ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

مغز سیاست زده

یکی از مشکلاتی که خیلی از ما شاید داشته باشیم از جمله خود من عدم توانایی برای جدا کردن اسلام از جمهوری اسلامیه. یعنی در اصل جدا کردن اسلام به عنوان یک دین از یک حرکت سیاسی با استفاده از نام اون دین.

این موضوع یک مشکل بزرگی که به وجود میاره مخصوصا وقتی قراره یک کار تحقیقی یا علمی انجام بشه اینه که وقتی قوانین اون دین رو بررسی میشه ناخودآگاه در ذهن چگونگی عملکرد اون قوانین در سطح قدرت و حکومتی نقش میبنده.

یک مثال کوچیک حجاب زنهاست. اگر فرض گرفت بشه ( به دور از بحثهای فمینیستهای اسلامی) که حجاب زن بخشی از دستورات اسلامی هست که زنی که خودش رو مسلمان میدونه از اون به عنوان یک دستور دینی پیروی میکنه. وقتی با دیدی که اسلام رو فقط اسلام سیاسی شده ( بر اثر تجربه زندگی کردن تمام عمر در زیر سایه یک حکومت اسلامی ) میبینه به این قضیه نگاه بشه، حجاب یک تهدید برای آزادیهای فردی تلقی میشه، به عنوان ابزاری که با زور  تحمیل شده  ( بر اساس تجربه شخصیت هم این یک واقعیته). حال اگر بخواهی به حجاب زنهایی که در کشورهایی زندگی میکنن که حجاب اجباری نیست ( کشوری مثل مصر) و ببینی که هر روز تعداد زنهایی که حجاب سر میکنن اضافه میشه ممکنه به خاطر همون نگاه به این موضوع به عنوان یک تهدیدی نگاه کنی که جامعه مصر رو تهدید میکنه.

شاید به خاطر بیاری که زمانی زنان ایرانی برای مخالفت با حکومت سکولار شاه ( شاید کمی شبیه حکومت امروز مصر) حجاب سر کردند و به نیروهای اسلام گرا پیوستند. یک همچین مقایسه امکان داره به این نتیجه در ذهن برسه که زنهای محجبه مصری هم دارن همون روش ( یا اشتباه؟) رو طی میکنن و  شاید روزی یک حکومت اسلامی در مصر به سر کار بیاد.

واقعیت اینه که ایران و مصر از لحاظ ساختار سیاسی و ساختار اجتماعی با هم متفاوتند و لزوما زنهای محجبه مصری از حجاب به عنوان یک پرچم مبارزه استفاده نمیکنن و فقط اون رو یک دستور دینی میدونن که باید گردن بذارن. و لزوما افزایش گرایشات اسلامی در این کشور ربطی به گروههای سیاسی اسلام گرا نداره. ولی سیاسی دیدن یک عمل دینی میتونه کاملا مسیر تحلیل رو عوض کنه.

من فکر میکنم بزرگ شدن در جمهوری اسلامی باعث شده که به سادگی نتونیم امور فرهنگی و اجتماعی رو که امور دینی هم بخشی از اونهاست جدا از سیاست ببینیم. فکر میکنم به عنوام مثال خودم خیلی نگاهم آغشته به سیاسته و هر پدیده ای رو با این عینک میبینم و به نظرم فاصله گرفتن از این نگاه خیلی سخت به نظر میرسه.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

بی خیال دیگران...

همیشه برنامه‌های سال جدید رو بر اساس سال ایرانی میچیدم ولی چون الان من غربزده شدم میخوام "اسکجوالم" رو بر اساس سال جدید میلادی بسازم.

برنامه که چه عرض کنم. داشتم با خودم فکر میکردم چه تغییراتی باید در روحیات و نوع زندگیم در سال جدید بدم که زندگی برام خوشایندتر باشه. قبلش به این فکر کردم که چه چیزی در روش زندگیم اذیتم میکنه و دوستش ندارم و دلم میخواد عوض شه. به این نتیجه رسیدم که من خیلی همیشه نگرانم. استرس دارم که کارهام رو درست انجام ندم یا به نتیجه مطلوبی که میخوام نرسم.

یه خرده که به عقب برمیگردم میبینم همیشه خواستم خودم رو ثابت کنم. همیشه خواستم نشون بدم که میتونم.  البته به جز به خودم همیشه دیگرانی هم بودن که من میخواستم/ میخوام بهشون ثابت کنم که میتونم.در راستای رسیدن به این هدف همیشه خیلی خوشیها رو به خودم حروم کردم. لذت نبردم از لحظه‌هایی که میتونستم لذت ببرم. همیشه به آینده نگاه کردم بدون اینکه ببینم در حال داره چی میگذره.

هی خواستم برم بالا بالاتر و در همون حین مرتب خودم رو سرزنش کردم که چرا میخوام اینقدر برم بالا. که چی بشه؟ آخرش چی؟ ولی هیچکدوم باعث نشده یه لحظه به خودم ایست بدم و یا متوقف کنم برای مدتی این رفتن رو.

از دید دیگران شاید این قضیه اصلا بد به نظر نیاد ولی خودم فکر میکنم بعضی وقتها زیادی خودم رو بابتش اذیت میکنم.

حالا این همه صغری کبری چیدم که بگم میخوام سعی کنم تو سال جدید اندکی هم که شده از شر این ثابت کردن خودم و در نتیجه همیشه در استرس و نگرانی بودن در بیام. این دیگران هم شده یک معضلی برای خودش. دلم میخواست میتونستم بگم اصلا گور باباشون. یعنی میخوام سعی کنم از امسال بگم اصلا به جهنم هر کی هر چی میخواد فکر کنه یا هر چی میخواد بگه. من میخوام لذت ببرم از هر ثانیه ام بدون اینکه فکر کنم دیگران قراره دربارم چه قضاوتی کنن.

تصمیم بزرگیه. حالا باید بخونم و ببینم چطوری میشه این کار رو کرد.

خلاصه! سال نو برای اونهایی که میخوان نو بشن مبارک. شاید یه چیزی باشه که شما هم بخواهید عوضش کنید امیدوارم بتونید.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

اپ دیت

اینجا واقعا گردو خاک گرفته. من حسابی درگیر پیپرهای آخر ترمم بودم. به علاوه خیلی حوصله نوشتن رو هم نداشتم. بحثهای داغ وبلاگستان هم برام جذابیتی نداره که بخوام دربارشون بنویسم. یه روز فحش و فحش کاری فرداش هم دلسوزی و نگران بازی در آوردن. من که نه اینوریم نه اونوری واسه همین نه خودم قاطی اولی میکنم نه دومی. فقط نگاه میکنم ببینم آخرش به کجا ختم میشه و این وسط خوب آدمها بهتر شناخته میشن.

فعلا اومدم تعطیلات در کنار یار و بهترین کاری که انجام میدم خوابیدنه. تلافی خستگی های چند هفته اخیر رو در میارم. به علاوه با سرگرمی جدیدم حال میکنم: آی فون.

همین.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

جمعه سیاه

امروز، روز بعد از تنکس گوینگ ( فارسیش میشود روز شکر گذاری؟) است، معروف است به جمعه سیاه زمانی که مغازه ها حراج هایی در بعضی مواقع با قیمتهای باور نکردنی میزنند( بله جمعه سیاه اینجا با جمعه سیاه ما از زمین تا آسمان قزق دارد).ملت هم در بعضی از مواقع از ساعت 5 صبح در برابر مغازه ها به خصوص مغازه های وسایل الکترونیکی صف می بندند و به محض باز شدن به داخل مغازه ها هجوم می برند. ظاهرا در چنین مواقعی خیلی فرقی ندارد که ساکن یک کشور جهان اولی باشی یا جهان سومی، ارزانی قیمتها آنقدر به وجدت میآورد که به سمت مغازه ها حمله ور میشوی و امکان دارد در  این میان نیز سیل خریداران مشتاق سبب شود که یک فروشنده نگون بخت زیر دست و پای مشتریان له شود و جان خود را از دست بدهد.

فقط یادمان باشد که این اتفاقات فقط در هند نمیفتد بلکه در نیویورک هم رخ میدهد.  برای این بخت برگشته واقعا جمعه سیاهی بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

امید برای تغییر

شاید به نظر بعضی ساده لوحانه بیاد ولی اومدن اوباما باعث شد در عین نا امیدی یک کورسوی امیدی پیدا بشه و یه خرده امیدوارم  کنه که امکان داره تو ایران هم  بشه تغییری ایجاد کرد

این چند روز دارم همش فکر میکنم که واسه انتخابات سال آینده چه کار میشه کرد. بین همه آدمهایی که قابلیت نامزد شدن دارن، هر چی میخونم می بینم هیچکس رو در حال حاضر بهتر از خاتمی نداریم.  حالا دوباره امکان داره همون حرفهای تکراری این چند سال گذشته  شنیده بشه که مگه خاتمی چی کرد. به نظر من فقط یک نگاهی به سه سال گذشته ایران میتونه نشون بده که خاتمی چقدر فرق داشت و چه کار کرد. و البته مگه در حال حاضر گزینه دیگه ای هم وجود داره؟

من فکر میکنم قانع کردن خاتمی برای اومدن به صحنه انتخابات تنها کاری که تو این شرایط میشه کرد. من تو ایران نیستم و نمیتونم از شرایط اونجا تحلیل سیاسی بدم و البته تحلیل گر سیاسی هم نیستم. اینم میدونم ( البته شنیدم) که مردم ناامیدتر از همیشه ان و به نظرشون که حضور و مشارکت اونها هیچ تاثیری نداره. باز هم اگه فکر میکنید هیچ تغییری ایجاد نمیشه یه خرده تلاش کردن که مشکلی ایجاد نمیکنه. اگه نشد هم همون بود که شما فکر میکردید ولی حداقل یه کاری انجام شد و نتیجه نداد.

من فکر کنم اونهایی که انتخابات سه سال گذشته رو تحریم کردن متوجه شدن که چه تصمیم اشتباهی گرفته بودن. تکرار اون تصمیم فقط شرایط رو بدتر میکنه.  اومدن خاتمی حداقلش اینه که ایران رو از انزوای بین المللی حال حاضر نجات میده. شرایط اقتصادی و اجتماعی سه سال گذشته فکر نکنم نشان دهنده پیشرفتی بوده باشه. حداقل میبینم که سخت گیریهای اجتماعی از دوران خاتمی بیشتر شده. یه مثال کوچیک بیشتر امنیتی شدن  کشوره. برگشت دوباره گشت های بسیج، محدود کردن حضور زنها در فضاهای عمومی (  مثل محدود کردن اونها برای حضور در دانشگاه ها، سخت گیری در پوشش زنها و حتی مردها) و خبرهایی که از گوشه و کنار در مورد محدودیت های فعالیت های فرهنگی شنیده میشه. من هنوز نشنیدم کسی اظهار کنه که حتی در یک مورد وضع از دوران خاتمی بهتره. مسائل اقتصادی هم مضاف بر همه اینها  بر اساس خبرهایی که شنیده میشه.

من این همه آسمون ریسمون به هم بافتم که بگم هنوز خاتمی تنها گزینه و در شرایط حاضر بهترین گزینه ای است که ما میتونیم امید داشته باشیم که تغییری ایجاد کنه و تلاش برای اومدن اون تنها کاریه که این روزها از دستمون برمیاد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

اعتماد به نفس در حد مورچه

لال شدم. درباره چیزی نمیتونم نظر بدم. فکر میکنم توانایی حرف زدن و نوشتن و اظهار نظر کردن رو از دست دادم.

به شدت اعتماد به نفسم رو از دست دادم و انگار دارم در دنیایی از اطلاعات به سر میبرم که همینطور با تمام شدت به سمتم هجوم میارن و من از هر نوع عکس العملی در برابر اونها ناتوانم.

میترسم حرف بزنم نکنه اشتباه کنم. نکنه مطلب رو درست نفهمیده باشم و چرت بگم. این قضیه به مطالب و موضوعات ایران هم تسری پیدا کرده. خبر میخونم و با اینکه کلی شکه یا عصبانی میشم ولی اصلا دستم به نوشتن و اظهار نظر کردن نمیره.

در عرض یک ماه باید 3 تا پیپر 25 صفحه ای بنویسم و هنوز یک کلمه هم ننوشتم. و نگرانم نتونم خوب بنویسم و نگرانم نتونم مطلب رو درست تجزیه تحلیل کنم.

باید کمتر بخوابم. نمیدونم چطوری؟ من هیچوقت کمتر نخوابیدم. کسی ایده ای داره واسه کمتر خوابیدن. میشه چیزی خورد که خوابم نیاد؟ من همیشه خواب برام لذت بخش ترین بخش زندگی بوده. ولی حالا باید ازش دل بکنم. کسی میدونه چطوری میشه؟

فکر کنم یه خرده پنیک شدم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

موزیک امروز ایران چیه؟

من امروز داشتم تو بخش موزیک پرشن هاب یه گشتی میزدم ببینم آهنگ جالبی برای دانلود پیدا میشه یا نه. باحال بود که من حتی محض رضای خدا یکی از این خواننده ها رو هم نمیشناختم. سعی کردم برم از روی تعداد دانلودها، اونهایی که بیشترین دانلود رو داشتن گوش کنم ببینم چی دارن که هیچکدوم به نظرم جالب نیومد.

