۱۳۸۵ بهمن ۷, شنبه

دوباره اضطراب و ...

دیشب قبل از خواب یه سری به فرناز  زدم دیدم نوشته عازم سفر ولی ننوشته بود کجا؟ الان دیدم پرستو نوشته اوینه. شکه شدم. همینطور؟ همیشه واسه هر ورود و خروج به اون مملکت بخت برگشته دست و دلمون لرزیده. هر روز شنیدیم دوستی احضار شد. ممنوع الخروج شد. دستگیر شد. اضطراب و نگرانی همیشه همراهمونه. تمومی نداره. امیدوارم فرنازو منصوره و طلعت زودتر به خونه هاشون برگردن که نگرانی خانواده ها رو می فهمم الان. من فکر کنم یه نامه اعتراضی زودتر تنظیم کنیم( اونایی که زبانشون خوبه) و به برای محافل بین المللی بفرستیم. نذاریم همه چیز واسمون عادی شه. به سانسور به سرکوب به زندان عادت نکنیم. کاری کنیم. حداقل بنویسیم.

...

ایمیلی گرفتم از دوستی که گویا مقیم سوئد هستند و نوشتند که با عفو بین الملل سوئد تماس گرفتن و موضوع رو اطلاع دادن. و گویا توی همون کارگاهی هم که قرار بود بچه ها  شرکت کنن هم  موضوع رو اعلام کردن. بی بی سی هم بعد از اینکه خانم عبادی صحبت کرده خبر رو گذاشته.بعضی اوقات ازشون حرصم میگیره.

...

پرستو نوشته آزاد شدند.

۱۳۸۵ بهمن ۵, پنجشنبه

عاشقانه

همیشه هیجان روزهای اول اشنایی جز بهترین خاطره های روزهای عاشقیم بوده و هست. هنوز هم گاهی وقتها یاد ساعتهایی که منتظر تلفن میموندم و با هر صدای زنگش نفسم تو سینه حبس میشد و یا  هر دقیقه ای که به قرار نزدیک میشد تندتر میشد، لبخند رو روی لبام مینشونه. هیچ بوسه ای جای اون بوسه های پنهانی توی ماشین وقتی هوا تاریک بود رو نگرفت. و یا لذت با هم بودن در قرار ملاقاتهایی که هیچکس نمی بایست ازشون بو ببره و همیشه با دلهره سررسیدن یکی همراه بود.خیلی وقت از اون روزهای پر از دلهره و لذت گذشته. اون روزها، ترس از دست دادنش باعث میشد روزها پر از استرس و البته پرهیجان باشن. امروز بودنش باعث شده روزها ارامتر باشن و البته کم هیجانتر. اون روزها کنارم بود و میترسیدم که اگه یه روز نباشه چکار میکنم. امروز کنارم نیست باز هم میگم اگه یه روز حضورش رو  تو زندگیم حس نکنم چکار میکنم. عاشق شدنم خیلی کلاسیکه شاید دورش گذشته باشه. ولی هنوز هم تو این روزها تنها بهانه ای که میشه واسش زندگی کرد.

به قول آسیه:

" ... تو را میخواهم

فقط برای اینکه

یک روز دیگر

زندگی را دوست داشته باشم"

 

از مجموعه هی... تو که رفته ای

۱۳۸۵ دی ۲۹, جمعه

از خودم

دیروز میخواستیم با پریسا و همکلاسیهاش که مستند سازی میخونن بریم British Museum فیلم مستند ببینیم. که شانس از صبح یه طوفانی که گرفت که برقها قطع شد و قطارها دیگه کار نکردن. شدت طوفان اینقدر بود که چند تا کشته داد. تلویزیون که چپ شدن کامیونها رو تو بزرگراهها نشون میداد. بچه ها امروز میگفتن از دهه نود تا حالا همچین چیزی سابقه نداشته. ما هم که برق نداشتیم رفتیم خونه یکی از همکلاسیهای پریسا شام رو پلاس شدیم .بعدش هم رفتیم پاب یه خرده بحث اجتماعی کردیم. شب که برگشتیم خونه برق اومده بود. بعد از هفته ها من یه خرده بیخیال درسا شدم البته فقط یکی از پیپرها مونده که استادش واقعا لطف کرد و بهم دو هفته بیشتر مهلت داد.

...

رفتم کلاس یوگا ثبت نام کردم.کلی هیجان زده ام برم ببینم چطوریه؟شاید این بدن بیچاره یه جونی بگیره.

...

