایران نداره ولی همین دروغها میتونه خوراک باشه برای کسایی که میخوان فعالیتهای اونها رو از اینی که هست محدودتر کنن. کاشکی اگر نمیتونیم خیری برسونیم شر هم نرسونیم.

جوابهای آسیه و صنم به این خزعبلات:
پاسخی برای آقای حسین درخشان
حسین درخشان، خائن به جنبش زنان ایران

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۱۷, یکشنبه

بیچاره مکرمه!

خبر به اندازه کافی تکان دهنده بود. هم جرم مکرم در تاکستان قزوین سنگسارشد. در ملا عام نه مخفیانه. یعنی اقای قاضی که علمش به سنگسار حکم داد بالاخره لبخند رضایت بر لبهایش نشست و احتمالا از اینکه یک "گناهکار" را به کام مرگ فرستاده است، امشب با خیال راحت سر بر بالشت می گذارد و مطمئن است که نتیجه عمل  "خیرش"  را با رفتن به بهشت پاسخ میگیرد. همه ان تلاشها بی فایده بود. سرانجام کار خودشان را کردند. شاید باز هم تکرارش کنند. چه کسی جلوشان را میگیرد؟ مگر شاهرودی حکم نداده بود؟ چه شد؟ حکمش را پس گرفت یا "عوامل خودسر" از حکم سرپیچی کردند؟ بیچاره مکرمه ! این داغ را تاب می آورد؟ نکند کابوس سنگسارش همین روزها به واقعیت بدل شود؟ بیچاره مکرمه!

مرتبط:

سنگسار یک مرد در ایران میگن خودسرانه بوده!!!

می ارزه؟

بعضی اوقات تو زندگی مسیری رو انتخاب میکنی که به نطرت درسته و از نقطه نظر دلایل عقلی و منطقی، بهترین راهی بوده که میتونستی انتخاب کنی. خیلی ها به شرایطی که توش هستی غبطه می خورن. خیلی ها تو رو آدم فوق العاده موفقی میدونن. حتی شاید بعضی ها بخوان تو رو الگوی خودشون قرار بدن. فکر کردن به همه اینها باعث میشه یه غرور خاصی رو حس کنی. ولی بدیه ماجرا اینه که اونها به هزینه هایی که توی این راه داری میدی توجه نمیکنن. فقط امکان داره خودت بشینی فکر کنی که برای موندن تو این مسیر چه چیزهایی رو داری از دست میدی. بدترین موقع وقتیه که فکر کنی این هزینه ها به این همه موفقیت نمی ارزه؛ حتی اگه از دید خیلیها و از نگاه منطق بیارزه. گاهی وقتها هزینه های احساسی که برای رسیدن به یک هدف منطقی و عقلانی طی میکنیم اینقدر بالاست که یه لحظه فکر میکنی که نکنه اشتباه کردی. یه لحظه فکر میکنی خوب اصلا کلی هم آدم موفقی شدی کلی هم به به چه چه شنیدی. همه هم کلی ازت تعریف کردن. خیلی ها هم حسرتت رو خوردن. آخرش؟ ارزش لحظه هایی رو که به تنهایی سر کردی داره؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۱۵, جمعه

خانم انگلیسی در لباس طلبگی

یادم سالها پیش داستانی رو شنیده بوم از یک زن انگلیسی که با تغییر لباس و پوشیدن لباس طلبه های تونسته بره خودش رو به عنوان طلبه تو حوزه جا بزنه و خلاصه یه مدت اونجا بمونه. یه سری گفتن بعدها فهمیدن جاسوس انگلیسیا بوده و بعضی ها گفتن با یک نفر تو همون حوزه ازدواج کرده. مرز بین واقعیت و تخیل این ماجرا خیلی برام روشن نشد. تا اینکه دیروز که داشتم یه کتابی رو برای پایان نامه ام میخوندم رسیدم به یه سری موضوع درباره حوزه علمیه و دیدم که بله این خانوم انگلیسی واقعا وجود داشته، البته قضیه برای سال 1970 نه اونطوری که من فکر میکردم برای بعد از انقلاب. این خانم که اسمش سارا هابسون بوده به خاطر اینکه بفهمه تو حوزه چی میگذره با لباس مبدل یه مدتی رو اونجا میگذرونه و کتابی هم دربارش در سال 1973 چاپ میکنه با عنوان Through Persia in Disguise که البته من کتاب رو نخوندم. این خانم الان تو آمریکاست و بعید میدونم با کسی تو حوزه ازدواج کرده باشه. جاسوس انگلیس بودنش رو هم الله اعلم.

So she went to Iran, cutting her hair short, binding her breasts, wearing men's clothes. "As a woman I might have been harassed or attracted a lot of attention. So I decided to dress as a boy."




In Iran, Hobson visited the big cities - Teheran, Isfahan - but spent much of her time in rural areas "where the people are very close to nature and their traditions very moving. There's a level of self-help there that I really like," she says.




She wrote a book about her adventures, "Through Iran In Disguise," which "attracted quite a bit of attention," she says. It was even more popular later, after she had returned to Iran, witnessed the overthrow of the Shah, and added a chapter on the terrors she saw



ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه

ترمیم بکارت: روسپیان باکره و روسپیدان شب زفاف

درباره ترمیم بکارت و کلا موضوع بکارت که یه مدت پیش دربارش نوشته بودم، بی بی سی گزارشی تهیه کرده و طرز تفکر مردم کشورهای دیگه هم گفته. بخش هایی از مصاحبه منم که با بی بی سی یه مدت پیش  در باره این موضوع تو ایران  داشتم هم اورده.

مرسی از بودنت

تولدت مبارک

همیشه گفتن جملات انگار از نوشتنشون آسونتره. بهر حال من الان جمله کم آوردم. دوست دارم بگم مرسی که هستی. مرسی برای همه این سالهایی که بودی کنارم. مرسی برای وقتهایی که هیچکس نبود ولی تو بودی که بهم دلداری بدی. هنوزم مطمئنم وقتی از همه چیز خسته و شاکیم میتونم با چند دقیفه حرف زدن با تو آروم شم. مرسی که اومدی تو زندگیم و امیدوارم حالا حالاها باشی.

به قول شاعر بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۱۰, یکشنبه

روزمره

الان مدتیه که  واسه قولی که  دادم سیگار نمیکشم. البته خدا پدر دولت بریتانیا رو بیامرزه که کشیدن اونو از دیروز تو کافه ها ممنوع کرده و ما دیگه با دیدن دیگرانی که سیگار میکشن به هوس نمیافتیم و یه خرده دلمون رو خوش میکنیم که بقیه هم نمیتونن دیگه به راحتی بکشن. البته یکی از خوبیهای ترک سیگار مخصوصا اینجا که یه پاکت ده تایی مالبرو نزدیک 3 پونده اینه که قدری به جیب آدم کمک میشه.
...

من همینطوری آدم نگرانی هستم. این کشف بمبهای لندن هم دیگه بیشتر کمک کرد. امروز تمام مدتی که سوار قطار و مترو بودم نگران بودم یه بمبی چیزی منفجر شه و من جوونمرگ بشم. تا تهران بودیم شبها با ترس زلزله میگذروندیم. اینجا باید از ترس این بمبها اروم قرار نداشته باشیم. البته من هنوز نفهمیدم که یهو چی شد دو تا بمب همزمان با هم کشف میشه و یه تروریست احمق میره ماشینشو میکوبه به فرودگاه تا آتیش بگیره. من هیچوقت به این انگلیسی ها اعتماد ندارم فکر کنم اینم یه بازیه جدیده واسه سختگیریه بیشتر.

...

من شخصا عاشق بارونم ولی طی دو هفته گذشته بسکی اینجا بارون اومده دیگه داره حالم بد میشه. هفته گذشته هم به قدری هوا سرد شد که مجبور شدیم لباسهای زمستونیمون رو دوباره در بیاریم و یک روزشم هم ک مجبور شدیم شوفاژ روشن کنیم. دوستای انگلیسیم میگن یه همچین هوای سردی اونم توی جون و جولای سابقه نداشته.

...