سوالی که پیش اومد برام این بود که ظاهرا همه اینها خواننده های توی ایران هستن و همشون هم طرح روی آلبوم دارن. یعنی مجازن؟ یا اینکه زیر زمینین و خودشون واسه دلشون طرح  میزنن ( مدل ابروها رو دیگه باید از رو مدل ابروی پسرها برداشت، تو این طرح ها هر مدل ابرویی که بگی پیدا میشد ) یعنی اینها توی بازار  رسمی فروخته میشن؟ یا غیر رسمی؟

من فهمیدم ظاهرا اونهایی که رپ میخونن بیشتر طرفدار دارن ولی این رپها همه یه شکله. یعنی انگار یه نفر با یه صدا به یه سبک رفته آهنگ ضبط کرده. یعنی بقیه از روی یه نفر تقلید کردن یا ملت اینهمه سبک و صداهاشون به هم شبیه؟

راستش حس کردم هیچی از موزیکی که الان توی ایران ملت گوش میدن خبر ندارم. وقتی من بودم هنوز بنیامین رو بورس بود. الان کی؟ با اینهمه تنوع ملت چطور انتخاب میکنن و معیارشون چیه.

موضوع جالبه دیگه اینکه آهنگهایی که ته مایه غم داشت و یا داشت به دختره فحش میداد هم کلی طرفدار داشت. مثلا انشالله مرگت ببینم و اه دلم پشت سرت و اینها. من فقط یه دونه ترانه با صدای یه دختر دیدم. اونهم یا کیفیتش خوب نبود یا صدا دختره از ته چاه در میومد. موزیک های معروف به لوس آنجلسی هم که رسما غیر قابل تحمل بودن اون چندتایی که گوش دادم.

اینها رو نوشتم که اگه کسی اطلاعی چیزی داره بگه. چون من دوست دارم بدونم تو ایران جوونها الان چی گوش میکنن. چه خواننده هایی.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

زمانه ای " که هست "

مهدی جامی در سیبستانش نوشته که چرا دیگر در "زمانه" نیست. امروز بعد از ظهر در ایمیلی که به همکارانش نوشت،  اعلام کرده بود که دارد می رود. خیلی از مخاطبان آن ایمیل از جمله من تا ساعاتی شکه شده بودیم. یعنی باور کردنی نبود.

همکاری من با رادیو زمانه خیلی جسته و گریخته بود. اگر چه همین ارتباط، پایه های دوستی را با مهدی جامی و بعضی از همکاران زمانه که تا قبل از آن نمیشناختم ، بنا گذاشت. ولی بیشتر از این دوستی، رسانه ای بود که هر روز چندین بار
می خواندمش. تا قبل از آمدن زمانه، بی بی سی تنها رسانه ای بود که مرتب چک می کردم ولی به جرات میتوانم بگویم که وقتی زمانه آمد، به ندرت سایت بی بی سی را باز می کردم.

زمانه فرق داشت. این کوتاهترین و ساده ترین جمله ایست که میتوانم درباره اش بگویم. به نظرم نو آوری در همه بخشهایش از طراحی سایت تا مطالب و آدمهای همکارش موج می زد. نو بودن با این همه فراوانی وب سایت و رادیو و رسانه به نظرم کار آسانی نیست، که البته همه اش مدیون ایده های نو و افراد خلاقی بود که در زمانه حضور داشتند.

حالا که جامی دارد می رود چه اتفاقی برای زمانه می افتد؟ نمیدانم و این ندانستن نگران کننده تر است. فقط به هزاران کاری که فکر می کنم که با علاقه و تلاش های وافری شروع شدند و در حالیکه پا گرفتند درست در لحظه ای که آن تلاش ها قرار بود به نتیجه ای دلپذیر برسد، از حرکت بازماندند. اگر چه هنوز امیدوارم که نگوییم " زمانه ای که بود". چون دلمان به "زمانه ای که هست" خوش است.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

جای پای سنت

بعضی وقتها می‌بینم با اینکه خیلی سعی کردم که تا جایی که می‌تونم از بعضی سنت‌ها فاصله بگیرم ولی جا پاشون  خودش  رو نشون میده و بهم یادآوری میکنه که هنوز کامل ازشون جدا نشدم و در ته ذهنم هنوز رگه‌هایی ازشون رو میشه پیدا کرد.

...

بی ربط:

سر این بلاگ رولینگ چی اومده باز؟ آدرسش رو که میزنی تویتر وا میشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

چرا چرا چرا

نگرانم. حالم خوب نیست. البته حال جسمانیم خوبه خوب. حال روحیم هم نمیتونم بگم به هم ریخته ولی باز هم حس میکنم حالم خوب نیست.

فکر کنم الان که این دوره دکترا  شروع شده با چالش های زیادی روبروم.  نمیدونم چطور میشه یک مغر آکادمیک رو جایگزین یک مغز اکتیویستی کرد.  در کوتاه مدت مجبورم این کار کنم چون فکر کنم در غیر این صورت تو همه چیز میمونم.

همش با خودم درگیرم. نگرانم که نکنه نتونم از پس همه چیز بر بیام.

انگار باید این مغزم رو کلا با یک مغز جدید عوض کنم. انگار باید تمام محتویات ذهنم رو  پاک کنم و محتویات جدید توش بریزم. نمیدونم اصلا چطور میشه این کار رو کرد.

چطور میشه یک مطلب رو مثلا درباره ایران خوند و یا درباره کشورهای مسلمان خوند بدون اینکه دانسته‌های فعلی و نگاه فعلیت خودش رو قاطی هر جمله‌ای که میخونی نکنه.

راستی به ما چقدر یاد دادن به همه چیز نگاه انتقادی داشته باشیم؟ یا درباره همه چیز سوال داشته باشیم؟ منظورم سوالهای عمقیه؟

قاطیم حسابی.

فکر میکنم دنیای اکتیویستی از دنیای دانشگاهی به شدت فاصله داره. حس میکنم فاصلش خیلی عمیقه یا تا حالا اینطوری  به چشم من اومده. میدونم الان زوده واسه نا امید شدن ولی میترسم که واقعا نشه به همین سادگی بخشی از هر دو تا بود.  این نگرانیه بلند مدته البته.

. نگرانی کوتاه مدت ، پیپرهای آخر ترمم هستن. باید خیلی خوب باشن ولی چطوری میشه که خیلی خوب باشن؟ چه سوالهایی باید داشته باشم تو ذهنم که سوالهای خوبی باشن واسه موضوع یک پیپر. چطوری باید یک موضوع رو به چالش کشید؟ چطور باید مفهوم جندر رو در ده صفحه توضیح داد؟ از کجا باید شروع کرد؟

چطور باید روسری سرکردن زنهای مصری رو که میخوان با تقوا باشن و یا با حیا  باید به سابجکتیویتی اونها نسبت داد؟ و اصلا اینها چه ربطی به چیزی که من به اسم جنبش فمینیستی میشناسم داره؟ چرا هر چیز تو اون بیرون اتفاق میفته وقتی وارد پیپرهای دانشگاهی  میشه اینقد پیچیده و غیر قابل فهم میشه. و هزارتا چرای دیگه که نمیدونم جوابشون رو.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

You know?

جان و جنیفر از من ایرانی تر بودن.

آمریکایی ‌های دوست داشتنی و مهربان و خونگرم.

از هر گوشه از خونه شون بوی ایران میومد و فارسی رو با لهجه اصفهانی شیرینی حرف میزدن.

چهار سال رو در ایران به عنوان دانشجو گذرونده بودن و واسه دخترشون که اونجا به دنیا اومده اسم ایرانی انتخاب کرده بودن. به اندازه یک خانواده مهمون نواز ایرونی پذیرایی کردن.

دلشون برای ایران تنگ شده بود. میتونستم باهاشون ساعتها بشینم و کلی حرف مشترک باهاشون داشته باشم.

نه اسمشون نه فامیلشون نا خانواده‌شون ایرانی نبود ولی خیلی نزدیکتر بودم باهاشون تا اونهایی که اسمشون و خانوادشون ایرانیه ولی من وقتی میبنمشون فکر میکنم که هیچ چیز سبب نمیشه که من بتونم بهشون نزدیک شم. هیچ گذشته مشترکی باهاشون ندارم.

یو نو! اصلا خیلی با کلاس نیست روی آیدنتیتی! ایرانیت اصرار داشته باشی. ( خیلی ها میگن)

حالم بد میشه از کسایی که دارن نون ایران رو میخورن و دو کلمه فارسی نمیدونن و ادعاشون گوش فلک رو  کر کرده.

حالم بد میشه از آدمهایی که به قول خودشون بعد از 30 سال رفتن ایران یه چهار تا آدم دیدن یه مقاله نوشتن و اونوقت به نظر خودشون از منی که تمام عمرم ایران بودم بیشتر از ایران سر درمیارن.

از اونهایی که مطمئنن آمریکایین و به قول خودشون فقط بابا مامانشون ایرانیه ( البته نمیدونم پاسپورت ایرانیشون رو چطور توجیه میکنن )  ولی دی آر دوینگ دیر ریسرچ آن ایران. یو نو؟

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

از خواسته هامون صحبت کنیم

اینکه پارتنرت تو رختخواب چطور باشه اینجا یک پارامتر مهمه برای ادامه یک رابطه. اینکه طرفت همونقدر که به ارضای خودش اهمیت میده، لذت تو رو هم در نظر بگیره.

اصلا یک سوال مهم که اینجا مطرح میشه اینه که آیا پارتنرت اصول یک رابطه جنسی خوب رو بلده؟ ایا میدونه که برای اینکه دو نفر در یک رابطه جنسی به اوج لذت برسن باید چه کار کرد؟

آیا پزیشنی که در یک رابطه جنسی استفاده میشه واسه دو نفر لذت بخشه؟ یا اینکه یک نفر تصمیم میگیره که در چه پزیشنی باشید برای یک رابطه؟

آیا تا حالا با پارتنرتون یا همسرتون صحبت کردید و بهش گفتید از چه نوع پزیشنی خوشتون میاد و در یک رابطه جنسی از چی لذت میبرید و از چی لذت نمیبرید؟

من توی رابطه های شخصیم با دخترهای زیادی برخورد کردم ( که در خیلی موارد  ازدواج کرده بودند و سالها بود وارد یک رابطه جنسی شده بودند ) که  هیچوقت با شوهرشون درباره چطور بودن رابطه جنسیشون صحبت نکرده بودند. یک پزیشن رو از همون اول به کار گرفته بودن و تا آخر همون رو ادامه داده بودن حتی اگر تو اون پزیشن به لذت نرسیده بودن.

به نظرشون طبیعی ترین پزیشن همون پزیشن میشنری ( مرد رو زن زیر) هست و بقیه پزیشنها رو اصلا بد می دونستن و یا براشون غریب بود.

اینکه شوهرشون فکر کنه که چه زن وقیحیه همیشه باعث شده بود درباره لذتشون و چگونگی رابطه جنسی  شون  و  اینکه  دوست دارن این رابطه چطور باشه ، صحبت نکنن.

اینکه خیلی از زن ها به واسه اینتر کورس به لذت نمیرسن تقریبا میشه گفت ثابت شده ( اصلا هم مهم نیست فروید چه زری زده در این مورد) ولی خیلی از زنها هیچوقت به راه های جایگزین فکر نمیکنن.

اینکه حقشونه لذت ببرن و در نتیجه برای رسیدنش باید به همسرشون یا پارتنرشون صحبت کنن براشون موضوع عجیبیه.

نتیجه اش اینه که زنه بعد از زاییدن چند تا بچه هنوز نمی دونه ار گ ا س م چی هست و چطوری بوجود میاد.

از مادرامون که گذشته ولی خودمون سعی کنیم در این باره با طرفمون صحبت کنیم و از همون اول سنگامون رو تو این موضوع وا بکنیم تا فردا دچار افسردگی نشیم و رابطمون به خاطر یک موضوعی که در خیلی از موارد میشه با صحبت حل بشه، به هم نریزه.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

زبان شیرین فارسی

صحبت کردن به زبان مادری در بلاد کفر بعضی وقتها هم بد نیست. باعث میشود آدمهایی رو به طور تصادفی ببینی و بشناسی که امکان نداشت هیچ جور دیگه ای باهاشون در تماس باشی.

دیروز در حاشیه‌ی کنفرانس " سیاست فمینیستی در حال حاضر چیست" با دوستان در محوطه حیاط دانشگاه مشغول صحبت به زبان شیرین فارسی بودیم که خانومی رد شد و گفت این زبان آشناست و سر صحبت باز شد و فهمیدیم که ایشون استاد دانشگاه هاروارد هستن و در زمینه زنان هم کار میکنن ( افسانه نجم آبادی نبود، افسانه اون موقع توی سالن کنفرانس نشسته بود و قبلش هم سخنرانی داشت). و کتابشون هم سال گذشته با عنوان" زنان و سیاست در ایران" چاپ شده.  ( این خانوم شنیدن که کتابشون به بازار ایران رسیده، اگه کسی دیده یا خبر داره لطفا اینجا بنویسه). خلاصه ما کلی با این خانوم رفیق شدیم و امروز تو پارک نزدیک دانشگاه هم با هم گپ زدیم و قرار شد بیشتر با هم در تماس باشیم.

امروز هم در حال قدم زدن در سنترال پارک ، از یک آقایی خواهش کردیم که از من و نسیم ( که چند روز اینجا مهمون منه)عکس بگیره. آقاهه عکس گرفت و گفت از کجایید و گفتیم ایران و گفت از لهجتون پیداست و شروع کرد به فارسی حرف زدن و صحبت گل کرد و فهمیدیم موسیقیدان و سازهای فارسی رو تدریس میکنه و در این سی و خورده ای سالی که دور از ایران بوده هنوز به این موسیقی عشق میورزه.

اسمش رو سرچ کردیم در گوگل و کلی مطلب اومد از جمله این سایت که موسیقی هاش رو گذاشته و این مقاله نیویورک تایمز ازش. با اون و خانومش ( که بعدا اومد) هم کلی در پارک قدم زدیم و گپ زدیم  وپیش خودمون فکر کردیم بالاخره این زبان مادری در این مملکت غریب یه بار باعث خوشوقتی شد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

...

چرا این روزها وقتی بارون میاد من چتر میگیرم رو سرم؟ از این عادتها نداشتم.

