ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

چرا چرا چرا

نگرانم. حالم خوب نیست. البته حال جسمانیم خوبه خوب. حال روحیم هم نمیتونم بگم به هم ریخته ولی باز هم حس میکنم حالم خوب نیست.

فکر کنم الان که این دوره دکترا  شروع شده با چالش های زیادی روبروم.  نمیدونم چطور میشه یک مغر آکادمیک رو جایگزین یک مغز اکتیویستی کرد.  در کوتاه مدت مجبورم این کار کنم چون فکر کنم در غیر این صورت تو همه چیز میمونم.

همش با خودم درگیرم. نگرانم که نکنه نتونم از پس همه چیز بر بیام.

انگار باید این مغزم رو کلا با یک مغز جدید عوض کنم. انگار باید تمام محتویات ذهنم رو  پاک کنم و محتویات جدید توش بریزم. نمیدونم اصلا چطور میشه این کار رو کرد.

چطور میشه یک مطلب رو مثلا درباره ایران خوند و یا درباره کشورهای مسلمان خوند بدون اینکه دانسته‌های فعلی و نگاه فعلیت خودش رو قاطی هر جمله‌ای که میخونی نکنه.

راستی به ما چقدر یاد دادن به همه چیز نگاه انتقادی داشته باشیم؟ یا درباره همه چیز سوال داشته باشیم؟ منظورم سوالهای عمقیه؟

قاطیم حسابی.

فکر میکنم دنیای اکتیویستی از دنیای دانشگاهی به شدت فاصله داره. حس میکنم فاصلش خیلی عمیقه یا تا حالا اینطوری  به چشم من اومده. میدونم الان زوده واسه نا امید شدن ولی میترسم که واقعا نشه به همین سادگی بخشی از هر دو تا بود.  این نگرانیه بلند مدته البته.

. نگرانی کوتاه مدت ، پیپرهای آخر ترمم هستن. باید خیلی خوب باشن ولی چطوری میشه که خیلی خوب باشن؟ چه سوالهایی باید داشته باشم تو ذهنم که سوالهای خوبی باشن واسه موضوع یک پیپر. چطوری باید یک موضوع رو به چالش کشید؟ چطور باید مفهوم جندر رو در ده صفحه توضیح داد؟ از کجا باید شروع کرد؟

چطور باید روسری سرکردن زنهای مصری رو که میخوان با تقوا باشن و یا با حیا  باید به سابجکتیویتی اونها نسبت داد؟ و اصلا اینها چه ربطی به چیزی که من به اسم جنبش فمینیستی میشناسم داره؟ چرا هر چیز تو اون بیرون اتفاق میفته وقتی وارد پیپرهای دانشگاهی  میشه اینقد پیچیده و غیر قابل فهم میشه. و هزارتا چرای دیگه که نمیدونم جوابشون رو.

۴ نظر:

کاوه گفت...

شاید این روند نوعی تکامل ذهنی محسوب بشه.

محمد جواد شکری گفت...

در واقع این مساله و چالش خیلی ها هست و خیلی از کسانی که این راه رو تا اخر رفتن بهم میگن که اگه می خوای کار اجرایی کنی و فعال باشی دکترا نخون، اگه بری دکتری بخونی وارد فضایی میشی که باید تحقیق کنی و تدریس کنی و از کارهای اجرایی دور میشی؛ خیلی سخته یه دکتر وارد فضای اجرایی بشه، نه بقیه قبولش دارن و نه می تونه کارهای روتین اجرایی ارضاش کنه!

دنیای متفاوت گفت...

لیلا جون فکر کنم جدا حالت بد بوده وقتی این پست رو می گذاشتی. من که در چنین مواقعی باید بذارم این حس های گیج و نگران کننده سپری شه تا بتونم همه چیو ارگانیز کنم. امیدوارم آخر ترم خوشحال و موفق بشی.

نسیمک گفت...

من میگم به جای 10 صفحه نوشتن راجع به جندر، بشین سیستم آموزشی رو ببر زیر سوال و بهشون بگو که بابا جان این پژوهش های شما، کمک مستقیمی به بدبختی های خاورمیانه نمیکنه. حالشونو بگیر:)))))