آخر هفته رو رفتم بیرمنگام که یه دوست خوب و نازنین رو ببینم. این دختر اینقدر فعال و موفقه که من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. روزی 10-15 ساعت کار میکنه. چیزی که من اصلا در مورد خودم فکر نکنم یه روز اتفاق بیفته. استاد دانشگاست و کاملا نمونه یه دختر مستفل و قابل تحسین. این دو روز خیلی خوش گذشت. رستوران ایرانی رفتم و بعد از مدتها دلی از عزا در اوردم و چلو کباب، قورمه سبزی، کشک بادمجون و از همه مهمتر آش رشته خوردم. البته یه خرده زیاده روی کردم و تا دو ساعت بعدش خودم  رو لعنت میکردم که چرا اینقدر ندید بدید بازی در آوردم. ولی الانم که فکرشو میکنم بازم دهنم آب میافته. خیلی سعی کردیم یه قلیون هم چاق کنیم و صفا رو کاملتر کنیم که متاسفانه قلیون راه نیفتاد. یا ما بلد نبودیم. یا قلیون اشکال فنی داشت.

...

دو روز پیش این جینا خانم ما یه ساله شد. از این فاصله دور نتونستم وظایف خالگی رو انجام بدم. چهره اش میخوره که خیلی شیطون شده باشه. عکساشو میتونید اینجا ببینید.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۷, پنجشنبه

زنهای سرد مزاج

درباره اینکه زنها از نظر جنسی سرد مزاجن خیلی شنیدیم و هنوز هم میشنویم. اینکه اکثریت جامعه فکر میکنن که زنها در مقایسه با مردها میل جنسی کمتری دارند هم همچنان به قوت خودش باقیه.  رادیکال فمنیستها اعتقاد دارن که از اواخر قرن 19 و با ورود کتابهای س ک س ولوژی و ایجاد و رشد دانش س ک س ولوژی این باور که زنها در مقایسه با مردها خواست جنسی کمتری دارند و در برقراری رابطه جنسی تمایل کمتری دارند شکل گرفت. اواخر قرن 19 اولین مطالعات درباره طبیعت جنسی زنان و رفتارهای جنسیشون شروع شد. این مطالعات در دهه های اول قرن بیستم باعث شد که عده ای از فمنیستها با کمک دانش جدید درباره امیال و خواسته های جنسی زنها حرف بزنن و براورده شدن اونو جز حقوق فردی یه زن بدونن.


اینکه  تا الان این تفکر عدم تمایل بیشتر زنها به رابطه جنسی و سرد مزاجی اونها همچنان ادامه داره میتونه دلایل مختلفی داشته باشه که از نظر من بیشتر از کمبودهای آموزشی ناشی میشه.  زنها از همون ابتدا آموزش میبینن که باید از خواسته های جنسیشون صحبت نکنن. یاد میگیرن که داشتن میل جنسی در مردها وجود داره. بیشتر دخترها این عبارت رو بارها شنیدن که باید مراقب باشن که ازشون سوء استفاده نشه. این یعنی اینکه اگر در ارتباط با مردی قرار گرفتید امکان ایجاد یک رابطه جنسی است که در هر صورت به ضرر شما تموم میشه. همیشه به ما گفته شده که رابطه جنسی در اصل به خاطر لذت مرد هست و معمولا به عنوان یک زن لذتی نیست و اگر هست اندکه. دخترها با این طرز تفکر بزرگ میشن و بدون داشتن ذره ای آگاهی از اینکه یک رابطه جنسی امکان داره چی باشه وارد زندگی زناشویی میشن. هیچکس به اونها قبلا نگفته که قرار شب اول ازدواج چه اتفاقی بیفته و اصلا قرار اون و شوهرش چه کار کنن. بیشتر مردها هم آموزش ندیدن که شب اول باید با همسرشون چطور برخورد کنن. عطش داشتن رابطه و انجام هر چه زودتر اون – مخصوصا در مردها- باعث میشه بدون انجام هیچ مقدماتی بخوان هر چه زودتر برن سر اصل قضیه. زن در این رابطه بدون اینکه هنوز به طور کامل تحریک شده باشه یک رابطه بدون لذت همراه با درد رو شروع میکنه که خاطرش همیشه تو ذهنش باقی مونده. بقیه رابطه های زندگی هم تقریبا به همین منوال پیش میره به طوریکه بعد از یه مدت زن هیچ علاقه ای نداره به چنین رابطه ای که هیچ تحریک و ارگاسمی درش وجود نداره و در نتیجه  به سردمزاجی متهم میشه و خیلی زود این عدم خواسته زن به داشتن رابطه جنسی باعث بروز مشکلات خانوادگی میشه. از طرف دیگه هم اگر زنهایی باشن که خواسته جنسیشون رو بیان کنن و بگن که از اون لذت میبرن و در رابطه با طرفشون برای داشتن رابطه پیش قدم بشن به چشم یک زن غیر عادی بهشون نگاه میشه. در خیلی از موارد شوهراشون با دید شکاکانه بهشون نگاه میکنن. یعنی برخی از مردها در عین حالی که سرد مزاجیه همسراشون گله دارن از طرفی هم خیلی مایل نیستن که از زبون اون تمایل جنسیشون رو بشنون. در اصل نمیدونن چی میخوان. در این بین خیلی از زنهایی هم که خواسته جنسی طبیعی دارن ترجیح میدن ماسک سرد مزاجی بزنن که با تهمتهای اخلاقی روبرو نشن.


مرتبط:


یک روش درمانی جدید برای افزایش میل جنسی زنان - ممنون از حاجی کنزینگتون به خاطر لینک

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه

چطور زن شدم

نمیدونم افراد اولین دانسته هاشون درباره کارکرد جنسی بدنشون چطور یاد گرفتن. من شخصا اولین معلمهام در این زمینه هم کلاسیهای دوران راهنمایی بودن که با قایمکی اوردن کتابهایی از کتابخونه پدرومادرشون سعی داشتن یاد بگیرن که پریود شدن یعنی چه؟ بلوغ چیه؟ و اصلا بچه چطوری به وجود میاد. منم از روی همین کتابها و شاید بر اساس داده های نه چندان صحیح همکلاسیهام یاد گرفتم. بلوغ برای یک زن زمانی که پریود میشه و حالا پریود یعنی چه؟ اینقدر همه این کلمات تا سالها بعد برایمان تابو بود که وقتی معلم مرد فیزیک از پریود زمانی حرف میزد همه ما ریز ریز میخندیدیم و سرهامون رو پایین مینداختیم. هیچ بزرگتری بهم نگفت که خونریزی ماهیانه برای چیه و کی قرار باشه. هیچکس بهم نگفت که دوران بلوغ که سینه ها بزرگ میشن  خیلی درد دارن. اینها رو خودم فهمیدم وقتی با خوردن ضربه ای اتفاقی دردشو حس میکردم و همیشه البته با خجالت همراه بود این بزرگتر شدن و سعی میکردم قایمش کنم. همیشه قایم میکردم زنانگیم رو. وقتی هر ماه درد پریود رو میکشیدم کسی مخصوصا اعضای ذکور خانواده نبایست میفهمیدن که من پریودم و دردم رو و اشکم رو باید قایم میکردم مثل سینه هام. هیچوقت زن شدنم مایه خوشحالی نبود. سرشکستگی بود که باید پنهان میشد. کسی درباره اش با من صحبت نکرده بود. بزرگ که شدم همه چیز را خودم فهمیدم. دیگه دوست نداشتم که قایم کنم. ولی اینقدر در طول سالها درباره اش صحبت نکرده بودم که حالا حالت ادم لالی را داشتم که میخواست تازه زبون باز کنه. این روزها خیلی حسرت میخورم که چرا کسی اونوقتها چیزی بهم یاد نداد. حتی اون روزهایی که ما رو از داشتن رابطه با پسرها میترسوندن هیچکس از امکان تجاوز و خطر همیشگیش با من حرف نزد . دلم برای نا آگاهی ها و نادانسته های دوران نوجوونیم میسوزه. وقتی فکر میکنم الان هزاران نفر مثل اون روزهای منن بیشتر دلم میسوزه. این روزها این موضوعا فکرمو مشغول کرده. نمیدونم چند نفر تجربیات مشابه من رو داشتن ولی فکر نمیکنم تعداد کمی باشن.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۱, جمعه