همیشه میذاشتم بارون خیسم کنه.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

وقتی دلت برای یک تیکه خاک تنگ میشه

شد دوسال. احتمالا شمردن سال‌ها مسخره ترین کاریه که میشه انجام داد ولی من باز هم می شمارم. انگار میخوام یادم نره.

شایدم میخوام خودم رو شکنجه بدم. نمیدونم. خوب حالا دو سال یا دویست سال چه فرقی میکنه. وقتی باید عادت کنی باید این کار رو کنی. چاره‌ای که نداری.

یه زمانی میگفتی برمی‌گردم خوب نشد برنگشتی. حالا شمردن سال‌ها چه کمکی میکنه؟ با خودم میگم این اتفاقی بود که میگفتم نمیفته و افتاد.

خوب به قول اینها سو وات؟ این به معنی اینه که من موندنی شدم؟ آدم چطوری میتونه  بمونه جایی که مطمئنه متعلق به اونجا نیست؟

خوب میشه دیگه.  اینجوری میشه که  روحت یه جاست، خودت یه جا دیگه.  انگار تیکه پاره میشی و یه تیکه ات یه جا  دیگه مونده. یه تیکه مهمترت.  نه این تیکه جاش ترمیم میشه نه هیچی. تا همیشه میمونه. همینطوری.

بعد از یه مدت هم از اینجا رونده و از اینجا مونده‌ای. نه دیگه میتونی اونجا دووم بیاری نه اینجا حس وطن بودن میکنی.

میگن یه تیکه خاک که مهم نیست ما جهان وطنیم. ولی مهمه. یک تیکه خاک مهمه. یه چیز گربه شکل وسط نقشه جهان مهمه چون همیشه نگرانشی. همیشه دلت اونجاست. هر روز خبرهاش رو میخونی. اعصابت خورد میشه. این یعنی مهمه .

من همه جا حس وطن و خونه ندارم. من نگران مردم وطن خودم بیشتر از مردم بقیه جاهای دنیام. این جمله من میتونه کلی انتقاد رو سرازیر کنه. ولی حسن منه. من هنوز اون خاک واسم مهمتر از هر خاک دیگه است.

شاید واسه همین هر سال میشمارم که یادم نره چقدره ندیدمش.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۲۱, پنجشنبه

فكر ميكنيد کسی که ایرانیه ولی دلش نمیخواد نشون بده ایرانیه، چرا میاد میخواد درباره ایران بخونه وتحقیق کنه؟ و وقتی ازش میپرسن کجایی هستی با صدایی که به زور شنیده میشه میگه "پرشن و به سختی الفبای فارسی رو میخونه.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

خبرهای دانشگاه

یک آقایی رفته شکایت کرده از دانشگاه، و رشته مطالعات زنان  رو «تبلیغ یک باور مذهبی» نامیده که اسمش  فمینیسمه و «تبعیض» علیه مرداست.

دیروز وقتی لیلا ابولغد سر کلاس اینو گفت من چشام چهار تا شد. رفتم گشتم خبرش رو پیدا کردم.  . ظاهرا همه جای دنیا از  جمهوری اسلامی  گرفته تا امپریالیست جهانی میخوان به هر بهانه‌ای از دست این « فمینیسم» خلاص شن.

خبر دوم اینکه، فردا اینجا قرار مک کین و اوباما بیان و حسابی مثل اینکه قرار دانشگاه شلوغ شه. گفتن تلویزیونهای بزرگ میذارن تو محوطه دانشگاه که اونهایی که نتونستن برنده قرعه کشی بشن و توی سالنی که اینها هستن حضور داشته باشن بتونن به طور مستقیم مراسم رو ببینن. ظاهرا جو دانشگاه فردا خیلی امنیتیه. بهمون اعلام کردن که بدون کارت دانشجویی نیایم.

شاید اینجوری کمتر ملت یادشون بیاد که مهمان پارسال کی بوده. حداقل دست از سر کچل ما بردارن و اینقدر نپرسن و نشنویم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

وقتی در ایران نیستی

برای ماهایی که فعالیت‌هایمان وابسته به ایران است. و در ایران زندگیمان وابسته به فعالیت‌های اجتماعی‌مان بود و زندگی هر روزه‌‌مان به یک فعالیت فرهنگی اجتماعی ربط داشت. و زندگی اجتماعیمان در واقع در بسیاری از موارد با در ایران بودنمان معنی پیدا میکرد.شاید جدایی از جامعه ایران و در بطن حوادث و تغییرات نبودن باعث ‌شود که فکر کنیم داری تمام می‌شویم.

ارتباطت گسسته است و کارهایت و نظراتی که می‌دهی شاید دیگر چندان ربطی به آنچه واقعا در آنجا دارد می‌گذرد پیدا نکند. تغییرات را از نزدیک لمس نمیکنیم و نمیتوانیم واقع بینانه درباره‌شان نظر دهیم.  وقتی  از ایران دوری اوج فعالیت شاید بشود زیر یک پتیشنی را امضا کردن و یا نهایتا مقاله‌ای در سایتی نوشتن و یا مطلبی در وبلاگت.

نمیدانم شاید برای اینکه فکر نکنی دیگر کاری برای عرضه نداری و یا نمیتوانی کمکی کنی ( فکری که من این روزها به سختی درگیرش هستم) این هست که در کشور جدید سعی کنی چیزی را یاد بگیری که بعدها با خودت فکر کرده باشی که روزهایت را به بطالت نگذرانده‌ای.

نمیدانم، فکر میکنم درباره ایران یاد گرفتن و در کارهای علمی و پژوهشی درباره ایران درگیر شدن یکی از کارهایی هست که میتوانم انجام دهم شاید ذره‌ای از حس بی تاثیر بودن و یا تمام شدن و یا بی مصرف شدن نجات پیدا کنم.

فکر می‌کنم این روزها تنها چیزی که میتواند آرامم کند که در ایران نیستم و کاری از دستم برنمی‌آید همین است که به خودم بقبولانم که عوضش دارم چیزی یاد می‌گیرم که فردا به درد آنجا می‌خورد.

برای خودم دلیل می‌تراشم تا راحت‌تر نبودنم در آنجا را توجیه کنم. هنوز فکر میکنم آنجا بودن شاید مفیدتر باشد برای هدفی که در زندگی دارم. ولی دل خودم را خوش میکنم که این درس و دانشگاه هم در راستای همان هدف است و به آن کمک خواهد کرد. 

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

حال و گذشته

نیویورک رو دوست دارم. شاید بیشتر به خاطر اینکه من رو یاد تهران میندازه. همون شلوغی و همون سروصدا. اگرچه کلا همیشه جاهای آروم رو دوست دارم ولی شلوغی نیویورک به من یه جور حس نوستالژیک میدهد.

این حس وقتی پر رنگتر میشه که بعد از داشتن یک تابستون گرم، خنکای یک روز پاییزی یادت میاره که زمانی نه چندان دور به جای اینکه عاشق تابستون باشی عاشق پاییز بودی.

دوسال گذشته زندگی در هوای همیشه ابری و بارونی لندن و آمستردام من رو عاشق تابستون کرده بود. چون که هوا مطبوعتر بود ولی اینجا من باز هم عاشق پاییز شدم. نسیم خنکی که تا ته روحت رو نوازش میده و گاهی ذره‌ای احساس سرما میکنی. این حس رو دوست دارم.

دانشگاه کلمبیا رو هم دوست دارم. فکر میکنم یکی از بهترین جاها باشه برای یاد گرفتن. دسترسی آسون به هر نوع اطلاعاتی که بخوای. کتابخونه بزرگ  با  معماری زیبا و دوست داشتنیش انگار تو رو دعوت میکنه که فقط یاد بگیری.

هر جا که میری از استاد و کارمند و نگهبان همه سعی میکنند تا اونجایی که ممکنه سوالات رو جواب بدن و مشکلت رو حل کنن. اگر دقیقه ای جلو میزشون معطل شدن با ادب میگن ببخشید که منتظر موندی.

یادم نمیره تو دانشگاه تهران کارمند آموزش انگار همیشه از ما طلبکار بود( احتمالا بعضی ها میگن که بیچاره کارمند دست خودش نبود، حقوقش کم بود و ...) ولی من فکر میکنم کلن بی توجهی به ارباب رجوع و یا اخم کردن شده جز خصیصه‌ کارمندهای ادارات ایران. حتما دلیلی داره ولی به هر حال خاطره خوبی نمیذاره برای آدم.

همیشه بایستی سر افکنده باشی و هزار بار تشکر کنی و خواهش کنی که طرف مثلا نامه ات رو از توی پرونده پیدا کنه و بده دستت که دوباره از یه سری پله بالا و پایین بری و بعضی وقتها به چیزی هم که میخوای نرسی.

بگذریم. بااینکه کمپس دانشگاه خیلی قشنگه. یکی از بچه ها میگفت ولی کمپس دانشگاه تهران یه چیزدیگه است.

اونم دوست داشتم و هزارتا خاطره خوب از پاییزهای محوطه دانشگاه وقتی که چای میگرفتیم و روبروی در ورودی دانشکده حقوق مینشتیم و یا وقتی که کتابخونه مرکزی میرفتیم و هر وقت از انقلاب رد میشدیم سعی میکردیم مسیرمون رو طوری تنظیم کنیم که یه سر از تو دانشگاه رد بشیم.

بگذریم از خاطرات تیر 78 .

فردا امتحان تعیین سطح عربی دارم. از وقتی کنکور شرکت کردم دیگه هیچوقت عربی نخوندم. دیروز داشتم یه چیزهایی میخوندم که شاید حداقل امتحان که میدم مبتدی من رو ننشونن و برم متوسط بشینم. خوندن اون هم خالی از لطف نبود. یادم اومد چقدر بدم میومد از این درس. از اون درسهایی که فلسفه آموزشش رودوست نداشتم. اگه بهم میگفتن خوبه یه زبون دیگه یاد بگیری که به دردت بخوره احتمالا مشکلی باهاش نداشتم ولی هزار ویک دلیل دینی برای خوندنش من رو بدتر از خوندنش زده میکرد.

ولی الان که خودم میخوام یاد بگیرم ( البته برای رشته ما لازمه و باید از زبونهای خاورمیانه دوتاش رو به خوبی حرف بزنیم) حس خوبی دارم و سعی میکنم بهش مثبت نگاه کنم.

من معمولا سعی میکنم طولانی ننویسم ولی این از دستم در رفت. ببخشید.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

کشور جدید شهر جدید زندگی جدید

بالاخره مستقر شدم. بعد از چند هفته مسافرت و گشت و گذار دوباره برگشتم نیویورک و نقل مکان کردم در اتاق جدیدم در یک آپارتمان سه خوابه دانشجویی.

بازم به فاصله یک سال دانشجو شدم، فکر کنم این دیگه آخرین مرحله تحصیل باشه. بعد از این 5 سال دیگه درس و مشق رو می‌بوسم میرم سراغ کسب و کار.

آپارتمان خوبیه. من به خاطر اینکه اتاق خودم رو داشته باشم و نخوام وقتی رسیدم تازه دنبال خونه بگردم و تجربه انگلیسم تکرار بشه از آوریل گذشته برای این اتاق درخواست کرده بودم.

خوشبختانه اتاق خوب و بزرگیه و این آپارتمان یک هال بزرگ و مبله داره که ویوش رو به پارک روبرویه و همچنین یک ویو از محله اطراف دارم. خوشم اومد و دوستش دارم. مخصوصا وقتی که یک کبوتر دم پنجره اتاقم میشینه که این اتفاق زیاد تکرار میشه

یک همخونه‌ای آمریکایی و ایتالیایی دارم که خوشبختانه اونها هم دانشجوی دکتران. آمریکایی هنوز رویت نشده ولی با ایتالیایی دوست شدم. دختر خونگرم و خوبی به نظر میاد (الان می بینم که اسمش رو یادم نیست).

خوشبختانه کارهای دانشگاه خیلی راحت انجام داره میشه و من میتونم بگم تقریبا بیشتر کارهام رو کردم و باید فقط منتظر شروع کلاسها بشینم.

این دفعه ولی خودم میدونم باید خیلی بیشتر از دوران فوق لیسانسم مایه بذارم. چون اینقدر مباحث جدید و موضوعات زیادی برای یاد گرفتن هست که نمیشه وقت تلف کرد و دانشگاه ما هم بعید میدونم دانشگاه آسون گیری باشه.

به هر حال یه بار دیگه، یک شهر دیگه، یک کشور دیگه ، یه دانشگاه دیگه و یه تجربه دیگه.

امیدوارم این یکی هم مثل بقیه به خیرو خوشی تموم بشه تا ما بریم پی زندگیمون.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه

...

این بخش آرشیو وبلاگم مدتهاست کار نمیکنه. همه مطالب موجوده ولی وقتی روی ماه‌های مختلف کلیک میشه، صفحه نات فاوند داده میشه. از متخصصین امر کسی میدونه امکان داره مشکلش چی باشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

کدوم خانواده کدوم حمایت؟

از نقدهای مختلف فمینیستی که از اولین قوانین مدنی در ایران که در دوران رضاشاه تصویب شد یکی اینه که رضاشاه چند همسری رو ممنوع نکرد.

وقتی از رضاشاه صحبت می‌کنیم اگه نگاهی به تاریخ بندازیم می‌بینیم از زمانی نزدیک به 70-80 سال پیش داریم صحبت می‌کنیم.  یعنی ما به رضاشاه میتازیم که اون زمان که کلی ژست ایران مدرن میومد، این چند همسری رو جزیی از قوانین این کشور باقی گذاشت.

بعد از اون هم در دوره محمدرضاشاه، بازهم قانون چند همسری باقی موند ولی در آخرین قانون خانواده که اواخر رژیم پهلوی تصویب شد، اجازه زن اول لازم بود برای ازدواج مجدد.

زمان همینطور جلو رفت تا رسید به سال 1387 شمسی برابر با 2008 میلادی، و منطق انتظار داره که با جلو رفتن زمان قوانین هم منطبق با اون اصلاح بشه و یک پیشرفت در قانونگذاری دیده بشه.