رفتم فیلم دژواوو هم دیدم که بدک نبود.

...

کلاسها هم رسما شروع شده. و امروز بحث کلاس درباره پسا ساختارگرایی بود و یک سوال مهم مطرح شد و او اینکه: تاریخ زنان یا تاریخ جنسیت؟ مسئله این است. جونم بالا اومد تا دو کلمه خواستم از نوشتار زنانه و سیالیت توی اون صحبت کنم. بیچاره استاده کلی سعی کرد بفهمه من چی میخوام بگم.

...

از همه دوستای خوبم که تولدم رو تبریک گفتن و بهم روحیه دادن ممنونم.

۱۳۸۵ دی ۲۵, دوشنبه

تولد

امشب به مناسبت تولدم تا صبح بیدار میمونم و کاغذهای سفید رو برای مشق های آخر ترم سیاه میکنم. شاید هم تو دلم گفتم تولد تولد تولدت مبارک، بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی. شاید هم بشینم حسرت سالهای پیش رو بخورم که با هم بودیم و با هم تولد میگرفتیم.روزهایی که کلی هیجان داشتم وقتی روز تولدم نزدیک میشد. با اینکه اولین ماه زمستون به دنیا اومدم هیچوقت اندازه امسال روز تولدم سرد نبود.ولی باز هم بد نیست یه بهانه ای باشه واسه آرزو کردن.آرزو میکنم که آرزوم براورده شه.

خودمونیم. چقدر چرت و پرت نوشتما.

۱۳۸۵ دی ۲۳, شنبه

اسم خیابون به نام زنها

هنوز مشغولم با نوشتن این مشق های کلاسی. مثل اینکه خیال تمام شدن ندارن. فکرکنم دیگه دارم کم میارم.

لابلای خوندنام به مطالب جالبی برمیخورم از تاریخ ایران که با خودم میگم: اینجوریا بود و ما نمی دونستیم. یکیش دلیل اسم خیابون جردن تهران بود که گویا به افتخار اسم دکتر ساموئل مارتین جردن بنیانگذار آمریکایی مدرسه البرز گذاشتن که بعد از انقلاب شد آفریقا. اولین مدرسه دخترانه به سبک جدید هم یه خانم مسیونر آمریکایی به نام آنی استاکینگ بویس سال 1906 ساخت. البته اسمش رو روی هیچ کوچه وخیابونی نذاشتن.  راستی کسی میتونه اسم خیابونهای که به نام یه زن معروف باشه، اسم ببره؟ زمان شاه مثل اینکه فوزیه یا اشرف پهلوی بوده. بعد از انقلاب داریم؟

۱۳۸۵ دی ۲۱, پنجشنبه

جینا

چند تا عکس از کوچولوی خانواده ی ما که الان شش ماهشه. رو عکسها کلیک کنید بزرگتر نشون داده میشن.

                                       

                                                    pict2925.JPG

                                            تو این عکس قیافش یه خرده خنده داره!آخی.

                                                   pict29791.JPG

                                                  علاقه عجیبی به پاهاش داره.

                                                   pict2986.JPG  

۱۳۸۵ دی ۱۸, دوشنبه

مدارس دخترانه

مدارس دخترونه تو تهران و شهرهای دیگه از اوایل قرن بیستم به وجود اومدن و کم کم زیاد شدن. از همون اوایل یکی از مشکلاتشون مخالفت بعضی از مذهبی ها با مدارس دخترانه بود که میگفتن باعث میشه دخترا نجابت و عفتشون رو از دست بدن. از معروفترین مخالفهای مدارس دخترونه شیخ فضل الله نوری بود که از اساس با مدرنیته مخالف بود ( یاد استاد ترم اولمون تو مطالعات زنان دانشگاه تهران می افتم اونم کلی با تجدد مشکل داشت). شیخ فضل الله نوری توی یه نامه ای به نام "اگاهی برادران مسلمان" مروجان مدرنیته رو متهم میکنه که " مصرف مشروبات الکلی رو ترویج میکنن، روسپیگری رو رونق میدن، برای زنها مدرسه میسازن و پولی رو که باید خرج برنامه های مذهبی بشه رو صرف ساختن کارخونه، جاده، راه آهن و برنامه های خارجی [غربی] میکنن" و فتوا میده که " ساختن مدرسه دخترانه به شریعت اسلام منافات داره" یک نفر دیگه هم به نام سید علی شوشتری توس صحن شاه عبدالعظیم  یه جزوه ای رو پخش میکنه که کلی هم گویا با استقبال مواجه میشه و به بازار سیاه میرسه که توش نوشته " ننگ بر کشوری که داخلش مدرسه دخترونه ساخته میشه" و تو قزوین تهدید کرده بودند که اگه مدرسه ساخته بشه یه سری از زنها رو می فرستن که مدرسه رو خراب کنه. حالا این حرفها رو بگیرید بیاید جلو تا برسید به 100 سال بعد و شاهد مسائلی مشابه باشید مثل قوانین مربوط اجازه ندادن به زنها برای ورود به ورزشگاه، دوچرخه سواری نکردن دخترها تو خیابون و البته تظاهرات تو خیابون علیه بدحجابی.