چرا خودت رو فروختی؟

" داستان یک شهر" احمد محمود رو تازه تمام کردم. البته " همسایه ها" که در اصل قسمت اول داستان زندگی قهرمان قصه یعنی " خالد" نخوندم. مدتها بود که رمانی رو دست نگرفته بودم که تا تمومش نکنم زمین نذارم.یادم نیست آخرین بار کی اینطور رمان خوندم. " داستان یک شهر" از اون مدلها بود که 600 صفحه رو تقریبا بدون وقفه خوندم. با اینکه میشه از همون اوایلش تقریبا حدس زد که ته داستان چیه ولی اینقدر روون نوشته شده که باهاش میری تا آخرش. برای من داستان بگیر و ببندهای حزب توده بعد از مرداد 1332 محور اصلی داستان نبود. " شریفه" فاحشه بندر لنگه برای من مرکز داستان بود. شریفه که نوجوونی با یه راننده کامیون فرار میکنه و برادرش به پدرش قول میده که آبروی رفته شده خونواده رو با پیدا کردن وکشتنش دوباره احیا کنه. برادر آرزوی پدر رو برآورده میکنه در حالیکه خودش رو هم بعد از عذاب وجدانی که بهش دچار میشه به کشتن میده. قهرمان داستان احمد محمود در عین حال که شریفه براش یه فاحشه بود که شبها رو با عطر تنش سپری کنه ولی همزمان حرفهای مردم درباره پست و بی ارزش بودن یه فاحشه آزارش میده.البته این آزار باعث عکس العمل و اعتراضی از جانب اون نمیشه. قهرمان داستان در برخورد با یه فاحشه دو دله نه در برابر مردم ازش دفاع میکنه نه مثل مردم اونو کم مایه میدونه. نویسنده نتونسته با خودش کنار بیاد که با یه فاحشه باید چطور برخورد کرد. وقتی مردم میگن:


- " اصلا چه معنی داره که برا خاطر یه فاحشه از مردم ارس و پرس بکنن؟... ئی طور زنا جامعه رو فاسد میکنن. میباد مثه موش دمبشونو بگیرن و لاشه شونو بندازن تو چال و خاکشون کنن و السلام!" (داستان یک شهر، احمد محمود، تهران، انتشارات امیرکبیر،چاپ اول،1360 ص 282)


قهرمان داستان سکوت میکنه ولی عوضش یه زنه دیگه که اونم فاحشه است جواب مردهای دیگه رو میده:


" هر چی بود برا خودش بود. بد بود یا خوب بود به کسی ربطی نداره. از کجا معلومه شماها عملتون خیلی بهتر از شریفه باشه؟ ... تا زنده بود که هیچکدومتون درد دلشو نپرسیدین که ببینین چرا جنده شده. حالا همتون برام آدم شدین. برام صالح شدین... اگر جنده س کی جنده ش میکنه؟... همی شماها..."( همان،ص 287)


داستان یک زن روسپی حالا حالاها ادامه داره. الان هم ادبیات مردم با حدود 50 سال پیش زیاد فرقی نکرده. امروزه هم این زنها رو یا سنگسار میکنن. یا برادری، پدری کسی پیدا میشه و لکه ننگ! رو از دامن شرف خانواده! پاک میکنه. البته باز هم کسی از فاحشه نمیپرسه چرا خودتو فروختی.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۲۸, دوشنبه

اندر خم کلمات فرنگی

ترجمه یک متن انگلیسی به فارسی که کلی کلمه درباره روابط جنسی داره واقعا کار مشکلیه. برای خیلی از کلمات معادل فارسی وجود نداره و یا اینکه من اینقدر سوادم کمه که معنی براش پیدا نمیکنم. مثلا برای Hardcore و یا Foreplay من نمیدونم چه معادل فارسی وجود داره. س ک س و intercourse رو هم همه جا باید رابطه جنسی معنی کرد و هیچ کلمه دیگه ای براش نمیشناسم. میدونم سر خیلی از کلمه های که داریم همینطور از انگلیسی می گیریم همین مشکلات وجود داره. مثلا معادل Gender رو ما تو ایران جنسیت میگرفتیم در حالیکه خارج از کشور بیشتر میگن جنسگونگی حالا بگذریم که من جدیدا فهمیدم که دوران قاجار جنسیت رو مثل اینکه معادل نژاد به کار میبردن. فرهنگستان ادب هم گویا هنوز اندرخم کش لقمه و درازآویزه. کاشکی حداقل کسایی که دستی تو ادبیات دارن یه فکری برای معادل سازی این کلمه های جدید بکنن چون واقعا به نظرم وضع بدیه و واسه یه ترجمه میمونی. اگه کسی جایی رو سراغ داره که برای این کلمات معدلهای فارسی تعریف کردن بگه لطفا. البته کلماتی  که بشه در متن چاپی استفاده کرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۲۵, جمعه

لذتهای کوچیک

سیگارم رو روشن کرده بودم و داشتم از تپه دانشگاه پایین میومدم. یهو فکرم رفت سمت خیابون وصال و سینما فلسطین وقتی یک بار با اینکه هوا تاریک بودم سیگارم رو روشن کردم، چشمهای تعجب زده افرادی که از کنارم رد میشدن و نگاه سنگینشون باعث شد که بعد از یکی دو پک سیگارم رو خاموش کنم. داشتم فکر میکردم که اینجا فرقش با اونجا چیه که حتی سیگار کشیدن هم قابل تحمل نیست . زمان مادربزرگم گویا راحت تر با این قضایا ملت برخورد میکردن و زنها راحت قلیون می کشیدن. ولی حتی این اواخر تو تهران قلیون برای دخترها ممنوع شد و مردم دخترهایی رو قلیون میکشیدن با نگاهشون میخوردن. همین مردم اونهایی بودن که مرتب در حال ناسزا گفتن به دخترهایی بودن که طرز لباس پوشیدن و یا آرایششون به نظر اونها وقیح و زننده میومد. وقتی راحت روی چمنهای دانشگاه دراز میکشم و بدون استرس از نگاههای پر از شهوت و پر از سرزنش به ابرهای بالای سرم خیره میشم درحالیکه باد لای موهام می پبچه دلم میگیره واسه همه دوستام و دخترهایی که میشناسم و نمیشناسم که شاید  تا آخر عمرشون نتونن لذت همین خوشی های کوچیک رو حس کنن. وقتی هر بلوز رنگی رو که میخوام میپوشم و کسی نیست بهم بگه دخترک جلف با این رنگ میخواد پسرها رو دنبال خودش بکشونه، دلم میگیره واسه همه دخترهایی که دارن سر رنگ روسریشون بازخواست میشن. چقدر سهم دخترهای سرزمینم از لذت کمه. اینقدر کم که گاهی قکر میکنم غیر قابل تحمله ولی می بینم هنوز هم شور زندگی درشون وجود داره هنوز هم سعی میکنن روسریهای رنگی سر کنن و سیگاری رو هر چند دور از چشم، در کافه ها و حیاطهای پشتی دانشگاه، دود کنند تا لحظه ای حس یک لذت کوتاه مدت روی لبهاشون بشینه.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۲۳, چهارشنبه

استراحت

یه هفته گذاشتم واسه استراحت. دارم کتاب می خونم و فیلم میبنم. اینجا هوا چند روزه آفتابیه و میشه با خیال راحت رو چمن ها دراز کشید و کتاب خوند. اولین باره امتحان میکنم. تو ایران که حیاط چمن دار نداشتیم تو پارک هم محل این " لوس بازیها" نبود. دارم کتاب اسرار گنج دره جنی از ابراهیم گلستان رو میخونم. مدتی بود رمان ایرانی نخونده بودم. خیلی حال داد وقتی تو کتابخونه دانشگاه SOAS یه عالم کتاب شعر و رمان فارسی پیدا کردم. کتاب راهیان شعر امروز هم که یه کتاب کوچیک جیبی بود که وقتی بچه بودم جز برنامه های تابستونی حفظ کردن چند تا از شعراش بود هم پیدا کردم و کلی ذوق زده شدم.  حالا یه هفته شعر میخونم و رمان و فیلم میبینم. به دلیل علاقه مند شدن به تاریخ هم فیلم های قرن 19 مخصوصا از زنهای معروف اون دوران فعلا جز فیلم های مورد علاقه ام شده و دیروز یه فیلم دیدم محصول 1955 از زندگی یه کورتیزن قرن 19 به نامه Lola Montez اگه فیام قدیمی نبود جذاب تر بود. فیلم بعدی درباره قاتل زنجیره ای معروف لندن تو قرن نوزدهم به نام جک د ریپر که جدیدا بهش علاقه مند شدم. فیلم با شرکت جانی دپ به اسم From Hell.این جک در ریپر - که فقط زنها روسپی رو میکشته و بعضی از اعضای بدنشون مثل رحمشون رو ازشون جدا میکرده- هیچوقت معلوم نشد که کیه و هنوز یکی از رمزهای تاریخ مونده . این چیزها رو وقتی ساعت 3 نصفه شب بخونید اصلا حس خوبی بهتون دست نمیده پس مثل من نصف شب نخونید دربارش.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۱۹, شنبه