ولی ظاهرا این اتفاق نمیفته و ما حداقل در حوزه حقوق خانواده می‌بینیم این اتفاق در جهت مخالف می‌افته. یعنی قوانین برخلاف زمان حرکت می‌کنه.

در سال 1387 دولت ایران، لایحه‌ای رو به دولت ارایه می‌کنه که احتمالا در مقایسه با حقوق تصویب شده توسط  رضاشاه در دهه 1930 میلادی  یک حرکت رو کاملا رو به عقب به حساب بیاد.

لایحه حمایت از خانواده دولت که به درستی " لایحه حمایت از مردان خانواده" نامیده شده، در  53 ماده تهیه شده و تو این هفته قراره در مجلس دربارش تصمیم گرفته بشه.

در خصوص چند همسری این لایحه در ماده 23، شرایط رو برای مردان از آنچه که در حال حاضر وجود داره آسونتر کرده.  براساس این ماده، شوهر برای ازدواج مجدد دیگر نیازی به اجازه گرفتن از همسر اول ندارد و فقط کافیه که دادگاه حکم بده که اون توانایی مالی لازم را برای داشتن یک همسر دیگر داره.  به طور ساده تر اینکه اگر پول داشته باشه بدون نگرانی میتونی اقدام به تجدید فراش کنی.

ماده 23: "اختيار همسر دائم بعدي، منوط به اجازه دادگاه پس از احراز توانايي مالي مرد و تعهد اجراء عدالت بين همسران مي باشد"

این یعنی اینکه سایه داشتن هوو که همیشه مثل یک کابوس در زندگی زنان ایرانی قرار داشت حالا با قدرت بیشتری حضورش رو به ثبت میرسونه. یعنی یک زندگی نا امن تر از گذشته میشه و یک زن باید همیشه باید نگران این باشه که شوهرش حتی بدونه اینکه بذاره اون با خبر بشه ازدواج کنه.

براساس  ماده 25 همین لایحه، این زن باید اگر وقتی داره عقد می‌کنه حواسش باشه که این مهریه ،‌که حتی بر اساس قوانین شرع حق زنه و با توجه به نظام اقتصادی و سیستم فرهنگی کشور در خیلی موارد تنها پشتوانه مالیه یک زنه، باید مالیاتش پرداخته بشه.

علاوه بر سهولت در ازدواج دوم، سهولت در ازدواج موقت هم یکی دیگه از هدایای این لایحه به خانواده‌های ایرانیه، ازدواج موقت لزومی نداره ثبت بشه.

تصور کنید زنی رو که به خاطر فقر مجبور به ازدواج موقت میشه ولی این ازدواج ثبت نمیشه. اگر بچه ای از این رابطه مونده باشه، این زن بیچاره حالا باید بدوه دنبالش تا ثابت کنه بابای بچه کیه . حالا با این وضعیت دادگاه‌ها اگه ثابت بشه.

این قصه سر دراز دارد.

اینها گوشه‌هایی از قانونی که دست اندرکارانش اون رو حامی خانواده میخونن.

کاشکی یکی روشن میکرد که منظور این آقایون کدوم حمایت و کدوم خانواده است.

فکر کنیم تصویب این لایحه چه فاجعه و چه عقبگردی خواهد بود. پس   اگر می‌تونید بنویسید دربارش. بنویسید که مخالف یک همچین قوانین قهقرایی و مردسالارانه‌اید. قوانین که با زندگی امروزی ما به عنوان یک انسان صاحب فکر و عقل جور در نمیاد.

به نظرم هر کس فکر میکنه این قوانین ناعادلانه و نادرستن در اعتراض بهش شرکت کنه. این بازی که صنم اعلام کرده  میتونه بهانه‌ خوبی برای شروع باشه.

اگر کسی مطلبی در این مورد نوشته میتونه بگه من به مطالب زیر اضافه کنم.

مرتبط:

فراخوان ائتلاف گروه ها و فعالان جنبش زنان علیه لایحه ضد خانواده

مطالب سایت میدان در خصوص اعتراض به لایحه حمایت از خانواده

بروشور اطلاع رسانی در خصوص لایحه  «حمایت از خانواده»

اعتراض به لایحه حمایت از خانواده - وب سایت فعالان جنبش زنان برای اعتراض با لایحه

این یک بازی وبلاگی نیست، یک  عقبگرد فرهنگی است.  - بلوط

وقتی حمایت از خانواده نیز غنی سازی شد- جمهور

لایحه حمایت از افراد ضد خانواده - نیک آهنگ

این لایحه‌ها رو برای کی مینویسین؟- گیتی

حق شماست که نگذارید لایحه خانواده تصویب شود- فهمیه خضر حیدری

لایحه چند همسری - آزاده

قانون عصر حجر را نمی‌پذیریم- پرگاس

شمارش معکوس برای لایحه ضد زن - حوا

لایحه‌ای با نگاه مردسالارانه، برای خانوده‌های مردسالار - جوانه‌ها

درباره «لایحه‌ی خانواده» - پرستو

فراخوان «ائتلاف فعالان و گروهای مختلف جنبش زنان» علیه لایحه «حمایت از خانواده» - ایران بان

نوشته ای از الیزه

نوشته سبیل طلا در این مورد

چه جور حمایتی قراره بشه؟!- علی قائدی

And your earth moves beneath your own dream landscape- Snapshot


لایحه «حمایت از خانواده» ـ بی بی باران

لایحه حمایت از (کدوم ) خانواده- نم‌ نم باران

علنی تر شدن وقاحت - بوی باران، قهوه و سیگار

با اتحاد خود نگذاریم این لایحه تصویب شود!

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

فلوریدا و اعدام

بعد از سال‌ها یه مسافرت دو نفری رفتیم. ایران که بودیم از ترس بگیر و ببندها کلی احتیاط می‌کردیم و داغ یه مسافرت دو نفره تنها به دلمون موند(البته زیاد بودن افرادی که راحت مسافرت می‌کردن ولی خوب ما کلی محتاط بودیم).

به هر حال یه سفر اروپا دو نفری رفتیم که خیلی خوش گذشت و این یک سفر یک هفته‌ای فلوریدا. هم هتل خیلی تروتمیز و شیک بود. ( کلی پیاده شدیم) . هم هوا خوب بود.

ولی خوشگذرونی‌های سفر به یک طرف این خواب‌های شبانه من در سفر هم به یک طرف.

اولین شب که خواب دیدم داییم ( که حدود 26 سال پیش به جرم فعالیت سیاسی اعدام شده بود) زنده شده و من دارم واسش تعریف می‌کنم که وقتی مرده بوده چه اتفاق‌هایی افتاده. من بزرگ شده بودم ولی اون تو همون شکل وقیافه 20 سالگیش (زمانی که اعدامش کردن) مونده بوده.

خوابهای من به صورت سریالی از گذشته بود. گذشته‌ای که من چیزی ازش یادم نیست چون خیلی بچه بودم و عجیب که این گذشته در این خوابها مرتب تکرار میشد..

شب بعد پاسدارها به خونه خالم حمله کرده بودن و همه اسباب و اثاث‌هاش  رو باخودش بردن.

این اتفاق البته سالهای دهه 60 بارها برای خونواده پدربزرگم تکرار شده بود. حمله‌های نصف شب و سحر سپاه که خودشون می‌دونستن بیشتر از چند تا تیکه روزنامه  و یا کتاب پیدا نمیکنن (البته همون‌ها کافی بود تا خاله و دایی‌های من رو سال‌ها در زندان نگه دارن(.

یه نفر تصمیم گرفته بود من رو به جرم " داشتن رابطه نامشروع" بکشه.  این خواب شب بعد بود. خیلی وحشتناک بود. مثل فیلم‌های پلیسی از در و پنجره فرار می‌کردم که کشته نشم. در مسیر همین گریزها این ماجرای کشتن به  حکم به اعدام تبدیل شد  و من داشتم از قاضی پرونده تقاضای بخشش می‌کردم. بهش گفتم شاهرودی نامه داده شما نمی‌تونید من رو اعدام کنید. نمیدونم این وسط سرو کله سروش از کجا پیدا شد که اره براساس منابع فقهی حکم اعدام درسته. ولی به خیر گذشت و من در حال جروبحث با قاضی بیدار شدم. ولی وحشت مرگ، تمام طول خواب دیوانم کرد.

حس وحشتناکیه. موندن در انتظار روزی که بخوان طناب مرگ رو به گردنت بندازن. بدترش وقتیه که فکر کنی بی‌گناه داری بالای دار میری  و به این ضرب المثل احمقانه بخندی که سر بی‌گناه پای دار میره ولی بالای دار نمیره.

قسمت آخر خواب ، آخرین قسمت هیجان‌انگیز زندگیم بود.مهاجرت. داشتیم فکر می‌کردیم با چه کشتی‌ای از ایران بریم. حالا کشتی چرا هیچ ایده‌ای نداشتم. توی خواب که  نرفتیم ولی توی واقعیت رفتیم.

رفتیم و حسرتش هر روز به دلمونه که کاش ایران بودیم. نمیدونم شاید اگه ایران بودم این‌ها دیگه خواب نبودن و واقعیت زندگیم بودن.

حتما بودن. چون الان هم دایی‌های زیادی تو زندانن که  تنها گناهشون اینه که به فکر یه زندگی بهترو آزادتر برای خواهرزاده‌هاشونن. شاید اون‌ها هم نتونن مثل دایی من بزرگ شدن خواهرزاده‌شون رو ببینن و بدونن که همین کوچولوها روزی بهشون افتخار می‌کنن.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

من که خجالت کشیدم

کل آدمهایی که در تظاهرات ضد جنگ آتلانتا شرکت کرده بودند به سختی به 100 نفر می‌رسید ولی در بین همین تعداد کم هم فقط 2-3 نفر ایرانی بودند.

به نظرم خیلی مایه سرافکندگیه که کمترین کار ممکنی که از دستمون برمیاد روهم انجام نمیدیم. خیلی دلم میخواد بدونم ایرانیهای مقیم آتلانتا که شنیدم تعدادشون کم هم نیست، حداقل این رو میشه از تعداد قابل توجه چلوکبابی‌های ایرانیش فهمید،  کجا بودن؟

احتمالا اگر پای صحبتهای همین هم‌میهنان عزیز بشینید کلی برنامه و پروژه برای آینده سیاسی ایران دارن و بهتر از هر کسی میدونن برای ایران چی خوبه و چی بد. احتمال  زیاد همچین جو هم میگیرتشون که فکر میکنن دارن سخنرانی رقابتهای ریاست جمهوریشون رو انجام میدن.

به هر حال از این هموطنان گرامی به جز دو سه نفر در این تظاهرات حضور نداشتن و اکثریت شرکت کنندگان رو آمریکایی ها تشکیل می‌دادن.

این آمریکاییها میگفتن که عجیبه که یه سری گروه ایرانی هستن که دلشون میخواد آمریکا به ایران حمله کنه و گفت منتظر بودیم بیان اینجا و با ما مخالفت کنن. بعدا فهمیدم که منظورشون مجاهدین بوده.

حتی اگر بخواهیم ملی گرایانه هم فکر نکنیم، به عنوان یک انسان فکر کنم این کمترین کاریه که برای صلح میتونیم انجام داد.

من که واقعا خجالت کشیدم از این تعداد کم ایرانی‌ها در اونجا.



تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا

تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا

تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا

تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا

تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

اینجا خیلی متفاوته

نمیشه گفت اروپا بهتره یا آمریکا. به نظرم کار عبثی اگر بخواهیم چنین مقایسه‌ای انجام بدیم. ولی واقعیت اینه که کاملا متفاوتن.

اولین چیزی که اینجا توجهم رو به خودش جلب کرد اینه که آمریکاییها سعی کردن برای همه چیز راحت‌ترین و سهلترین راه رو پیدا کنن.

سیستمی به نام درایو ترو (Drive Through)  رو من برای اولین بار در عمرم اینجا دیدم و شنیدم.

این سیستم برای همه چیز از غذا گرفتن تا بانک رفتن یا دارو گرفتن استفاده میشه. بدون اینکه از ماشین پیاده بشی سفارشت رو میدی و همونطور که تو ماشین نشستی سفارش رو می گیری. یعنی ساده ترین روش ممکن.

اینجا به دلیل زیادی زمین، حداقل در شهرهایی غیر از شهرهای بزرگ،  نگرانی جای پارکینگ و پول پارکینگ وجود نداره. در حالی که تو اروپا  همیشه یک معضل جای پارک پیدا کردن و گرون بودن اونه.

به نسبت اروپا اینجا همه چیز در ابعاد بزرگتره. بیشتر سوپر مارکت‌ها چند برابر یک سوپر مارکت اروپاییه. من الان سعی میکنم یک شهرستان اینجا رو با یک شهرستان اروپایی مقایسه کنم.

من اینجا هنوز کسی رو ندیدم  که قدم زنان به سمت مرکز خرید بره. برای رفتن به همه جا ماشین استفاده میشه. البته فاصله‌ها زیاده و پیاده رفتن،تو این هوای گرم و شرجی که من دارم اینجا تجربه میکنم،‌خیلی خوشایند به نظر نمیاد.

به همین دلیل استفاده زیاد از ماشین،‌به نظرم نیاز هر روزه به ورزش بیشتر احساس میشه، چون در غیر این صورت اضافه وزن اجتناب ناپذیره.

یک مورد دیگه‌ای که اینجا جلب توجه میکنه زیادی تابلوها در کنار بزرگراههاست که بیشترش تبلیغات انواع فست فودهاست که تعدادشون کم هم نیست.

فکر کنم اینجا کشور فست فودهاست.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه

مثل اون روزها

فکر میکردم غریبگی کنم. دو سال کم نبود. زمان به اندازه کافی طولانی بود که بخواد  روی رابطه دو نفرتاثیر بذاره حتی اگر سالهای سال با هم زندگی کرده باشن.