(همه گفته ها و موارد تاریخی که اینجا گفتم از کتاب" زنان و فرایند سیاسی در قرن بیستم ایران" از زنده یاد پروین پایدار نقل شده.)

۱۳۸۵ دی ۱۵, جمعه

فروغ

دوست داشتم الان ایران بودم و به بهانه تولد فروغ هم که شده یه سری به ظهیر الدوله میزدم که فکر کنم با برفی که تهران اومده کلی زیبا شده باشه. حیف که نیستم. امیدوارم اونایی که میتونن برن و جای منم خالی کنن  مثل اینکه محلی به نام انجمن ادبی فروغ امروز یه برنامه داره به همین مناسبت توی ظهیرالدوله .به خاطر اینکه از اینجا یه یادی ازش کرده باشم یکی از شعراش رو میذارم: 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه میآورند
به مادرم که در آینه زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم دادمیآیم ، میآیم ، میآیم
با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک
با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار
 
 

میآیم ، میآیم ، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا ،
 آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد
 

 

۱۳۸۵ دی ۱۱, دوشنبه

مجوز ارشاد برای وبلاگ

من نمیدونم این موضوع مجوز گرفتن برای وب سایتهای چقدر جدی هستش. توی وبلاگها هم خیلی کم ازش مطلب دیدم. نمی دونم واسه اینه که قضیه مهم نیست و جدی نیست یا اینکه کلا وبلاگستان تصمیم گرفته موضوع رو با سکوت برگزار کنه. اینکه وزارت ارشاد مهلت پروانه گرفتن معلوم میکنه و بعدش هم میگه اگه کسی مطلب ممنوعه بنویسه اول تذکر میده و بعدش هم امکان داره سایت مورد نظر فیلتر بشه یعنی همون سیری که واسه روزنامه ها بکار میره خب مضحکه. یعنی از فردا باید مثل بستن فله ای روزنامه ها شاهد فیلتر شدنهای فله ای باشیم.

 " در اين آئين نامه از انتشار مطالب الحادی و کفر آميز و مخالف موازين اسلامی، ترويج اعمال مغاير امنيت ملی، اشاعه منکرات و ترويج مطالب مغاير با عفت و اخلاقی عمومی، توهين به اقوام و مليت های مذهبی، توهين به اشخاص حقيقی و حقوقی، تبليغ پايگاه های اطلاع رسانی غير مجاز و آموزش مقابله با فيلترينگ به عنوان تخلفاتی نام برده است که با آن می توان جلوی فعاليت سايت ها و وبلاگ را گرفت و مديران آنها را به دادگاه معرفی کرد"

همون جملات کلی که همیشه واسه ساکت کردن روزنامه ها و مجله ها استفاده شده و حالا هم به وب سایتها و وبلاگها رسیده.  اینکه من تو وبلاگم بنویسم با دوست پسرم رفتم بستنی خوردم هم  میتونه ممنوعه باشه  و به اسم چاپ مطالب خلاف عفت عمومی سایت رو فیلتر کنه. مثل همیشه دست هر گونه اعمال سلیقه بازه.

فکر کنم مهمه که وبلاگ نویسها بگن که چطور میخوان با این موضوع برخورد کنن. به چشم یک قانون بهش نگاه میکنن و ازش تبعیت میکنن؟ یا بهش اعتراض میکنن و به عنوان اعتراض ثبت نام نمیکنن؟ یا نامه ای به وزارت ارشاد مینویسن و اعتراضشون رو میگن؟ هر کدوم از این اقدامات بهتره که  دربارش تصمیم گرفته بشه. قضیه فیلترینگ و سانسور الان خیلی جدیتر از گذشته است و اگه تا حالا بعضی ها فکر میکردن برای همسایه است الان می بینن که نه واسه همه هست.