روزمره

بالاخره مشقام تموم شد. همه پیپرهام رو تحویل دادم. دو روز قبلش رو با بیخوابی و استرس گذروندم. آخه باید راس ساعت 3 کارهامون تحویل بدیم و اگه دیر میشد ازنمرمون کم میکردن. چند ساعتی که شب قبلش تونستم بخوابم همش خواب میدیدم که دیر کردم و دارم به منشی گروهمون التماس میکنم که بذاره کارامو تحویل بدم. با همه این نگرانیها تموم شد و به قولی خلاصصص ( با کسر خ). حالا فقط پایان نامه مونده که باید تا اخر تابستون تحویل بدم و دیگه آخرین کار فوق لیسانسمه. هنوز نمیدونم قرار بعدش کجا باشم و چه کار کنم و حتی کجا زندگی کنم. یه جورایی خنده داره که آدم ندونه مثلا توی اکتبر قرار کجای دنیا باشه. باید منتظر موند و دید چی میشه. چند روز آینده رو با یه دوست خیلی خوب که از آمریکا اومده اینجا میگذرونم. یه دختر خیلی پر انرژی و مهربون که با اینکه پدرش ایرانیه تازه فارسی رو داره یاد میگیره و فوق العاده حرف زدنش شیرینه. دانشگاه کلمبیا داره دکترای خاورمیانه شناسی میخونه. دارم از فرصتی که اینجا باهامه استفاده کنم و یه سری چیز یاد بگیرم چون منم دلم میخواد بعدن همین رشته رو ادامه بدم واسه همین امروز در اولین روز بعد از خلاص شدن از کارام رفتیم کتابخونه وچند تا کتاب درباره فلسفه ها و تئوریهای سیاسی گرفتم. اگه بخوام این رشته رو بخونم باید حسابی چیز یاد بگیرم و جبران کم کاریهای ایرانم رو کنم. تو طول تابستون هم قرار هفته ای یه روز برم و با یک سازمان غیر دولتی که در زمینه زنهای کشورهای مسلمون کار میکنه به طور داوطلبانه همکاری کنم. خبرها رو همین جا تمام میکنم. تا روزی دیگر و برنامه ای دیگر ایام به کام.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۱۲, شنبه

استاد ضد فمنیست عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی

استادی که ترم اول مطالعات زنان دانشگاه تهران سر کلاس نظریه های فمنیستی کلی نظریه ضدفمنیستی به ما درس میداد الان شده عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی:دکتر حسین کچوییان. چه شود. دیگه مطمئنا نظرش رو عملی میکنه و باید فاتحه رشته مطالعات زنان رو خوند. این استاد عزیز اینقدر از ما بدش میومد که یه بار که یکی از سمیناراش رفتیم بدون رو دربایستی گفت که اصلا خوشش نمیاد ما رو ببینه. نمره یکی از پیپرهام رو هم که نقد یه مقاله ضد فمنیستی بود فکر کنم داد 12 چون فکر کنم کمتر از اون نمیتونست بده. این استاد محترم حدود 14 سال تو انگلیس درس خونده و دکترای جامعه شناسی داره - راستی توجه کردید بیشتر راستیها تو انگلیس درس خوندن- و از طرفدارای سرسخت آقای مصباح یزدیه.
مرتبط با نظرات استاد گرامی سر کلاس:

فمنیسم

رشته نامشروع

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۱۱, جمعه

ترمیم بکارت

دوختن پرده بکارت موضوع جدیدی حداقل برای دخترها و زنهای ایرانی نیست. از دوران نوجوونی داستانهای زیادی از دوستا و همکلاسیهامون در این باره شنیدیم. مهمه که شب ازدواج باکره باشی. مهم نیست که قبلا از دستش دادی و دوباره خودتو دوختی یا هیچوقت س ک س نداشتی. مهم اینه که طرفت باور کنه که کالایی که به دستش رسیده آکه ( همون آک بند). الان نمیخوام درباره خوب بودن و یا بد بودن و اینکه یه جور دروغه و اینها صحبت کنم. خیلی وقت پیش دربارش نوشتم. موضوعی که بهش فکر میکنم اینه که در برابر زنی که فکر میکنه باید دوخته بشه چون اونوقت میتونه راحتتر تو جامعه اش زندگی کنه چه عکس العملی باید نشون داد. میتونیم محکومش کنیم چونکه ارزش خودش رو در حد یک کالا تنزل داده و یا بر عکس میتونیم این کارش رو توجیه کنیم و بهش حق بدیم چون اونجوری راضی تره ( یعنی اونطوری دیگه تحت آزار و اذیت خانوادش و اطرافیان و احتمالا همسر آیندش قرار نمیگیره). وجه دیگه که باید کار فرهنگی کنیم تا این فرهنگ مردسالار رو عوض کنیم رو میدونیم. ولی موضوع اینه که در حال حاضر بهتره چه عکس العملی نشون بدیم . تو فرانسه کلینیکهایی بوجود اومدن که این کار رو برای زنهای مسلمون انجام میدن. کارشون قابل تاییده؟ یا دارن یه فرهنگه غلط رو بازسازی میکنن ؟ یا امکان یه زندگی بدون دردسر رو برای بعضی از زنها فراهم میکنن؟ خودم دارم هنوز به نتیجه ای نرسیدم سر این قضیه. لطفا موضوع رو با حق کنترل زن بر بدن خودش قاطی نکنیم (که حداقل برای من یه اصل غیر قابل انکاره) . موضوع یک جواب کوتاه مدت برای یک پدیده است جدا از راهکار بلند مدت تلاش برای تغییر رسم غلط.

دبستان دوشیزگان

وقتی بی بی خانم استرآبادی، اولین مدرسه دخترانه تهران رو تاسیس کرد اسمش رو گذاشت " دبستان دوشیزگان". علما و مذهبیون کلی مخالفت کردن که خلافه شرعه و کلی شب نامه علیه مدرسه چاپ کردن. یکی از دلایلی که گفتن شاهکاره. گفتن چون اسم مدرسه دوشیزگانه و دوشیزه به معنای باکره است، این اسم شهوت انگیزه!!!

منبع: بی بی خانم استرآبادی و خانم افضل وزیری، به قلم نرجس مهر انگیز ملاح ( نوه بی بی خانم)، ویراستار: افسانه نجم ابادی، بهار 75

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۸, سه‌شنبه

ایرانیا و فرنگستون تو قرن 16

همیشه فکر میکردم اولین ایرانیهایی که رفتن فرنگ اونایی بودن که عباس میرزا اوایل قرن نوزده واسه تحصیل فرستاده بود. ولی امروز واسه یکی از پیپرهام داشتم کتاب Refashioning Iran از دکتر محمد توکلی - طرقی رو میخوندم. نوشته بود که یه ایرانی به نام " حسین علی بیگ" به همراه "انتونی شرلی"، 4 مباشر و 15 تا خدمه سال 1599 رفتن "فرنگستون". اسمای مباشرا بوده "اروج بیگ بیات"، "علی قلی بیگ"، " حسن علی بیگ" و " بنیاد بیگ" بودند. از این 4 تا سه تاشون مسیحی میشن و اسماشون رو میذارن "دن فیلیپ"، " دن ژوان"

( اروج بیگ بیات سابق ) و " دن دیه گو". دون ژوان مثل اینکه سال 1604 یه سفرنامه مینویسه که هیچوقت اوریجینالش پیدا نمیشه.

یادمه تو پرلاشز چند تا قبر دیده بودم مال قرن نوزدهم و روشون مجسمه زرتشت نصب بود و اسمها نیمه ایرانی نیمه فرانسوی. به نظرم خیلی جالب بود که ایرانیها تو قرن نوزدهم تو پرلاشز خاک شدن. الان که اینو خوندم دیدم که خیلی هم عجیب نیست.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۷, دوشنبه

" نه؛ من به خدایی که از آدم قربانی میخواهد باور ندارم. من به خدایی که زندگی زنی را به باد میدهد تا روح مردی را رستگار کند ایمان ندارم"

از " نامه هایی از فلوریا به سنت آگوستین"

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۴, جمعه

گفتگوی خیالی

...