ولی تا این لحظه همه چیز مثل قدیم‌هاست. همون نگاه‌ها، لبخندها و جملات دلنشین. از همون لحظه اول همینطور بود. هیچکدوممون درنگی نداشتیم برای بوسیدن و بوییدن. فقط من باورم نمیشد. تنها جمله‌ای که به زبون می‌اوردم همین بود. باورم نمیشه.

اینقدر در طول این دوسال دوباره با هم بودن برام رویای دست نیافتنی شده بود که حتی وقتی که لمسش میکردم فکر میکردم حالا یک نفر میاد و من رو  بیدار میکنه و می‌گه که فقط یک خواب بوده.

همه چیز مثل روزهای خوب گذشته، دوست داشتنیه.

همه سختی‌ها می‌ارزید به اینکه می‌بینم با همون نگاه روبروم نشسته.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

نیویورک

الان یک دوازده ساعتی هست که رسیدم نیویورک. ورود به فرودگاه جی اف ک و رد شدن از بزرگراهها به سمت منهتن من رو به یاد تهران انداخت. نگاه اول خیلی من رو تحت تاثیر قرار نداد.

دیروز فقط وقت کردم برم یه سر به دانشگاهم بزنم. جایی که قرار 5 سال آینده رو توش بگذرونم. خیلی دوستش داشتم. معماری زیبایی داشت.فکر کنم درس خوندن درش تجربه خوبی باشه. .

الان که اینها رو مینویسم ساعت 5:30 صبح و اختلاف ساعته 6 ساعته اروپا و آمریکا باعث شده که من از دو ساعت پیش بیدار باشم و با اینترنت دزدیی که هی قطع و وصل میشه ایمیل جواب بدم و چت کنم با خانواده‌ام.

بعد از مدت‌ها این دفعه هم جدایی سخت بود. اونها طی چند سال گذشته به آمد و رفتنهای من عادت کرده بودن و میدونستن من همیشه یکی دو ماه بیشتر مهمونشون نیستم ولی این سفر آخر که موندنم 9 ماه طول کشید باعث شد دوباره خداحافظی کردن سخت بشه.

امشب شب هیجان انگیزیه برای هر دومونه. دو سال جدایی داره تموم میشه و من لحظه شماری میکنم برای انتهای امروز که انتهای انتظار کشیدنم هم هست.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

باز هم چمدان‌ها

بین چمدونهام نشستم و سعی میکنم وسایلشون رو جابه جا کنم تا برای یه تیکه لباس هم که شده جا باز بشه.

خیلی سخته تمام زندگیت رو تو دو تا چمدون جا بدی که بیشتر از 23 کیلو نشه. خنده دارترش اینه که تو ساک دستی که میخوام ببرم تو هواپیما فقط کفش گذاشتم. یعنی مهمترین وسایل زندگی من کفشامه؟ تازه چند جفتش رو شاید نتونم ببرم.

با همه این اوصاف به درو دیوارو کمد که نگاه میکنم می بینم هنوز یه عالمه چیز ریز میزه وجود داره که باید جاشون بدم.

اره دارم سرم رو گرم میکنم با چمدون‌ها و سعی میکنم به قسمت‌های هیجان انگیزتر سفر کمتر فکر کنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

بچه‌های امروز هم خروس زری پیرهن پری دارن؟

دیروز با دوستی یاد فیلم‌های و قصه‌هایی که در دوران بچگیمون برای کودکان ساخته میشد و با اشتیاق برای دیدنشون به سینما میرفتیم افتادیم و یا ذوق می‌کردیم که یه سر بریم کانون پرورش فکری و نوار قصه‌هامون رو بخریم، افتادم..

به طور خاص یاد ترانه‌های فیلم گلنار و بعد از اون بحث کشیده شد به نوارهای کاست بچه ها مثل علیمردان خان و خروس زری و پیرن پری. حالا از حس‌های نوستالژیک که بگذریم به این فکر میکردم که اون اوایل انقلاب و حتی دهه 60 بعضی‌ها با یه عشق خاصی این داستان‌ها رو برای بچه‌های نسل ما ساختن که ماندگار شد.

فکر می‌کنم اون زمان به این دلیل که هنوز بعضی از تفکرات انقلابی رو بعضی‌ها داشتن و واقعا یه سری آرمان‌های انسانی داشتن که براشون مهم بود. تونستن این کارها رو بسازن و موفق باشن.

نمی‌دونم الان وضع سینمای کودکان و یا نوارهای کاست قصه‌های بچه‌ها چطورین. ولی امیدوارم طوری باشه که حتی وقتی توی 30 سالگی هم اونها رو گوش میدن یادشون بیاد که بعضی از ارزشهای دوست داشتنی زندگیشون رو از همین ترانه‌ها و داستان‌ها گرفتن.

پ.ن فایل صوتی خروس زری پیرهن پری از اینجا دانلود کنید.




ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

دلت تنگ خواهد شد

می گویم مامان فقط 13 روز مانده است. میگوید اینقدر برای رفتن لحظه شماری نکن. وقتی رفتی اینقدر دلت تنگ خواهد شد که نگو.

راست میگوید.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

با کی خوابیدن طرف به ما چه؟

اینکه فلان خانوم با چند نفر تا حالا خوابیده یا دلش میخواد با هر کی بخوابه به ما چه ربطی داره. اینکه تو زندگیش با چندتا مرد تا حالا رابطه داشته با ما چه.

خانومه رو تو گروهشون راه نمیدن میگن با خیلی ها رابطه داره ( این اتفاق در قلب یه کشور اروپایی داره میفته‌ها نه تو ایران) میگم خوب این چه ربطی به اعضای گروه داره، زندگیه خصوصیشه هر کاری طرف دلش می‌خواد میتونه کنه. میگه نه، بعدا میگن تو این گروه بوده واسه ما بد میشه.

حالا تمام این خانوم‌های عضو این گروه همچین که درباره مشکلات زنان تو ایران صحبت میشه،می‌شینن واست سخنرانی می‌کنن و شرح مصیبت می‌دن که بیا و ببین.

بیشتر مواقغ هم  کسی هیچ سند و مدرکی  نداره که این خانوم با چند نفر رابطه داشته و چطوری؟ و همه این نتیجه‌گیری‌ها از حرفهایی که باد می‌رسونه.

بعضی از ما ایرانی‌ها متاسفانه تو این موضوع که به افراد، به خصوص زنها، برچسب خراب بزنیم تبحر داریم.

این برچسب می‌تونه از دختری که یه خرده آرایشش بیشتر از توقع ماست و یا لباسش خارج از استانداردهای ماست باشه تا دختری که سیگار میکشه یا می‌خنده. حالا اگه این وسط عاشق کسی شد و باهاش خوابید بماند.که قبلا دربارش یه چیزهایی نوشتم.

من توی برخوردهام یه چیز دیگه‌ای رو هم متوجه شدم، نمیتونم حکم کلی بدم ولی خوب. اینکه آقایونی که خیلی روی وقار و حجب و حیا و سنگینی زن‌ها تاکید می‌کنن و واسش هزار بار می‌رن رو منبر، معمولا اگر آب باشه از بقیه که تعصبی ندارن شناگران ماهرتری هستن.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

همچی جایی هست؟

آرزو به دلمون موند یه جایی بریم که هموطنان عزیر باشن و بحث سیاسی نشه و یا اگه بحث سیاسی میشه همون دانسته‌های 30 سال پیش تکرار نشه. اگه جایی سراغ دارید معرفی کنید.

در ضمن جایی باشه که صحبت کردن از اصلاحات از هر نوعیش باعث نشه که آخرش مورد غضب همه کسایی که در اون جمعن قرار بگیری.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

روزمره

این وبلاگ که زیاد خواننده نداره، اینطور نوشتن من همین یه تعداد محدود رو هم احتمالا روگردون میکنه از خوندنش. ولی به نظرم وبلاگ نویسی یه حسی می‌خواد که من همیشه ندارم و البته غبطه میخورم به اون‌هایی که همیشه این حس رو دارن.

از اینها که بگذریم ، خوشبختانه همه چیز رو رواله و همه کارهام طبق برنامه داره پیش میره. واسه منی که همیشه در حال نگران بودن و غر زدن هستم در حال حاضر هیچ بهانه ‌ای وجود نداره.

به زودی یک بخش جدید تو زندگیم باز میشه و زندگی در یه جای جدید رو باید تجربه کنم که به زودی دربارش خواهم نوشت.

ظرف سه سال توی 3 تا کشور مختلف زندگی کردن به همون اندازه که میتونه هیجان انگیز باشه میتونه استرس آور هم باشه. البته من همیشه ترجیح میدم جاهای جدید رو کشف کنم تا یک جا بمونم.

به گذشته که نگاه میکنم می‌بینم مسیر خیلی طولانی و در خیلی مواقع خیلی سختی رو اومدم تا اینجایی بایستم که الان هستم. شاید از بیرون اگر کسی به زندگی من نگاه کنه بگه خوش به حالش، دیگه چی می‌خواد ولی احتمالا اون راه پر فراز و نشیبی که طی شده تا به اینجا برسم رو نمی‌بینه.

من تقریبا ایمان دارم آدم‌ها هر جایی که هستن به همون اندازه زحمت کشیدن وتلاش کردن. در کنار تلاش کردن، انگیزه و هدف داشتن هم باید به کارنامه آدم‌ها موفق اضافه کرد.

خوب دیگه داره شبیه کتابهای آنتونی رابینز و قورباغه‌ات رو قورت بده میشه.

به هر حال باید یه بار دیگه بار سفر ببندم، تا ببینم آسمون‌های دیگه چه رنگیه. من البته اعتقاد ندارم آسمون‌های همه جا یک رنگه. مطمئنن رنگشون با هم فرق داره.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

ای زن ای حضور زندگی

همین سه سال پیش بود که روی آسفالت داغ جلوی دانشگاه تهران نشسته بودیم و فریاد می‌زدیم «من زنم انسانم فرزند این دیارم اما حقی ندارم».

همین سه سال پیش بود که زیر ظل آفتاب داغ خرداد با تمام توانمون میخوندیم« ای زن ای حضور زندگی به سر رسید زمان بندگی...»

نمیدونم ولی انگار از اون روز قرن‌ها گذشته، سه سال نه سیصد سال گذشته. به مسیر اتفاقات سه سال گذشته که نگاه می‌کنم می بینم اندازه سیصد سال پخته شدیم. اندازه سیصد سال زجر کشیدیم، سرکوب شدیم، گریه کردیم، زندانی شدیم.

22 خرداد 84 در تاریخ جنبش زنان ایران ماندگار شد. دست در دست دادن تمام گروه‌های فعال حقوق زنان اتفاق نادری بود که افتاد. اگر جه در سه سال بعد از اون اثر کمرنگی ازش موند.

برخورد دولت با فعالان جنبش زنان، سه سال گذشته رو یه یکی از سخت ترین دوره‌های فعالیت جنبش زنان ایران تبدیل کرد.

سه سال سرکوب شاید بی‌تاثیر نبود در کمرنگ شدن همبستگی بیشتر فعالان جنبش زنان. هنوز ولی امید رو میشه در یک یک سایت‌های فعال در حوزه زنان پیدا کرد، اگر چه حتی سالگرد 22 خرداد 84 در بعضی از اون‌ها با سردی برگزار میشه.

مرتبط

22 خرداد

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

نسبیت فرهنگی

اگه قراره تئوری نسبیت فرهنگی به این ختم بشه که به هر فرهنگ و آداب و رسوم آشغالی احترام بگذاریم، به نظرم یک تئوری مزخرف بیشتر نیست.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۷, سه‌شنبه

روزمره

گاهی آدم نه حوصله خواندن دارد نه حوصله نوشتن مثل این روزهای من که نه وبلاگ میخوانم نه مینویسم. حالم هم از همه روزهای دیگر این سال بهتر است. نگرانی از چیزی ندارم. هوا هم بسیار آفتابی تر از دیگر اوقات سال است. ولی چرا نمینویسم، نمیدانم. قول دادم این تاریخ صحبت از تن و بدن را بنویسم. این کار را حتما ادامه خواهم داد ولی فکر کنم کمی احتیاج به زمان دارم تا حوصله ام سر جایش برگردد.

کمی از دست خودم عصبانیم چون نسبت به سابق کمتر میخوانم و کمتر مینویسم. زمانی روزی 10-12 ساعت صرف خواندن و نوشتن میکردم. البته احتمال زیاد در آینده‌ای نه چندان دور دوباره این اتفاق خواهد افتاد

بخشی از ساعات این روزهایم در رویاپردازیها برای آینده صرف می‌شود. و چقدر دوست دارم در خیالها و رویاها غرق شدن را و لبخند زدن را برای اتفاقاتی که ممکن است بیفتد. شده ام مثل دخترهای 14 ساله ای که همش برای خودشان رویا میبافند ولی حالش را هم میبرند. میدانم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

انقلاب جنسی

قرص ضذ بارداری

اززمان اختراع قرص جلوگیری از بارداری با عنوان آغاز «انقلاب جنسی» در غرب یاد میشود. این اتفاق در اواخر دهه 1960 افتاد. در دهه‌های پیش از این یکی از راه‌های جلوگیری از بارداری برای زنان متوقف کردن رابطه جنسی با شوهرانشان بود ( این رو تو بعضی از فیلم های کلاسیک انگلیسی هم میتونید ببینید که زن و شوهرها بعد از داشتن چند تا بچه و گاهی بینش در اتاق خوابهای حدا می خوابیدن). با اختراع قرص ضد بارداری بسیاری از مناسبات و قواعد مربوط به رابطه جنسی زن و مرد دچار تغییرات بزرگی شد.


