ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

زمانه ای " که هست "

مهدی جامی در سیبستانش نوشته که چرا دیگر در "زمانه" نیست. امروز بعد از ظهر در ایمیلی که به همکارانش نوشت،  اعلام کرده بود که دارد می رود. خیلی از مخاطبان آن ایمیل از جمله من تا ساعاتی شکه شده بودیم. یعنی باور کردنی نبود.

همکاری من با رادیو زمانه خیلی جسته و گریخته بود. اگر چه همین ارتباط، پایه های دوستی را با مهدی جامی و بعضی از همکاران زمانه که تا قبل از آن نمیشناختم ، بنا گذاشت. ولی بیشتر از این دوستی، رسانه ای بود که هر روز چندین بار
می خواندمش. تا قبل از آمدن زمانه، بی بی سی تنها رسانه ای بود که مرتب چک می کردم ولی به جرات میتوانم بگویم که وقتی زمانه آمد، به ندرت سایت بی بی سی را باز می کردم.

زمانه فرق داشت. این کوتاهترین و ساده ترین جمله ایست که میتوانم درباره اش بگویم. به نظرم نو آوری در همه بخشهایش از طراحی سایت تا مطالب و آدمهای همکارش موج می زد. نو بودن با این همه فراوانی وب سایت و رادیو و رسانه به نظرم کار آسانی نیست، که البته همه اش مدیون ایده های نو و افراد خلاقی بود که در زمانه حضور داشتند.

حالا که جامی دارد می رود چه اتفاقی برای زمانه می افتد؟ نمیدانم و این ندانستن نگران کننده تر است. فقط به هزاران کاری که فکر می کنم که با علاقه و تلاش های وافری شروع شدند و در حالیکه پا گرفتند درست در لحظه ای که آن تلاش ها قرار بود به نتیجه ای دلپذیر برسد، از حرکت بازماندند. اگر چه هنوز امیدوارم که نگوییم " زمانه ای که بود". چون دلمان به "زمانه ای که هست" خوش است.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

جای پای سنت

بعضی وقتها می‌بینم با اینکه خیلی سعی کردم که تا جایی که می‌تونم از بعضی سنت‌ها فاصله بگیرم ولی جا پاشون  خودش  رو نشون میده و بهم یادآوری میکنه که هنوز کامل ازشون جدا نشدم و در ته ذهنم هنوز رگه‌هایی ازشون رو میشه پیدا کرد.

...

بی ربط:

سر این بلاگ رولینگ چی اومده باز؟ آدرسش رو که میزنی تویتر وا میشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

چرا چرا چرا

نگرانم. حالم خوب نیست. البته حال جسمانیم خوبه خوب. حال روحیم هم نمیتونم بگم به هم ریخته ولی باز هم حس میکنم حالم خوب نیست.

فکر کنم الان که این دوره دکترا  شروع شده با چالش های زیادی روبروم.  نمیدونم چطور میشه یک مغر آکادمیک رو جایگزین یک مغز اکتیویستی کرد.  در کوتاه مدت مجبورم این کار کنم چون فکر کنم در غیر این صورت تو همه چیز میمونم.

همش با خودم درگیرم. نگرانم که نکنه نتونم از پس همه چیز بر بیام.

انگار باید این مغزم رو کلا با یک مغز جدید عوض کنم. انگار باید تمام محتویات ذهنم رو  پاک کنم و محتویات جدید توش بریزم. نمیدونم اصلا چطور میشه این کار رو کرد.

چطور میشه یک مطلب رو مثلا درباره ایران خوند و یا درباره کشورهای مسلمان خوند بدون اینکه دانسته‌های فعلی و نگاه فعلیت خودش رو قاطی هر جمله‌ای که میخونی نکنه.

راستی به ما چقدر یاد دادن به همه چیز نگاه انتقادی داشته باشیم؟ یا درباره همه چیز سوال داشته باشیم؟ منظورم سوالهای عمقیه؟

قاطیم حسابی.

فکر میکنم دنیای اکتیویستی از دنیای دانشگاهی به شدت فاصله داره. حس میکنم فاصلش خیلی عمیقه یا تا حالا اینطوری  به چشم من اومده. میدونم الان زوده واسه نا امید شدن ولی میترسم که واقعا نشه به همین سادگی بخشی از هر دو تا بود.  این نگرانیه بلند مدته البته.

. نگرانی کوتاه مدت ، پیپرهای آخر ترمم هستن. باید خیلی خوب باشن ولی چطوری میشه که خیلی خوب باشن؟ چه سوالهایی باید داشته باشم تو ذهنم که سوالهای خوبی باشن واسه موضوع یک پیپر. چطوری باید یک موضوع رو به چالش کشید؟ چطور باید مفهوم جندر رو در ده صفحه توضیح داد؟ از کجا باید شروع کرد؟

چطور باید روسری سرکردن زنهای مصری رو که میخوان با تقوا باشن و یا با حیا  باید به سابجکتیویتی اونها نسبت داد؟ و اصلا اینها چه ربطی به چیزی که من به اسم جنبش فمینیستی میشناسم داره؟ چرا هر چیز تو اون بیرون اتفاق میفته وقتی وارد پیپرهای دانشگاهی  میشه اینقد پیچیده و غیر قابل فهم میشه. و هزارتا چرای دیگه که نمیدونم جوابشون رو.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

You know?

جان و جنیفر از من ایرانی تر بودن.

آمریکایی ‌های دوست داشتنی و مهربان و خونگرم.

از هر گوشه از خونه شون بوی ایران میومد و فارسی رو با لهجه اصفهانی شیرینی حرف میزدن.

چهار سال رو در ایران به عنوان دانشجو گذرونده بودن و واسه دخترشون که اونجا به دنیا اومده اسم ایرانی انتخاب کرده بودن. به اندازه یک خانواده مهمون نواز ایرونی پذیرایی کردن.

دلشون برای ایران تنگ شده بود. میتونستم باهاشون ساعتها بشینم و کلی حرف مشترک باهاشون داشته باشم.

نه اسمشون نه فامیلشون نا خانواده‌شون ایرانی نبود ولی خیلی نزدیکتر بودم باهاشون تا اونهایی که اسمشون و خانوادشون ایرانیه ولی من وقتی میبنمشون فکر میکنم که هیچ چیز سبب نمیشه که من بتونم بهشون نزدیک شم. هیچ گذشته مشترکی باهاشون ندارم.

یو نو! اصلا خیلی با کلاس نیست روی آیدنتیتی! ایرانیت اصرار داشته باشی. ( خیلی ها میگن)

حالم بد میشه از کسایی که دارن نون ایران رو میخورن و دو کلمه فارسی نمیدونن و ادعاشون گوش فلک رو  کر کرده.

حالم بد میشه از آدمهایی که به قول خودشون بعد از 30 سال رفتن ایران یه چهار تا آدم دیدن یه مقاله نوشتن و اونوقت به نظر خودشون از منی که تمام عمرم ایران بودم بیشتر از ایران سر درمیارن.

از اونهایی که مطمئنن آمریکایین و به قول خودشون فقط بابا مامانشون ایرانیه ( البته نمیدونم پاسپورت ایرانیشون رو چطور توجیه میکنن )  ولی دی آر دوینگ دیر ریسرچ آن ایران. یو نو؟