- عزیزم دکترا جوابم کردن. گفتن نهایتن 3 ماه دیگه.

- جدی؟ حالا من باید چه کار کنم؟باید بیام؟

- نه عزیزم. اگه بیای مشکل واست پیش میاد.

- خودمم داشتم به همین فکر میکردم. میدونی خیلی دوست دارم؟

- آره

...

پی نوشت: این نوشته کاملا خیالیه. اگه باعث نگرانی شدم واقعا معذرت میخوام. من حالم خوب خوبه. بادمجون بم افت نداره!

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

من و خاتمی

به من میگن اصلاح طلب دوم خردادی،چون فکر میکنم دوره خاتمی این امکان رو ذره ای ایجاد کرد که کمی راحتتر بنویسیم و بخونیم. برای منی که دهه 60 مدرسه رفتم و هر روز صبح سر صف باید بلند فریاد میزدم ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است " و هر روز باید دم در ورودی دقیقه ای رو میگذروندم که بلندی یا کوتاهی مانتو شلوارم و تنگ یودن مقنغه ام و اینکه حتما باید چونه دار باشه و نه پفی! چک بشه  و یا رنگ کقشی که پوشیدم  احیانن سفید نباشه و یا جورابم ساقه کوتاه نباشه. فضای دوران خاتمی یه خرده اجازه نفس کشیدن داد. میتونستم صندل بدون جوراب بپوشم. خنده دار نیست قبل از اون فکرشم نمیکردم. تونستم اعتراض کنم تو دانشگاه که منم مثل پسرهای دانشگاه حق دارم از صندلی توی محوطه استفاده کنم. تونستم واسه مجله دانشگاه با شیرین عبادی مصاحبه کنم و از حقوق کم زنها حرف بزنم. تونستم کتابهای صادق هدایت رو تو کتابفروشیها پیدا کنم. تونستم جامعه و توس بخونم. برای منی که میراث دار مادری بودم که برای من سمبل درد و رنج  دهه 50 و 60  بود مادری که هنوز صبحها با کابوس حمله یک سری ادم مسلح در تاریکیهای نیمه شب به خونش از خواب بیدار میشد. و هنوز توی ذهنش سربازایی که از روی پشت بوم خونه همسایه ها با تیرباراشون حیاط خونه اونها رو نشونه گرفته بودن،رژه میرفت. مادری که هنوز جسد برادر 23 سالش که روی پاهاش رد رگبارها و روی پیشیونیش جای تیر خلاص بود، جلو چشماش میدید. وقتی که پیکر برادرش  رو توی تاریکی شب بهش داده بودن و بهش امر کرده بودن اگه صدای گریه ای شنیده بشه میبرنش همون جایی که عرب نی انداخت.  و مادربزرگم مجبور شد ضجه هاش رو تو دلش خفه کنه.  برای من شاید سخت تر بود که در انتخابات 76 شرکت کنم و  اولین رایم رو توی 20 سالگی به خاتمی بدم. برای من  شنیدن واژه های حقوق فردی  و شهروندی واژهای زیبایی بودن که اولین بار بود از زبان یک عضو جمهوری اسلامی  میشنیدم. و معلومه فوق العاده جذاب بود برام.  اومدن خاتمی میتونست  نشونه یه آزادی باشه. نمیدونستم آزادی یعنی چی؟ از مرزهای ایران پامو بیرون نذاشته بودم تا بدونم "ازادی" یعنی چی. برای من همین بس بود که حجاب و مقنعه ام رو چک نکنن و بذارن کفش ورزشی سفید بپوشم. روسری رنگی بزنم. مانتوم کوتاه باشه. احمقانه است ولی همه اینها برای من معنی داشت. هنوز هم معنی داره.  هنوز هم به نظرم اگر مسیر اصلاحاتی که خاتمی شروع کرد ادامه پیدا میکرد من نگران نبودم که  کابوس دهه شصت رو تو خیابونهای تهران دوباره در دهه 80  شاهد باشم. من یاد گرفتم که از حداقل های امکاناتم استفاده کنم. همونطور که دوران جنگ یاد گرفته بودم رو کاغد کاهی بنویسم و جامدادی اهنربایی رو به چشم یه شی تجملی ببینم. پس یاد گرفتم که از تنها حقم استفاده کنم و به اون که بهتر رای بدم. این به نظرم یه قدم به جلو بود. نسبت به نسلی که داییم جزیی ازشون بود. ایمان دارم که اگه اونو امثال اون نبودن من به این آگاهی نمیرسیدم و خوشحالم که در اون زمان هم متوقف نشدم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه

مفاهیم سیاسی در غالب معشوقه ای اروتیک

افسانه نجم آبادی مقاله ای داره به نام "وطن اروتیک به مثابه معشوق و مادر: برای عشق ورزیدن، تملک کردن و محافظت" تو این مقاله نجم آبادی میگه که چطور در طول تاریخ ایران بخصوص اواخر قرن نوزدهم و زمان قاجار که مفهوم ناسیونالیسم وارد ادبیات سیاسی ایران شد.وطن به عنوان یک مونثی که "برادران وطنی" باید به عنوان "ناموسشون" ازش دفاع کنن مطرح شد. وطن به عنوان یک معشوق به تصویر کشیده میشد که باید در راه عشقش از جان هم گذشت. نجم آبادی از نوشته های عاشقانه ای نمونه میاره که گاهی تا پایان اون معلوم نیست که شاعر از وطنش داره صحبت میکنه بلکه به نظر میاد در وصف معشوقه زمینیش داد سخن داده. به این دلیل این موضوع زو بیان کردم چون "توصیف اروتیک" رو این بار برای مفهموم "جمهوری " در یک وبلاگ دیدم که جز رویای برادران وطنی بوده است. این بار جمهوری به جای وطن به جای معشوقه می نشیند و تن و بدنش برای مردان وطن الهام بخش شعر و ترانه و تصویر میشود.


"باور کنیم که فردای انقلاب، با بر آمدن آفتاب بر خاک ایران، آن لعبت شیرین سخن و سیمین بدنی که جمهوری نام داشت و شاعران همواره در جستجوی رنگهای چشمانش بودند، نقاشان بر آنها سرمه کشیده بودند، نویسندگان غنچه های دهانش را چیده و خرمنی ساخته، زحمتکشان بر استواری پستانهای پربرکتش سلام داده بودند، آهنگسازان و نوازندگان بر تارهای گیسوانش نت نوشته و چنگ نواخته و سرود ها خوانده بودند و شیخ ها بر لرزش لبهایش ایمان داده بودند، سرانجام درسرزمین مانی و مزدک، ابومسلم و بابک، ستارخان ومصدق، طالقانی و ارانی مسکن گزید."