در دهه 1950 یا 1960 میلادی خیلی از دخترهای جوون و مجردی که باردار میشدن چاره‌ای نداشتن جز زندانی کردن خودشون تا زمان تولد بچه بعد هم سپردن اون به خانواده دیگه که بزرگش کنه و یا خطرکردن و گردن گذاشتن به یک سقط جنین غیرقانونی.


ولی نسل‌های بعد از اختراع قرص ضدبارداری و بعد از اون قانونی شدن سقط جنین باعث شد که دخترهای جوان در روابط جنیسشون نگرانی کمتری داشته باشن و با آرامش بیشتری از روابطشون لذت ببرن.


البته در خصوص اختراع و استفاده از قرص ضدبارداری نظرات متفاوتی، حتی در بین فمینیست‌ها وجود داشت. بعضی از اونها معتقد بودند که قرص ضدبارداری سبب میشه که زنها بیشتر از نظر جنسی در دسترس مردها قرار بگیرند و دیگه به سختی بتونن به درخواست‌های مردها برای رابطه جنسی، نه بگن.


تا قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، خانواده، کلیسا (مذهب) و حتی مدارس بسیار تلاش می‌کردند که رابطه جنسی زنان مجرد و جوان رو کنترل کنن، ولی بعد از دهه 1960 و اختراع قرص ضد‌بارداری این کنترل های اجتماعی کم کم رنگ باخت. زنان بعد از اختراع قرص ضدبارداری تونستن بدون ترس از حاملگی ( که شاید منشا بسیاری از کنترل‌های اجتماعی بود) از رابطه جنسی آزادتری برخوردار بشن. به همین دلیل اختراع قرص ضد بارداری سرآغاز «انقلاب جنسی» نام گرفت.


البته بعضی از محققان اعتقاد دارند که «انقلاب جنسی» بسیار پیشتر از آن در دهه‌های اولیه قرن بیستم آغاز شد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

مقدمه

صحبت از حقوق جنسی رو خیلی وقته تو وبلاگم شروع کردم. اینجا ، اینجا ، اینجا و اینجا میتونید نمونه هاش رو ببینید. هیچوقت از زندگی جنسی خودم ننوشتم و احتمالا نخواهم نوشت به این دلیل که با اسم واقعیم مینویسم و خیلی شاید دلم نخواد دیگرانی که نمیشناسم ولی آن ها من رو میشناسند شریک کنم در روایتهایم و دلیل دیگر آنکه نمیخواهم نوشته هایم فردا مدرک جرمی بشوند در محکمه ای احتمالی.


ولی فکر میکنم کسانی که در وبلاگستان شروع کردن از تن‌هاشان و از خواسته های تن‌شان نوشتن تابوی بزرگی رو شکستند >به سمت آگاهی دادن به دیگران درخصوص نیازها و خواسته ها و لذت‌های گروهی از جامعه که تا حالا به اجبار سکوت کرده بودند.


>تاریخچه نوشتن علمی از تن و خواسته ها و تمنیات یک زن در غرب که به نظر ما در این زمینه پیشرو بوده هنوز به صد سال هم نرسیده. و تقریبا از دهه دوم قرن بیستم برخی از زنان شهامت به خرج دادن و شروع کردن از خواسته‌های تنشون و نیازهای جنسیشون نوشتن.


البته اولین نوشته‌ها از شیوه‌های جلوگیری از بارداری شروع شد که در غرب نوشتن از ابزار جلوگیری از بارداری در اون زمان خودش گناه کبیره به شمار میرفت و بودند بسیار از کسانی که در انگلیس به خاطر نوشتن از اون و ترویجش به زندان محکوم شدند. و بعدها ولی برخی ها با شجاعت هر چه بیشتر از این نوشتن که زنها هم همانند مردها از رابطه جنسی لذت می‌برند و خواهان یک رابطه جنسی لذت بخش هستند.


اینها رو نوشتم که به خودم وشاید به خوانندگان اینجا قول بدم که شروع کنم به نوشتن از تاریخچه‌ی صحبت کردن از خواسته‌های جنسی توسط زنان و ادامه بدم با صحبت کردن از اون چیزی که « انقلاب جنسی» نامیده شد و کلا یک بحث تاریخی بسیار ساده و خلاصه از این داستان.


اینجا مینویسم که به راحتی نتونم بزنم زیر قولم. البته من خیلی متخصص نیستم ولی خوندن یک سال فوق لیسانس تاریخ زنان اطلاعاتی رو بهم داد که شاید بتونم بخشیش رو اینجا بنویسم. معلومه که اگر کسی در این زمینه موضوعی به نظرش جالب اومد خوشحال میشم دربارش صحبت کنم و صد البته استقبال میکنم اگر پیشنهادی در این مورد بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

نسل من و نسل او

این مطلبی که میخوام دربارش بنویسم کاملا بر اساس یک تجریه شخصیه. در اصل توصیفیه از چیزی که من دیدم و نمیخوام ارزشگذاری کنم دربارش . میدونم امکان داره خیلی ها در این تعریف و توصیف نگنجن.

من فکر میکنم نسل بعد از من، منظور از نسل بعد از من کسایی هستن که اختلاف سنی 3-5، 6 ساله با من دارن، خیلی بیشتر از نسل من به آرایش و مد می‌پرداختن. یادم میاد من گاهی اون هم فقط وقتی مهمونی میخواستم برم یک روژ لب ملایم و یک روژگونه میزدم که کلش ده دقیقه هم طول نمیکشید ولی خواهرم و دختر عموهام که سه سال با من فاصله سنی داشتن برای گردش هر روزه‌شون حداقل روزی یک ساعت رو جلوی آینه صرف می‌کردن.

یک فرق دیگه‌ای هم که توی این نسل دیدم، افزایش توجه به داشتن دوست پسر و به قولی ظاهر رو آراستن برای آنچه که اسمش رو شاید بتونیم دلبری از پسرها بذاریم، بود.

هزینه‌هایی که برای لوازم آرایش و لباس‌های آخرین مدل و آخرین مارک صرف میشد تا بدین صورت بشه توجه پسری رو جلب کرد، چیزی بود که من تو نسل خودم سراغ نداشتم و ندیده بودم.

این اواخر دیگه وقتی تو خیابونهای تهران قدم میزدم و مهارت دخترها رو در آرایش و دلبری میدیدم، بهشون احسنت میگفتم که حتی از گریمورهای و هنرپیشه‌های هالیوودی هم بهتر عمل میکردن.

اینکه چرا نسل من اینقدر درگیر ارایش و دلبری نبود شاید بر میگرده به شرایطی که توش بزرگ شده بود، بچه جنگ بودن و در جو بسیار ایدئولوژیک دهه 60  پرورش یافتن شاید بی تاثیر نبوده باشه. نسل من نهایت سرگرمی غیر مجازی که داشت به دست آوردن نوار ویدیویی فیلم هندی و یا شوهای سالانه لوس آنجلسی بود.

ولی نسل بعد از شاید با خواننده‌های ترک ماهواره و بعدش خواننده‌ها و هنرپیشه‌های غربی همانند سازی می‌کرد، که خوب تفاوت این دو از زمین تا آسمونه.

یادم میاد در دوره‌ای که با بچه های سایت زنان یک سری مطالعات دوره ای داشتیم، یکی از کتابهایی که برای مطالعه انتخاب شده بود، کتاب آرایش، مد و بهره کشی از زنان از اولین رید بود که میخواست بگه این تشویق زنان به زیبا بودن در اصل خوراکی هست برای صنایع آرایشی و در راستای اهداف اون‌ها که خوب از اونجایی که نویسنده کاملا چپ بود از این دید به قضیه نگاه کرده‌ بود.

در اون جلسه بحث های زیادی شد، بعضی ها فکر میکردن که گرایش نسل جدید به آرایش فراوان شاید جوابیه به محدودیت‌های گذشته و اینکه همیشه در طول سال‌های بعد از انقلاب به شدت ترویج ساده لباس پوشیدن و حجاب  شده بود و اینکه زن فقط باید واسه شوهرش آرایش کنه و بدون زینت و زیور بیاد بیرون.

بعضی‌ها هم این رو یک انتخاب شخصی برای هر چه زیباتر نشون دادن و افزایش اعتماد به نفس می‌دونستن و می گفتن زنهای خارجی که کم آرایش میکنن به خاطر اینه که هر جور دلشون میخواد لباش میپوشن، هر جور دلشون میخواد موهاشون افشون میکنن ولی زنهای ایرانی فقط یه قرص صورت واسشون مونده که خیلی طبیعیه سعی کنن زیباش کنن.

برخی هم این رو در راستای تفکرات مرد سالارانه میدونستن که زن‌ها برای جلب توجه مردها آرایش میکنن و  بر اساس همون اصطلاح معروف  خودشون رو «عروسک»  میکنن.

ظاهرا به هر دلیلی که باشه،‌ما هر روز می بینیم که تو ایران گرایش به آرایش بین دخترها بیشتر میشه. من شخصا فکر میکنم  که این همه آرایش بین زنهای ایرانی میتونه نتیجه‌ی همه گزینه‌های گفته شده باشه. یعنی مخلوطی از اعتراض به اونچه که طی 30 سال گذشته خواستن بهش تحمیل کنن، تاثیر شوها و رسانه‌ها غربی و شاید کمی هم عدم داشتن اعتماد به نفس برای ورود به جامعه‌ای که از بچگی بهت یاد دادن که یه دختر باید کاری کنه که مورد پسند واقع بشه، که این پسند واقع شدن شاید تعریفش در نسل من و نسل بعد از من با هم فرق داشت.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

...

فقط بگم که خوشبختانه کارها داره به خوبی انجام میشه. برای رسیدن به مقصد چند قدم کوچیک بیشتر نمونده. جمعه به خیر گذشت و من فعلا از همه چیز راضیم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

روزمره

1- دقیقا هفته دیگه این موقع یا تو آسمونهام از خوشحالی یا پنچرم و حسابی حالم تو قوطی و تمام کشتی‌هام غرق شده.

2- تا چند دقیقه دیگه آخرین قسمت لاست رو که دانلود کردم،خواهم دید. بازهم خودش یه خرده برای فکر نکردن خوبه. این نوشته یک پزشک هم درباره این سریاله، البته امکان داره یه خرده داستان رو لو بده.

3- یار عزیز هم این هفته یه خبر خوب برای من داشت که تو این وضعی نگرانی و استرس خیلی غنیمت بود.

4- این هفته یه خرده هوا اینجا بهتر شده و درختها سبز شدن و اندک اندک می‌رسد اینک بهار

5- کتاب خورش آلو مرجال ساتراپی را خواندیم در این هفته و بسیار لذت بردیم. پیشنهاد می‌شود اگر کارهاشو دوست دارید حتما بخونید و در ضمن نوشته صنم رو هم درباره فیلم پرسپولیس از دست ندید.

6- فیلم راتاتوی رو هم خیلی دوست داشتم. کلا من عاشق کارتونم و مخصوصا از این کارتونهایی که توش اتفاقات جادویی میفته و آخرش همه به خوبی و خوشی تا آخر عمر در کنار هم زندگی می‌کنند.

7- بارها خواستم یه مطلب درباره سقط جنین بنویسم، نشد. ولی این گزارشی که زمانه تهیه کرده از یک سازمان هلندی رو هم حتما ببینید. این سازمان رو چند سال پیش توی یه کنفرانس زنان توی تایلند دیدمش و همون وقت به نظرم خیلی کارشون خوب اومد. حالا اگه یه زمانی شد حتما دربارش مینویسم.

همین 7 تا رو هم که نوشتم خیلی شاهکار بود من اصلا استعداد 13 تایی نوشتن یا بیشتر رو ندارم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

اقایون، به همین راحتی نمیتونید متوقفشون کنید

خواب بودم که خواهرم اومد تو اتاق داد زد پاشو نسرین رو شش ماه زندان براش بریدن. فکر کردم میخواد کاری کنه من رو از خواب بیدار کنه. گفتم دروغ نگو، بذار بخوابم. گفت تازه ده ضربه شلاق هم هست. پاشو خودت ببین.

دیدم سایت میدان نوشته است . خوب شوکه شدم.

انتظار داشتم نسرین هم تبرئه بشه. بهش گفته بودم که حتما تو هم تبرئه میشی.

نمیدونم این بار چی بگم. اگر چه مطمئنم این حکم، تو هدفی که واسه خودش تعریف کرده هیچ خللی وارد نمیکنه. احتمالا با همون خنده همیشگی درباره اش حرف میزنه.

همین چند روز پیش کلی داشتیم درباره سفرش و مقاله ای که درباره ورزش زنان واسه یه کنفرانس نوشته بود، صحبت می‌کردیم و این که قرار هر چی زودتر پایان نامه‌اش رو تموم کنه و از شرش راحت شه. حالا اینها زدن و همه برنامه‌هاش رو به هم ریختن.

امیدوارم با اعتراض وکیلش، حکم تجدید نظرش، تبرئه باشه. چون حقش جز این نیست. اگر به قوانین بین المللی احترام نمیذارید، حداقل به قانون اساسی خودتون احترام بذارید که میگه هرگونه تجمع بدون داشتن سلاح، آزاد.

آقایون، با این حکم ها نه تنها نمیتونید کسی رو سا کت و خفه کنید، بلکه کاملا برعکس. خودتون ببینید، ظرف فقط یک ساله گذشته که شما هر روز گرفتید و زدید و بستید، چقدر بیشتر از قبل، به تعداد دخترهای جوونی که به کمپین های جنبش زنان پیوستند، اضافه شده. مطمئنا همین طور هم پیش میره.

ببینید چقدر تعداد مقاله، نوشته ها و یادداشت‌هایی که برای دفاع از حقوق زنان نوشته میشه زیاد شده. در چند سال اخیر که شما بیشتر تهدید کردید و بیشتر سرکوب کردید، انرژیهایی جدیدی به این جنبش اضافه شدند، چون میدونستن که حقوقی که اینها میخوان حقوقی که هربشری باید داشته باشه. چون که فهمیدن که اونها برای یک زندگی بهتر، که همه خواهان اونن میجنگن، و این چیزیه که خیلی از زنهای ایرانی میخوان و بهش اعتقاد دارن.

