ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

حال و گذشته

نیویورک رو دوست دارم. شاید بیشتر به خاطر اینکه من رو یاد تهران میندازه. همون شلوغی و همون سروصدا. اگرچه کلا همیشه جاهای آروم رو دوست دارم ولی شلوغی نیویورک به من یه جور حس نوستالژیک میدهد.

این حس وقتی پر رنگتر میشه که بعد از داشتن یک تابستون گرم، خنکای یک روز پاییزی یادت میاره که زمانی نه چندان دور به جای اینکه عاشق تابستون باشی عاشق پاییز بودی.

دوسال گذشته زندگی در هوای همیشه ابری و بارونی لندن و آمستردام من رو عاشق تابستون کرده بود. چون که هوا مطبوعتر بود ولی اینجا من باز هم عاشق پاییز شدم. نسیم خنکی که تا ته روحت رو نوازش میده و گاهی ذره‌ای احساس سرما میکنی. این حس رو دوست دارم.

دانشگاه کلمبیا رو هم دوست دارم. فکر میکنم یکی از بهترین جاها باشه برای یاد گرفتن. دسترسی آسون به هر نوع اطلاعاتی که بخوای. کتابخونه بزرگ  با  معماری زیبا و دوست داشتنیش انگار تو رو دعوت میکنه که فقط یاد بگیری.

هر جا که میری از استاد و کارمند و نگهبان همه سعی میکنند تا اونجایی که ممکنه سوالات رو جواب بدن و مشکلت رو حل کنن. اگر دقیقه ای جلو میزشون معطل شدن با ادب میگن ببخشید که منتظر موندی.

یادم نمیره تو دانشگاه تهران کارمند آموزش انگار همیشه از ما طلبکار بود( احتمالا بعضی ها میگن که بیچاره کارمند دست خودش نبود، حقوقش کم بود و ...) ولی من فکر میکنم کلن بی توجهی به ارباب رجوع و یا اخم کردن شده جز خصیصه‌ کارمندهای ادارات ایران. حتما دلیلی داره ولی به هر حال خاطره خوبی نمیذاره برای آدم.

همیشه بایستی سر افکنده باشی و هزار بار تشکر کنی و خواهش کنی که طرف مثلا نامه ات رو از توی پرونده پیدا کنه و بده دستت که دوباره از یه سری پله بالا و پایین بری و بعضی وقتها به چیزی هم که میخوای نرسی.

بگذریم. بااینکه کمپس دانشگاه خیلی قشنگه. یکی از بچه ها میگفت ولی کمپس دانشگاه تهران یه چیزدیگه است.

اونم دوست داشتم و هزارتا خاطره خوب از پاییزهای محوطه دانشگاه وقتی که چای میگرفتیم و روبروی در ورودی دانشکده حقوق مینشتیم و یا وقتی که کتابخونه مرکزی میرفتیم و هر وقت از انقلاب رد میشدیم سعی میکردیم مسیرمون رو طوری تنظیم کنیم که یه سر از تو دانشگاه رد بشیم.

بگذریم از خاطرات تیر 78 .

فردا امتحان تعیین سطح عربی دارم. از وقتی کنکور شرکت کردم دیگه هیچوقت عربی نخوندم. دیروز داشتم یه چیزهایی میخوندم که شاید حداقل امتحان که میدم مبتدی من رو ننشونن و برم متوسط بشینم. خوندن اون هم خالی از لطف نبود. یادم اومد چقدر بدم میومد از این درس. از اون درسهایی که فلسفه آموزشش رودوست نداشتم. اگه بهم میگفتن خوبه یه زبون دیگه یاد بگیری که به دردت بخوره احتمالا مشکلی باهاش نداشتم ولی هزار ویک دلیل دینی برای خوندنش من رو بدتر از خوندنش زده میکرد.

ولی الان که خودم میخوام یاد بگیرم ( البته برای رشته ما لازمه و باید از زبونهای خاورمیانه دوتاش رو به خوبی حرف بزنیم) حس خوبی دارم و سعی میکنم بهش مثبت نگاه کنم.

من معمولا سعی میکنم طولانی ننویسم ولی این از دستم در رفت. ببخشید.

۲ نظر:

ابوذر آذران گفت...

سلام
نیویورک خوش بگذره! اما من ایران را بیشتر دوست دارم! عربی را اما انگار همانند شما باید بخوانم آخه برای رشته ام ضروری است!

کوثر گفت...

سلام عزیزم. یک دنیا ممنون از تبریکت. به امید دیدار هفته بعد...