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۹, چهارشنبه

اندر حکایت برخی از ایرانیان خارج نشین

یه سری - تاکید میکنم یه سری نه همه - از ایرانیهایی که اوایل انقلاب از ایران خارج شدن و تو اروپا زندگی میکنن یه سری خصلتهای عجیب غریب دارن که ادم رو بعضی اوقات به تعجب میندازه. از این خصلت معروف ایرانیها که سعی میکنن همیشه از هم فاصله بگیرن بگذریم. یه سری از اونها هم عادت دارن هم رو جاسوس جمهوری اسلامی بدونن مگر اینکه خلافش ثابت بشه. کافیه جلو این ادمها بگی که مثلا هوای ایران در سالهای اخیر بهتر شده. انواع اقسام تهمتها از جاسوس گرفته تا بی سواد و کسی که چیزی نمیدونه سرازیر میشه. به نظر اینها تو ایران بعد از انقلاب هیچ چیز خوبی وجود نداره. شنیدم وقتی بعضی هاشون فهمیدن تو ایران مثلا دستگاه خودپرداز وجود داره گفتن مگه همچین چیزی ممکنه؟ خدا نکنه بشنون که بورسی چیزی گرفتی اومدی اونوقته که باید حساب بانکیتو نشون بدی که ببینن این پول از کجا اومده ایا یه وزارتخونه ی دولتی اون رو بهت داده یانه؟ بورس شدن توسط دانشگاه مقصد هم در حیطه فکریشان نمیگنجه. اسم خاتمی رو که بیاری و از بعضی از سیاستهاش دفاع کنی بعدش رسما باید منتظر هر نوع فحش و توهین باشی. و به نظرشون همچین ادمی اصلا غلط میکنه بیاد خارجه درس بخونه. این ادما اخر کلاسشون اینه که بگن ما سالهاست ایران نرفتیم. هر چی بیشتر ایران نرفته باشی کلاست بالاتره. و البته ایرانیها اه اه. من نمیدونم این ادمهایی که به قول خودشون بیشتراز 20 ساله ایران نرفتن و هیچ علاقه ای هم به ایران ندارن و همه ایران ایران کردنشون در حد اینه که بگن آه عظمت 2500 ساله ایران از بین رفت و وا ایرانا (مثل وا اسلاما) چرا اینقدر ادعاشون گوش فلک رو کر کرده. اینها همیشه دوست دارن تصویر یک ایران بدبخت و بیچاره عقب مونده رو از رسانه ها ببینن تا خدایی نکرده یه پیشرفت کوچیک به اسم جمهوری اسلامی تموم نشه. نمیدونن ( شاید هم میدونن) که همین طرز تفکر رو هم رسانه های غربی دارن دنبال میکنن برای پیدا کردن یه بهانه برای حمله به ایران ( که البته این گروه از ایرانیها بدشون نمیاد). هر چیزی حتی جنگ به بهانه ضدیت با جمهوری اسلامی حتی اگر به نابود شدن ملت بینجامد از دید این گروه مانعی ندارد. واقعا مردمان عجیبی هستن این گروه از ایرانیها.

مرتبط:

برای آن که رفت، برای آن که ماند - ابراهیم نبوی


برای آن که مجبور بود برود و آن ‌که مجبور نبود! جوابیه  رضا ناصحی به ابراهیم نبوی

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

بيانيه هم انديشي زنان درباره برخوردهاي اخير راجع به پوشش زنان

اکنون، با نزديک شدن فصل گرما، برخورد با پوشش  زنان  در  دستور کار نيروهاي  انتظامي  قرار گرفته است. از همان ماه نخست سال 86(سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي)، با برنامة از پيش تعيين شده به قصد آماده کردن فضا، شاهد مصاحبه هاي متعدد رئيس پليس تهران در 19 فروردين 86 و مدير کل مبارزه با مفاسد اجتماعي در 27 فروردين 86 مبني بر طرح مبارزه با بدحجابي براي برخورد با زنان بدحجاب و ايجاد امنيت اجتماعي و اخلاقي بوديم. مصاحبه‌هايي که در آنها ادعا مي‌شود ناجا تحقيقات و مطالعات و پژوهشهايي علمي انجام داده و نتيجه گرفته که پديدة بدحجابي و پوشش زنان - و نه قاچاق و توزيع مواد مخدر و ايجاد عدم امنيت شغلي در بسياري از زمينه‌هاي هنري و فرهنگي و اجتماعي و سد کردن راه پيشرفت جوانان به صورت سالم و بدون استفاده از رانتهاي دولتي-  امنيت اخلاقي و رواني جامعه را به خطر انداخته است. دولتي که به انحاي مختلف سد راه نشر کتب و دادن مجوز براي ساخت فيلم و ديگر توليدات فرهنگي مي‌شود و هر روز سازماني غيردولتي را به بهانه‌اي تعطيل و جمعي از فعالان زن را بازداشت يا مکلف به پرداخت وثيقه‌هاي سنگين مي‌کند و با جهانگردان به جرم بدحجابي به گونه اي برخورد مي‌کند که از سير و سفر بيزار و فراري شوند، چگونه مي‌تواند خود را در نابود کردن نشاط جامعه و سوق دادن افراد به انحراف و اعتياد و روان‌پريشي مقصر نداند و تقصير را به دوش بدحجابي زنان بيندازد؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۷, دوشنبه

تاریخ و نگاه جدید به اتفاقات

یه کمکی که تاریخ خوندن به ادم میکنه اینه که حوادث و اتفاقات رو خارج از اون زمان خاص که اتفاق افتاده نبینه. یعنی سعی نکنه که حوادث تاریخی رو با دید امروزی نگاه کنه و در نتیجه نقدش کنه. نقد منظورم اینجا قضاوت درباره درست بودن یا غلط بودن یه عمله. من دارم کم کم یاد میگیرم که اتفاقات رو در چارچوب زمانی خودش و با توجه به فضای اجتماعی و سیاسی دوران خودش نگاه کنم . واسه من این یه قدم خیلی بزرگه. همین باعث میشه که یه خرده از نگاه فمنیستی محض به حوادث تاریخی فاصله بگیرم. مثلا در تاریخ س ک سوالیته به نظرم خیلی از اقدامات و تزهای س ک سولوژیست ها ( اوایل قرن بیستم) رادیکال و نو گرا بود اگر در زمانه ای نگاه کنیم که صحبت از لذت جنسی ( به خصوص برای زنها) مثل یک تابو بوده (دارم درباره تاریخ انگلیس حرف میزنم زمانیکه س ک سولوژیست ها شروع کردن درباره لذت جنسی در زنها و کلا س ک سوالیته زنها صحبت کردن). حالا از نگاه یک فمنیست ل ز بین دیدگاه این افراد در ارتباط با همو س کسوالیته کاملا محافظه کارانه میاد. البته خودشون میگن با "نگاه امروزی وقتی به اون دوران نگاه میکنن" ( جمله رو از شیلا حفریز تاریخدان فمنیست ل ز بین نقل کردم).  ولی اگه بیان یه نظریه رو در زمان و مکان بیانش نگاه کنیم اونوقت منصفانه تر میتونیم ببینیم که نظر اون شخص نوگرایانه بوده یا نه. اینطوری شاید بتونیم مسائل رو بدون جانبداری و با دید بازتر تجزیه تحلیل کنیم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

ختنه زنان و رویارویی زنان...

وسط شلوغی های درسهای اخر ترم وقت کردم و فیلم روزی که هرگز فراموش نمیکنم از کیم لانگینوتو کارگردان فیلم طلاق به سبک ایرانی رو دیدم. فیلم از نظر کارگردانی ضعیف بود که اینو دوستم هم که مستندسازی میخونه تایید کرد. داستان فیلم ولی به اندازه کافی تکون دهنده است. ختنه دختران. یادمه چند سال پیش کتاب گل صحرا رو که اون موقع هنوز ترجمه نشده بود خوندم و کلی شکه شدم. داستان درباره یه مدل کنیایی بود که داستان زندگیش و از جمله ختنه شدنش رو - وقتی هنوز 5 سالش بود- مینویسه. تو اون کتاب کامل طریقه ختنه شدن رو توضیح میده. فیلم هم داستان دخترهای کنیایی که یا ختنه شدن و یا از ترس ختنه شدن فرار کردن. فیلم رو با همخونه گرجیم دیدم. تا حالا همچین چیزی به گوشش نخورده بود. اصلا نمی تونست تصور کنه که یه جاهایی توی دنیا کلیتوریس زنها رو میبرن به خاطر اینکه خدایی ناکرده به ورطه گناه کشیده نشن. چون اگه کلیطوریس وجود داشته باشه " حتی وقتی که با یه مرد حرف میزنن تحریک میشن و امکان داره با اون مرده بخوابن و اگه نباشه این اتفاق نمیفته"( این جملات دقیقا از طرف کسی که موافق ختنه بود تو فیلم گفته شد). بگذریم از وحشتناک بودن و غیر انسانی بودن این عمل ( که متاسفانه مثل اینکه تو بعضی از جاهای ایران هم انجام میشه، اصل مطلب رو تو سایت کانون زنان ایرانی پیدا نکردم. این ترجمه ای هم که اینجا گذاشتن خیلی شبیه اونیه که من از کتاب اصلی واسه سایت زنان ایران ترجمه کردم نمیدونم از اونجا برداشتن یا ازجای دیگه!) موضوع قابل توجه این بود که این مادرها بودن که دختراشون رو به تیغ زنهایی که کار ختنه رو انجام میدادن میسپردن و این مادرها بودن که دخترها ازشون متنفر میشدن که اینکه چرا زنها هنوز که هنوز از مهمترین ابزار نظام پدرسالار برای بازتولید فرهنگ سنتی و مرد سالار هستند خودش جای سوال داره و تا حالا موضوع تحقیقات اکادمیک زیادی هم بوده. ولی این که چرا دخترها از پدرهاشون و از شوهری که باید شب ازدواج مردانگیشو نشون بده و به خوبی بتونه زنش رو "پاره" کنه متنفر نمیشن. این بخش به نظر من دردناکه که این نظام از زنها برای جلو بردن مقاصدش استفاده میکنه و زنها ( در اینجا مادرها و دخترها) رو روبروی هم قرار میده. مادرهایی که خودشون درد کشیدن از دخترهاشون هم میخوان همین پروسه رو طی کنن و البته محکوم میشن. اون دختر بچه هم خوب اجرا کننده رو میبینه نه آمر که نظام پدرسالار و نماینده اون پدر خانواده است. اونه که دستور میده و همجنسش (شوهر) که دوست نداره "یه چیز برامده اونجا ببینه که زشته" ( از دیالوگهای فیلم). این تضاد مادر و دختر تضادی که فمنیستها خیلی تلاش کردن حلش کنن ولی به نظر میاد که تا وقتی نظام مردسالار نفس میکشه این نزاع ادامه داره.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۲۷, دوشنبه