دیروز خدیجه، امروز نسرین و فردا یکی دیگه. ولی مطمئن باشید این راهش نیست و شما نمیتونید هیچ حرکتی رو اینطور متوقف کنید.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۳۱, شنبه

یه آهنگ

این ترانه افشین مقدم رو من تازگی کشف کردم با اینکه ظاهرا خیلی قدیمیه و کلیپی هم که ازش موجوده سیاه و سفیده. ظاهرا فوت کرده و زنده هم نیست این آقای مقدم. به هر حال ترانه زمستان رو خیلی دوست دارم و حالا که تونستم بعد از مدتها آهنگی بذارم رو وبلاگ، این رو گذاشتم واسه امتحان که اگه خوب کار کرد و مشکلی نداشت، هر از چندگاهی یک صدای آهنگی از این صفحه ما پخش بشه. و از این حال و هوای جدی بحث بیایم بیرون.

پ.ن. هیچ ایده ای هم ندارم چرا دو تا لینک از این آهنگ زیر هم ردیف شده.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

آیا اگر حقیقتی هست باید گفت؟

اینکه مدل درخشانی مد بشه تو وبلاگستان و همه بخوان پته هم رو بریزن رو آب خیلی ترسناکه و در درازمدت سازنده که نیست مخرب هم هست.

به نظر من مهمتر از اینکه معلوم بشه کی از کجا پول می گیره و کی نمیگیره، نتایجیه که این پرده برداری‌ها داره. اینکه فرض‌‌ ِ گرفتن پول از ند توسط فریبا ( که البته بعضی دوستان اعتقاد دارن که این اتفاق داره میفته ) و یا این فرض که فریبا شهرت خوبی در بین جنبش زنان نداره، به ضرر کیه؟ جنبش زنان؟ یا فریبا داوودی؟بعید میدونم به ضرر فریبا باشه چون اگه اون داره کار ی انجام میده دربرابر چیزی به دست میاره. ولی برای جنبش زنان این طور نیست.

هدف نوشته ام نیما و نازلی هستن که میدونم نیتشون چیه و اصلا راضی نیستن که برای اعضای جنبش زنان تو ایران مشکلی پیش بیاد. من فکر می‌کنم پته فریبا رو ریختن رو آب فقط خوراک برای اونهایی درست می‌کنه که میخوان از جنبش زنان آتو بگیرن و بر ضدش استفاده کنن یعنی حکومت. و اینکه اونها مطمئنا نمیگن خوب حالا که فهمیدیم فریبا از اینها نیست پس خیالمون راحت شد. نه! همین مدارک به اندازه کافی گرزی خواهد شد تا بر فرق سر جنبش زنان کوبیده بشه.

حقیقت اینه که این افشاگریها‍! در نهایت به ضرر همه جنبش زنان تمام میشه و حکومت اگر بخواد از این موقعیت استفاده کنه، کمال و تمام این کار رو می‌کنه. گفتن حقیقت مهمه ولی جاش و زمانش مهمتره.

تغییر یک عادت

زمان‌هایی در زندگی پیش می‌آید که به خود می‌گویی باید از عادتی دست بکشی و یا رفتار خاصی را تغییر دهی. در چنین زمانی باید تمام سعیت را برای این تغییرات به کار گیری چون پس از گذشتن از این زمان باز همان آش خواهد بود و همان کاسه و تو هیچ چیزی را متحول نکرده‌ای و همچنان هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوی از اینکه قرار است همان عادتهای قدیمی را که دیگر ازشان خسته ای و زندگیت را هر روز ناسالم تر از روز پیش می‌کنند، تکرار کنی، افسرده می‌شوی.

این زمان امروز با ایمیل لوا پیش آمد. پیشنهادی برای یک تغییر بزرگ که هر طور شده باید به حقیقت بپیوندد. در صورت عملی شدن بیشتر از آن خواهم نوشت. فعلا در حال برنامه ریزی برای انجامش هستم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

دفاع از حقوق جنسی

چند روز پیش داشتم به دوستی میگفتم که وقتی زنی صحبت از حقوق جنسی میکند وبرخی از مردها برای ساکت کردنش از هر نوع تمسخر و توهین جنسی و غیر جنسی استفاده میکنند مثل زمانی می ماند که شما سوار تاکسی میشوی و تاکسی ران بیشتر از مقدار معمول کرایه طلب میکند ولی تو زیر بار نمیروی و همان کرایه معمول را پرداخت میکنی؛‌تاکسی ران عصبانی می‌شود و فریاد می‌زند و ج ن د ه خطابت می کند و مطمئن است تو را خرد و خفه کرده است.

در این موقعیت‌ها دو راه حل وجود دارد یا واقعا سکوت کرد، که دقیقا چیزی است که آن ها می ‌خواهند یا آن که گذاشت این تحقیرها و توهینات آن قدر تکرار شوند که نه دیگر آن بار را داشته باشند و نه آن کارایی.

بحث بر سر آن است که تو « پا را از گلیمت» فراتر گذاشته‌ای و می‌خواهی وارد قلمرویی شوی که مالکیتش از آن دیگری است. یعنی هزاران سال است که قلمرو او بوده و او برایش تعیین و تکلیف کرده است. تو «زیاده» می‌خواهی و این زیاده خواهی شاید به ضررش تمام شود. مقاومت می‌کند. نمی‌خواهد به قول خودش بازی را به حریف واگذارد. هر آنچه فکر می‌کند بر تو گران می‌آید پیش می‌کشد. به قولی تمام تیرهای کمانش را به سوی تو نشانه می‌رود.

به همین سادگی نمی‌خواهد از مسند قدرتش پایین بیاید و به همین خاطر به هر ابزاری متوسل می‌شود که تو را از میدان به در کند. نقطه ضعفت را همان حوزه‌ای می‌داند که تو از حقت در آن صحبت می‌کنی. حوزه جنسی. چون سال‌ها حق داشته است که تو را با انواع توهین‌های جنسی هر جا که مانعش بودی کنار بزند، ابزاری که هزاران سال است از آن استفاده کرده است.

مطمئن است اگر به تو بگوید فاحشه یا روسپی تو را خلع سلاح کرده است. چون تو نمی‌توانی به هیچ عنوان سنگینی آن‌ها را بر دوشت تحمل کنی.

به نظر می‌رسد باید با خودمان تمرین کنیم تا با این کلمات که تحقیر کننده به نظر می‌آیند، به سادگی برخورد کنیم و همانطور با آن‌ها طرف شویم که با هزار لغت به ظاهر مودبانه‌تر.

پادکست: نوبت زن ایرانی

به تازگی در جستجوهایم یک وبلاگ پیدا کردم که در اصل مجموعه‌ای از پادکست‌های نویسنده‌اش هست که نشان خاصی از تولید کننده و یا تولید کنندگانش پیدا نکردم. در توضیح این وبلاگ نوشته شده "این اولین پادکست مخصوص زنان است.
این پادکست همه کسانی را که دوست دارند درباره ی زن ایرانی بگویند بنویسند یا صوت و تصویر برای آگاهی بیشتر زنان منتشر کنند به همکاری دعوت می کتد".

برخی مواقع کارها در اصل گزارشات متنی هستند که خونده می‌شن البته با ذکر منبع و نویسنده. گاهی هم متن‌های از خود تولید کننده است. من چند تا فایل رو گوش کردم صدای یک نفر بود در نتیجه ظاهرا فقط یک نفر این پادکست‌ها رو تولید میکنه شاید بشه بهش گفت وبلاگ صوتی.

به نظرم این کار یک کار ارزشمنده. من چند تا از پادکست‌ها رو هم گوش دادم و لذت بردم. توصیه می‌کنم شما هم یک نگاهی بهش بیندازید البته اگه تا حالا باهاش آشنا نشده بودید. البته با اون تبلیغ گرین کارت آمریکا بالای صفحه نخوره تو ذوقتون.

وردپرسم به روز شد

چون فعلا ما داریم با این برنامه‌های مختلف خودمون رو خفه می‌کنیم. در همین راستا ورد پرسمون رو به روز کردیم. صفحه کنترل پنلش خیلی چشم نوازتر از نسخه قبلیه که من داشتم و همنیطور رنگبندیش و طراحیش رو دوست دارم. هنوز امکانات جدیدش رو کشف نکردم. مثلا ظاهرا خودش امکان اضافه کردن آهنگ و کلیپ و اینها رو داره که تو نسخه قبلی من براش می‌بایست کلی پلاگین (افزونه؟) نصب می‌کردم، البته آخرش هم موفق نشدم.

کم کم دارم با بعضی از این نصب و حذفها و بعضی از کدها آشنا می‌شم. البته من سعی کردم واسه اولین بار تو این سایت با کمک این آیکون‌های جدید یک ترانه بذارم که نتونستم.

یکی دیگه از اشکالاتی هم که هست اینه که با وجود اینکه من برای بخش نظراتم برای جلوگیری از اسپم‌ها،کلمه ورود گذاشتم، بازهم تو این نسخه جدید ورد پرس کلی اسپم دارم می‌گیرم.

از اساتید محترم خواهشمندم راهنمایی بفرمایند.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

سکون

وبلاگ، فیس بوک، تویتر، فرندفید و هزارتا چیز دیگه زندگی هر روزه من رو از صبح تا شب به یه نحوی پر می‌کنند. خیلی کم از خونه میزنم بیرون. خیلی کم از پشت کامپیوتر و میز کار تکون می‌خورم. و فکر کنم به زودی به انواع اقسام بیماری‌های مفصلی دچار شم.

از این وضعیت خوشحال نیستم و ظاهرا هم قدمی برای تغییرش بر نمی‌دارم. در انتظار اینم که زمان هر چه زودتر سپری بشه و من به آینده برسم. آینده‌ای که لزوما با امروزم خیلی فرقی نداره.( شایدم داشته باشه، کی میدونه)
بعضی وقت‌ها اینقدر می‌دوم که نفسی برام نمی‌مونه و بعضی مواقع هم اینقدر ساکن می‌شم که خودم هم تعجب می‌کنم.

شاید باید یه خرده آهسته تر رفت که نیاز به استراحت طولانی نباشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

آدرس فید

لطفا دوستانی که آدرس فید من رو در گوگل ریدر اضافه کردند لطف کنند این آدرس جدید رو جایگزین قبلی کنند . مرسی. آدرس فید کنار صفحه هم گذاشته شده. کافیه روی لوگوی کره مانند کلیک کنید.

( تا حالا خودم رو تبلیغ نکرده بودم. حال داد)

پی نوشت:

ظاهرا مشکل نشون دادن کامل متن هر پست در ریدر هم حل شده.


ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

قو و یار

راستی وقتی که به یار فکر می کنی و در همان لحظه یک جفت قو پروازکنان از بالای سرت می‌گذرند، به چه معناست؟

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

احساس ناامنی همیشگی

بارها در خیابون‌های اینجا در ساعاتی بعد از نیمه شب دخترهایی رو دیدم که بدون ذره‌ای نگرانی به سمت خونه یا مقصدشون می‌رفتن. خیلی از هم کلاسیهام از اینکه آخرین قطار که معمولا زمانش نزدیک نیمه شب بود بگیرن و برن به خونه‌هاشون هراسی نداشتن. ولی من همیشه وقتی حتی ساعتهایی مثل 10-11 شب مجبور می‌شدم مسیری رو به تنهایی در خیابون طی کنم معمولا سرتاپا گوش و چشم می‌شدم و حواسم به هر صدایی و هر حرکتی بود. هر لحظه نگران بودم که نکنه الان کسی از پشت دیواری یا بوته درختی بهم حمله کنه. همیشه حواسم به سایه‌های اطراف بود که نکنه سایه‌ام در خیابون دو تا بشه. اگر احیانا مسیرم با مسیر مردی یکی می‌شد حواسم بود که قدمهام رو تندتر کنم و فاصله ام رو باهاش حفظ کنم و البته با چشم پشت سرم مواظب باشم.

هنوز هم این نگرانی‌ها رو دارم. هنوز هم وقتی خیابون تاریک و کمی خلوت میشه می‌ترسم ولی دیدم دخترهایی که اینجا بزرگ شدن خیلی این ترسهای من رو ندارن. احساس نا امنی در همه جای زندگیمون فکر کنم رخنه کرده. من در شهری بزرگ شدم که خاطرات دوران کودکیم همراهه با بمبارون و موشک. دوران نوجوونیم رو با این حرف مادرم گذروندم که حواست باشه شب دیر نیای خونه، خیابونها امن نیست و دوران دانشگاه و جوونی رو در حالی می‌گذروندم که ترس پلیس و نیروی انتظامی و انتظامات همیشه با من بوده. نمیدونم ایا روزی میرسه که حس امنیت رو مثل دختری که اینجا بزرگ شده داشته باشم یا نه. هنوز وقتی پلیسی تو خیابون می‌بینم برای لحظه‌ای نگران میشم تا یادم بیاد پلیس اینجا دلیلی نداره به من گیر بده برای کار اشتباهی که نکردم.
همیشه از همه چیز نامطئنم. همیشه منتظره حادثه‌ام. اتفاق بد و ناگوار. همیشه در حال چیدن نقشه‌ام و پیدا کردن انتخابهای جدید تا زمان افتادن اون اتفاق بد یک راه دیگه پیش بگیرم. همیشه نگرانم.

فکر کنم خیلی از هم نسل‌های من همین نگرانی‌ها رو دارن و این حس نا امنی شاید همیشه وقتی همه چیز امن باشه باز هم با من باشه.