ولور

فیلم ولور رو دیشب دیدم. با اینکه داستان پر از تراژدیهای مختلفه  ولی از همان تیتراژ اول فیلم پر از زندگیه. پر از رنگ. پر از تلاش برای زنده بودن و ادامه دادن. داستانهای شک اورش نمی ذاره به این فکر بیفتی که زندگی به این اشغالی چرا باید ادامه پیدا کنه. بلکه ادامه پیدا میکنه چون اتفاقهای خوبی قراره بیفته. یه جورهایی من رو یاد مثل آب برای شکلات انداخت. البته شاید حال وهوای اسپانیایی فیلم این طور القا کرد. داستان زن جوانی ( پنلوپه کروز) که همراه دختر 14 ساله اش با شوهری که همیشه مست است و بیکار زندگی میکند و صبح تا شب مشغول کار تا چرخ زندگی بگردد. داستان به نظرم کاملا فمینستی اومد. زنی قوی که بار همه سختیها را همراه با عطش زندگی به دوش میکشد. همبستگی بین زنها خیلی خوب تصویر شده بود. زنهایی که معمولین و هر کدوم به سختی و کارهای سطح پایین زندگیشون رو میگذرونن ولی در عین حال همه خوشحالن و خوشحالیشون به توی بیننده منتقل میشه. زنهایی که همیشه کنار همن. هم رو خوب میفهمن وسعی میکنن هر کدوم به نحوی قسمتی از ناراحتی تو رو کم کنن. ولور رو حتما ببینید.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۲۴, جمعه

خودم...

این روزها همش دارم خودم را کنکاش میکنم. به خودم مثل یک موجود عجیب که تا حال ندیده ام نگاه میکنم. دارم کشف میکنم که چقدر از زندگیم را برای خودم زندگی نکرده ام و برای دیگران زندگی کرده ام. به عقب نگاه میکنم میبینم که همیشه خواسته ام مورد قبول باشم. همیشه سعی کردم حضورم و سخنم باعث ازار نباشد. خودم را سانسور کرده ام. در اصل خودم نبوده ام. این روزها با نگاه به عقب و واکاوی خودم هر لحظه تلنگری به روحم میزنم. صدای ترک خوردن را میشنوم. از بیرون به خودم نگاه میکنم. ترکهای ریز شروع شده اند. فکر کنم بیشتر و بیشتر بشوند. زیر این پوسته ای که سالها به رویم کشیده ام خودم را میبنم. زیباست. لایه زیرین را که همیشه پنهان میکردم بیشتر دوست دارم. کم کم دارم سعی میکنم که نفس کشیدن طبیعی را یاد بگیرم. تا حالا سعی میکردن نفس کشیدنم نیز طوری نباشد که مایه "سرافکندگی" شود. دارم سعی میکنم خودم باشم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۲۰, دوشنبه

دوباره مبارزه با بد حجابی...

طبق معمول سالهای اخیر با گرم شدن هوا، نیروی انتظامی به فکر برخورد با "بدحجابی" افتاده. حرفهای تکراری همیشگی امسال در قالب تحقیق علمی! دوباره گفته شد. "بدحجابان" اخلاق جامعه را خدشه دار میکنن باعث رواج بی بندو باری میشن و ... یه فرقی که امسال داره اینه که تحقیقات روانشناسی هم به کمک پلیس اومده و با اعلام اینکه اکثریت کسایی که بدحجابن از نظر روحی و اخلاقی دچار مشکل هستند یه دلیل دیگه به دلایل برخورد با اونها اضافه شد. اینکه هر سال همین اتفاق داره میفته ولی به شکل های مختلف فکر کنم نشون دهنده اینه که هیچکدوم از این طرحها از کار فرهنگی و نمایش لباس اسلامی تا باتوم زدن و دستگیری "بد حجابها" تو خیابون موفق نبوده. امسال البته ظاهرا سختگیرتر قرار باشن و اون گشت های کمیته ای دهه های 70 ( تا اونجایی که من یادم میاد) رو میخوان دوباره احیا کنن. امسال پسرها رو مثل اینکه قرار بی نصیب نزارن و پسرهای بدحجاب! هم قرار مورد محبت قرار بگیرن. یه موضوع که تو این خبر مطرح شده و به نظر من خیلی هم بی ربط نیست اینکه که خانواده ها میخوان این برخوردها صورت بگیره. من شخصا از خیلی از زنهای طبقه متوسط شهری شنیدم که نوع پوشش دخترهای جوون به نظرشون غیر قابل تحمل و ناجوره  و فکر میکنم نسل قبل خیلی هم با این نوع پوشش نسل جدید موافق نیست و تلویحا با سخت گیری بیشتر موافقه که شاید پلیس بتونه نوع پوشش دختر و یا پسرش رو کنترل کنه. اینکه نیروی انتظامی امسال چقدر موفق میشه باید صبر کرد و دید ظاهرا که از اول گازشو حسابی گرفتن.

نمیدونم اگه خدا زنها رو نیافریده بود که هر روز به بهانه ای یا دستگیرشون کنن یا بخوان لباس و بدن و قیافه و رفتارشون رو کنترل کنن. حاکمان چه کاری برای انجام دادن داشتن.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۱۵, چهارشنبه

وقتی که مغزت هنگ میکنه...

یادمه دبیرستان که بودیم یه شعر ساختیم به این مضمون که

ما رو چه به درس زیست شناسی

کرم و مار و مارمولک شناسی

ما را چه که سزار پیر بوده یا کره خرش دلیر بوده

حالا بعد از همه این سالها که دوباره مثل ... گیر کردم در درسها و یکی تو سر خودم میزنم یکی تو سر کتابها و مقاله های تاریخی قرن نوزدهم انگلیس از خودم میپرسم اخه به من چه که دخترهای انگلیسی اوایل قرن بیستم تفریحشون مثلا رفتن به سالن رقص بوده و سینما و یا اینکه س ک سولوژیستها چطوری به تقویت بنیان های خانواده و ازدواج و مردسالاری کمک کردن و یا اینکه فلان مجله مد در چه سالی تو انگلیس چاپ شد؟

این همخونه ای من فیلم سازی میخونه و هر روز روزی دو سه تا فیلم نگاه میکنه و ظرف 6 ماه گذشته فقط 2 هفته واسه دو کار پایان ترم زحمت کشیده. اونوقت من هفته ای 10 تا مقاله خوندم و برای هر پیپر 10 کتاب. اخه این انصاقه؟

این نوشته ها نشون میده که من حسابی مغزم هنگ کرده.

همین.

خوش به حال  لوا که داره میره مسافرت...

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۱۳, دوشنبه

سالی که نکوست...

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. دستگیری 5 نفر از اعضای کمپین تغییر برای برابری در اخرین روز تعطیلات نوروزی شاید نشون بده که امسال جنبش زنان سال سختی رو در پیش رو داره. این دفعه که نه تجمع به قول اونها غیر قانونی بود نه پلاکاردی بود نه شعاری.این روزها برای حضور تو خیابون و پارک هم مثل اینکه باید نگران بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۱۲, یکشنبه

از نه گفتن نترسید

این نوشته های نازلی و صنم به نظرم خیلی مهمن حتما بخونید.فکر کنم خیلی از ما (زنها) در چنین موقعیتهایی گیر افتادیم:

نه بگین!