مرتبط:

این شعر یادتان مانده:" من از هیچی نمی ترسم... نه از تنهایی. نه از تاریکی؟"

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

جواب بعضی از کامنت ها

من تا حالا چندتا مطلب درباره بکارت نوشتم به امید باز کردن بیشتر بحث حقوق جنسی و حق کنترل زن بر بدن خودش. تا حالا بیشتر از 100 تا کامنت و ایمیل گرفتم واسه موضوع. تو این کامنت‌ها یک سری دختر بودن که اومدن و خواهش کردن که آدرس دکتری و کسی داده بشه که اون‌ها برن پردشون رو بدوزن (خلاف هدفی که من از نوشتن مطالبم داشتم). می خواستم بگم من نه کسی رو می‌شناسم که این کار رو انجام بده و نه می‌خوام این وبلاگ به جایی بدل شه برای پیدا کردن دکتر دوختن پرده. من واقعا نمی‌دونم کجا می‌تونید پردتون رو  برای شب عروسیتون بدوزید. من واقعا متاسفم که این قضیه داره این همه اذیتتون میکنه ولی متاسفانه یا خوشبختانه نمیتونم کمک کنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه

سوال فلسفی

اینکه آدم برای رسیدن به هدفی تلاش کنه و بهش نرسه بیشتر اعصاب خورد کن و ناراحت کننده است یا اینکه تلاشی نکرده؟ من فکر می‌کنم آدم هایی که خیلی به خودشون برای رسیدن به چیزی سخت نمی‌گیرن خیلی زندگی بهتری دارند در مقایسه با اون‌هایی که همیشه دنبال دویدن برای رسیدن به چیزی هستن.

شاید هم من خسته ام از بس دویدم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۰, شنبه

گی های مسلمان

بعد از تلاش‌ها برای آشتی دادن اسلام با حقوق بشر، تلاش‌هایی برای نزدیک کردن همجنس گرایی و اسلام در حال شکل گیری و گسترش است. در همین راستا، در جشنواره بین الملل فیلم عفو بین الملل، فیلمی با عنوان « جهادی برای عشق» از یک کارگردان مسلمان در این جشنواره به نمایش در آمد. کارگردانی که تمام سعیش را کرد که نشان دهد قرآن و اسلام با همجنس گرایی هیچ منافاتی ندارد و چون اسلام دین رحمت است، با همجنس گرایان هم اگر بر اساس قرآن عمل شود، آن ها هیچ وقت در کشورهای مسلمان با مشکل روبرو نمیشوند.

توی این فیلم کارگردان سعی می کرد از زبون پیامبر قوم لوط تا مولانا بکشه بیرون که اسلام دین عشقه و در این دین هر نوع عشقی حتی عشق دو همجنس هم به هم آزاده. به نظر میاد که این آدم ها دچار عذاب وجدان شدن و سعی می کنن به هر دری بزنن که از این عذاب نجات پیدا کنن. البته شاید بهتر بگیم این‌ها دچار بحران هویتن. س ک سوالیتشون رو نمیتونن به اعتقادات دینیشون تطبیق بدن.

تو این فیلم پای ثابت همه فیلم هایی که از گی‌های ایران صحبت می کنه، آرشام پارسی هم بود. خداییش این ایرانی‌ها کمتر از ترک‌ها و پاکستانی‌ها و عرب‌ها سعی داشتن بگن که اسلام با همجنس گرایی موافقه. فقط یکیشون که عشق امام حسین داشت و همیشه تو مراسم عاشورا و تاسوعا حاضر بود غیر از این فکر می‌کرد.

فیلم از جشنواره برلن جایزه گرفته ولی ظاهرا به خاطر موضوعی بوده که انتخاب کرده که خوب موضوع داغ روزه و تو اگه بدترین فیلم رو در این مورد بسازی حتما به سرعت مشهور خواهی شد.

خیلی متاسفم که نتونستم از دید حقوق بشری و این که این آدم‌ها چقدر در کشور‌هاشون با مشکل برای هویت جنسیشون مواجه هستند، بگم. راستش این تناقضه خیلی بیشتر اذیتم کرد تا سختی‌هایی که اون‌ها داشتن می‌کشیدن.

این داستان عدم اختلاف حقوق بشر و اسلام خیلی به مذاق من یکی خوش نمیاد. وقتی شیرین عبادی در هر مصاحبه ای اولین جمله اش اینه که اسلام با حقوق بشر منافاتی نداره،‌حالم بد میشه. به نظرم این آدم ها تکلیفشون با خودشون مشخص نیست. اگه اسلام خوبه که چرا سعی می کنید با حقوق بشر تطبیقش بدید که اولی «الهی» و دومی انسانی. اگر حقوق بشر بهتره و دارید سعی
می کنید اسلام رو بکشید بالا تا به اون برسه که باز هم با اعتقاداتون جور در نمیاد که اسلام کامله.

اینکه آدم‌ها نمیتونن و نمی‌خوان انتخاب کنن. خوب اگه همجنس گرا هستی، هویتت رو بچسب و چی کار داری حالا از دین واسش مایه بذاری و از دین واسش فاکت بیاری. دین جواب همه سوال ها رو نداره و لزوما با همه هویت‌ها سازگار نیست و واسه خیلی هویت‌ها و نیاز‌های جدید جواب نداره. من نمی‌دونم چرا یه واقعیت به این سادگی رو نمی‌تونیم بپذیریم. باز هم این‌ها از این سرچشمه می‌گیره که داریم سعی می کنیم برای دین کارکرد اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بسازیم. کاری که 30 سال داره تو اون مملکت انجام میشه و نتیجه اش رو هو داریم می بینیم. جمهوری اسلامی یه جور کارکرد اجتماعی از دین میسازه. اون هایی که می خوان قوانین بشری رو با قوانین دینی جور کنن یه جور دیگه می خوان همین کارکرد رو بازسازی کنن.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟

صدام بدجور گرفته و در نمیاد. آخرین باری که این اتفاق افتاده بود وقتی بود که سوار اتوبوسی بودیم که ما رو به استادیوم آزادی برده بود و راهمون ندادن بریم تو، فریاد میزدیم سهم من سهم زن نیمی از آزادی. اونوقت هم صدام بدجور گرفت.

این دفعه نه تنها فریاد نزدم بلکه با رفیقمون رفتیم تو یک رستوران و در کمال آرامش شام صرف کردیم و گفتیم و خندیدیم.

الان دیدم نمیتونم  درست حسابی حرف بزنم  گفتم بیام بنویسم تو این بهار سرد و بارانی آمستردام. اینجا که از بهار و بوی بهار خبری نیست ولی لاله های سفیدی که این رفیق خریده و گذاشته رو میزش واقعا حس خوبی به ادم میده.

 غبطه میخورم به اونهایی که تو این حال و هوا تونستن برن ایران و با حال و هوای عید اونجا حال کنن. به نظرم بهترین زمان برای سفر به ایران عیده. همه فامیل دوست آشنا رو میبینی و به قول معروف دیدارها تازه میشن. این دیدوبازدید عید، از بهترین بخشهای خاطرات دوران کودکیمه. اینکه این ظرف آجیل و تخمه رو در کمتر از چند دقیقه خالی میکردیم و مامان اخم می کردو هر دفعه سفارش میکرد خونه بعدی که میریم حواسمون رو جمع کنیم و اینقدر هله هوله نخوریم. البته ما هم که هیچوقت گوش شنوا نداشتیم.یکی از خوشی های عید برای ما این بود که هر جا که می رفتیم به سرعت به یه پارتی تبدیل میشد،بزن وبرقص که تا خود 13 ادامه داشت و روز 13 فقط جاش از تو خونه میرفت به طبیعت.

به هر حال، الان در سکوت کامل نشستم و دارم می نویسم نه از آواز خبریه نه از پارتی و نه از بزن و برقص.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

یه سال دیگه داره میاد

یک سال دیگه هم با همه خوبیها و بدیهاش،‌ دلهره ‌ها و شادیهاش گذشت و ما دوباره منتظریم ببینیم سال جدید برامون چی ارمغان میاره.

سال گذشته برای من پر بود از دستاوردها، دلشوره‌ها، تنهایی‌ها و با هم بودن‌ها. اگر بخوام یک نگاه اجمالی به سال گذشته کنم فکر کنم رویهم رفته من رو چندین قدم در مسیری که برای زندگیم انتخاب کردم جلوتر برد. پس میشه گفت در راه هدفهام سال خوبی بود. اگر چه اتفاقات غیر منتظره برای مدتی مسیر زندگیم رو به هم زد و روزهای پر از نگرانی برام آورد.

از نظر زندگی شخصی هم درسته که یک سال دیگه به سال‌های  از هم جدا بودن اضافه کرد ولی می‌تونم بگم در احساسی که به هم داشتیم خللی وارد نکرد و این خیلی امیدوار کننده است.

سال گذشته زندگی تو دو کشور مختلف را تجربه کردم که هر کدوم تجربه‌های خاص خودشون رو برام داشتن. احتمالا سال جدید هم در یک طرف دیگه دنیا یک زندگی جدید دیگه ‌ای رو شروع کنم که البته از همین الان کلی براش ذوق زده ام.

دوستای جدید خوبی اومدن تو زندگیم که واقعا برای داشتنش خوشحالم. اگر چه امسال فهمیدم که چقدر از بعضی دوستای قدیمم فاصله گرفتم و دیگه خیلی حرف مشترک برای هم نداریم.

با اینکه اینجا خیلی بوی بهار رو حس نمی کنم ولی خونه تکونی که بابا مامان انجام میدن و سنت خرید شب عیدشون رو که تو یه کشور دیگه یادشون نرفته، بهم میگه که سال نو داره میاد.

برای همه سال پر از خوشی آرزو می کنم و امیدوارم آرزوهاتون به حقیقت بپیونده.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

سریال‌های محبوب

همزمان با پایان یافتن هشتمین سریال انتخابات مجلس، آخرین دوره 13 قسمتی سریال محبوبم سکس اند د سیتی هم تموم شد.و من الان کاملا غمگین از این اتفاقی که مثل انتخابات به هیچ عنوان «پرشور» نبود، موندم چه سریال جذابی جایگزین این سریال کنم. از هر پیشنهاد سازنده‌ای استقبال می‌شود.

بدین وسیله دختر غمگینی را شاد کنید...

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه

روز جهانی زن در اینترنت

به مناسبت روز جهانی زن دو تا مطلب برای رادیو زمانه آماده کردم.

امسال بیشتر فعالان جنبش زنان سعی کرده‌اند که به مناسبت این روز مقاله‌ها و گزارش‌ها مختلفی را چاپ کنن که هم در سایت میدان زنان و هم در مدرسه فمینیستی میتونید ببینیدشون.

مطالب خودم یکی با عنوان شریعتی و عروسک فرنگی چاپ شد و دیگری مصاحبه‌ای با دکتر صادقی درباره زنان و ناسیولیسم.

مطلب لوا رو با اسم تک گویی واژن‌ها رو هم از دست ندید. همچنین رسانه‌های زنان از آسیه.

پرستو هم یه گزارش خیلی خوب داده از مراسم روز جهانی زن در لندن.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

حق باکره بودن

بکارت، تابوی بکارت. داشتن حق انتخاب برای داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج. موضوعاتیه که این روزها مطالب زیادی رو این ور اون ور داریم دربارش میخونیم. یکی از آخرین موردها، مقاله ترجمه شده ای از روزنامه گاردین در زمانه است. دخترهای مسیحی‌ای که قصد دارند تا لحظه ازدواجشون باکره بمونن و نگاه عجیبی که جامعه انگلیس به این دخترها داره. یه جورایی انگار نقطه مقابل جامعه ایرانه.

اینکه این مقاله برای یک خواننده ایرانی چه سودی خواهد داشت من خیلی نمی‌دونم. مگر اینکه این حس بهشون بده که مردمی توی اروپا در وسط آزادی جنسی هستند که مثل ایرانیها باکره بودن براشون اهمیت داره. ولی فرق بزرگی که شاید خیلی مهمتر باشه اینه که بعضی از این دخترها خودشون و ظاهرا آگاهانه انتخاب کردند که باکره بمونند. کسی مجبورشون نکرده و برای باکره موندن و با نموندنشون نه قانون تنبیهشون میکنه و نه عرف.

من کلا از کلماتی مثل پاکدامنی، وقار و سنگینی، نجابت حالم بد میشه. فکر می‌کنم وقتی این کلمات رو بهم نسبت میدن که از یک سری حق‌هایی که در انتخاب نوع زندگی جنسی ام داشتم محروم شدم و این محرومیت سبب شده که لیافت داشتن این صفت رو داشته باشم.

داشتن یا نداشتن بکارت هم یکی از اون حق هایی که من به عنوان یک زن باید دربارش تصمیم بگیرم که باید از دستش بدم یا نه باید نگهش دارم. و این مهمه که تو نه تنها بر اساس قانون این آزادی و حق انتخاب رو داشته باشی بلکه اموزشهای غیررسمی حداقل در خانواده تو رو به سمتی سوق بده که تو این آزادی رو حس کنی که حق انتخاب داری و با از دست دادن بکارت نه چیزی از شخصیتت کم میشه و نه با داشتنش چیزی به اون اضافه می شه.

اگر کسی با این آگاهی به این نتیجه رسید که می‌خواد تا روز ازدواجش باکره باشهبه نظر من باید همونقدر نظرش مورد احترام باشه  که یک نفری که به این نتیجه رسیده که نمی‌خواد این بکارت رو حفظ کنه.

درباره باورهای دینی‌ای که افراد دارن  برای باکره بودن ، اگر بدون آگاهی و فقط به دلیل اینکه اون یک دستور الهیه، مثل داستان بعضی از این دخترهای مسیحی، و باید اجرا بشه،  به اون عمل  میشه، من شخصا قبولش برام سخته. ولی اگه اون‌ها این رو جز حقی که بر کنترل بدنشون دارن، میدونن، به نظرم کاملا حق قابل احترامیه.