911

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۹, پنجشنبه

زن ملوان و کلیشه های جنسیتی

ملوان انگلیسی. جزیی از ارتش. یکی از مردانه ترین و سختگیرترین و به نظر من بی رحمترین نهادی که توی هر حکومت و جامعه ای وجود داره. زنی که جز ارتشه. زنی که یاد گرفته مثل یک مرد در میدون جنگ شلیک کنه. شاید هم یاد گرفته هیچوقت دلش برای قربانیش نسوزه. در یکی از مردانه ترین نهادها که تو رو برای جنگ اموزش میدن جز این انتظاری نیست. حالا این زن با یک سری از ملوانهای مرد دستگیر میشه. اولین چیزی که اتفاق میفته اینکه که یادمون نره که این به هر حال یک زنه. مهمتر از اون یک مادره. چه چیزی میتونه رقت انگیز تر از این باشه. برای اینکه دیگران رو تحت تاثیر قرار بدی بهتره بگی که اون یک مادره. این تصویری که تلویزیونهای غربی چند روز دارن روش مانور میدن با پخش تصاویر این زن ملوان انگلیسی که با اون روسری سیاهش فقط یاداور یک زنه مظلومه که اولین کسی که به اشتباهش اعتراف میکنه. به نظرم کلیشه های جنسیتی با همه قوتشون توی این تصاویر انتخاب شده از این زن به طرز اشکاری خودنمایی میکنن. لرزش اون صدا هم چیزی جز اسیب پذیر بودن و شکننده بودن یک زن نیست. سوال اینه پس تو ارتش چه کار میکنه؟ ایا مردای همکارش مثل این نیستن؟ اونها صداشون نمیلرزه؟پدر نیستن احتمالا؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۷, سه‌شنبه

...

با اینکه خیلی نوشته های طولانی رو تعقیب نمی کنم ولی این سه قسمتی که مجید از یه روز که به دعوت دوست مسیحیش رفته کلیسا رو بدون خستگی خوندم. خیلی جزییات رو خوب و بدون اینکه زیادی کشش بده گفته. قسمت یک، دو و سه رو نوشته. هنوزم ادامه داره.

پی نوشت:

قسمت آخر خیلی باحال بود. این سخنرانیهای مذهبی کانالهای امریکایی معلومه از کجا نشات میگیره. به نظرم ادمهای مذهبی همه جای دنیا خیلی شبیه همن.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۵, یکشنبه

ترس

همیشه از اشتباه کردن، فراموش شدن و تنها موندن میترسم. ولی مثل اینکه هر چی بیشتر بترسی بیشتر دلت میشکنه.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۳, جمعه

تغییر مردانگی در ایران

یه پدیده ای داره توی تهران اتفاق میفته که بر خلاف انتظارم حداقل تو لندن خیلی بهش بر نخوردم. اونم " زنانه تر" شدن ظاهر پسرهای ایرونی. منظورم از زنانه ظاهری که ما عادت داریم بیشتر زنها رو تو اون قالب ببینیم. مثل ابروهای باریک شده، ارایش ها غلیظ صورت و پوشیدن لباسهای تنگ که تو ایران به بدن نما معروفن. اینکه توی تهران هر روز تعداد بیشتری پسرهایی رو که ابروهاشون رو اگه خیلی باریک نکردن ولی تمیز کردن و یا یه سایه ملایم پشت چششون کشیدن پدیده ای که این روزها- حداقل تا 6 ماه پیش که من تو تهران بودم-  خیلی ها باهاش برخورد کردن. من خودم بارها تو خیابون پسرهایی که ابروهاشون باریک تر از من بوده و سایه های خوش رنگی پشت چشاشون کشیده بودم بارها دیدم. میتونم بگم خیلی هاشون توی تقسیم بندی که توی ایران از گی میشه نمیگنجن. چون من از نزدیک پسرهایی رو دیدم که از نظر س . ک.سوالیته کاملا هترو بودن ولی ابروهاشون بر میداشتن و بلوزهای تنگ چسبون و همینطور شلوارهای کوتاه می پوشیدن. اونقدر که تو تهران من شاهد ارایشهای مختلف مو بین پسرها بودم اینجا ندیدم. نمیدونم ایا میتونه به این ربط داشته باشه که دخترهای ایرونی این روزها پسرهایی با ظاهر دخترونه رو بیشتر میپسندن؟ بر عکس اینجا که گویا هرچی بدن عضلانی تر و مردونه تر داشته باشی از نظر دخترها س.ک. سی تری. ایا این ربط داره به اینکه تو ایران دخترها دیگه از پسرهایی که خیلی میخوان مردونه به نظر بیان و شاید اونها رو یاد بازیگرهای فیلم فارسی های قدیم و یا به عبارت امروزی جواد و خز میندازه دیگه خوششون نمیاد. یا اینکه خود پسرها فکر میکنن به چهره "زنانه" نزدیکتر شدن بهتر و جذابتره. یعنی تقاضاست که باعث تغییر شده و یا عرضه است که تقاضای جدیدی به وجود اورده. به نظرم این نشون میده معنای مردانگی و مردانه بودن توی ایران بر خلاف تمام مخالفتهای فرهنگی داره بوجود میاد. به نظرم موضوع مهمی برای فکر کردن که اینکه فقط دخترامون عوض نمیشن بلکه توی یک جامعه کاملا پدرسالار تغییراتی رو میبینی که توی غرب شاید به اون اندازه شاهدش نیستی. موضوع خیلی جالبی برای تحقیق البته یه خرده تابو تو ایران.

مرتبط:

امان از این پسرهای مکش مرگ ما ...

عصر مردان، عصر شیران (سماور) یاد باد

ه‍.ش. ۱۳۸۶ فروردین ۱, چهارشنبه

سال نوی تکنولوژیک..

سال تحویل ما کلی تکنولوژیک بود. هر کدوممون از یک ور با وب کم ها ان لاین شدیم و سعی کردیم با ویس چت حس کینم هممون سال نو کنار همیم.

امیدوارم سال جدید هر کی به دلدارش برسه ازجمله خودم. و کاشکی سال جدید به دور از استرسها و نگرانیها باشه و از همه مهمتر همه جا در صلح به سر ببره.

نوروزتون مبارک.

ه‍.ش. ۱۳۸۵ اسفند ۲۸, دوشنبه

انتظار به پایان رسید...

الان به وقت ایران حدود ساعت 1 . مثل اینکه هنوز در حال ارزیابی وثیقه هان. چرا همه چیز اینقدر کند اونجا؟ پس چرا زودتر ازادشون نمیکنن؟ این انتظارها چقدر کشنده ان. مخصوصا وقتی دستت از همه جا کوتاه باشه.

ساعت 2:

با پرستو تماس گرفتم گفت هنوز جلو دادگاهن. کارهای اداری داره انجام میشه. اگه تا قبل از ساعت 4 همه این کارهای مالی و بانکی تموم شه. اونوقت دستور قاضی و یا یکی از معاوناش برای آزادیشون لازمه. میگه بچه ها هم به هم روحیه میدن. به نظرم این خیلی مهمه.

 ساعت 3:

پرستو: شادی آراد شد. یو هوووووووووو

ساعت 4:

آسیه: هر دو تاشون آزاد شدند.

راستکی دیگه بوی عید اینجا هم میاد.

نسرین عکسهای شادی و محبوبه رو گذاشته. چقدر دلم میخواست اونجا بودم. میدونم کلی خوب بود و خوش میگذشت مثل همیشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۵ اسفند ۲۴, پنجشنبه

خوب وبد

عصر روز پنجشنبه، 24 اسفند ماه 1385، دفتر موسسه حقوقي راهي و مرکز کارورزي سازمانهاي غيردولتي جامعه مدني از طرف مامورين دادگاه انقلاب مورد بازرسي قرار گرفته و سپس پلمب شد.

اصل خبر در میدان زنان

من سردم است

shadis_mab_fa.jpg

 ...

در کوچه ها باد میامد 

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد 

باد میآمد 

ستاره های عزیز 

ستاره های مقوایی عزیز 

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد 

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه 

آورد ؟ 

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه 

خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد . 

 من سردم است 

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد 

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ " 

نگاه کن که در اینجا 

زمان چه وزنی دارد 

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند 

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟ 


 ...


فروغ فرخزاد