ه‍.ش. ۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

من زمین را دوست دارم!

از پرواز خیلی میترسم. یعنی رسما وقتی که میخوام سوار هواپیما بشم از یه هفته قبلش عزا میگیرم. از شانس بدم هم یه جوری بوده تا حالا زندگیم که مرتب بایستی پرواز کنم. طولانی ترینش مسیر سیزده ساعته آمستردام-کوالالامپور بود. من تمام 13 ساعت چشم روی هم نذاشتم و حدود 6 تا فیلم بدون وقفه دیدم، با اینکه خداییش مالزین ایرلاینز خیلی پروازش خوب بود. یادم نمیاد که این هواپیمافوبیا کی شروع شد. ففط میدونم یه سندرم  متعلق به سالهای اخیر زندگیم. یعنی از وقتی که خبر سقوط هواپیما تو ایران هر از چندگاهی تکرار میشد و دیگه اتفاق نادری نبود. من از وقتی میشینم تو هواپیما مرتب حواسم به صدای موتور و حرکتهای، حتی مورچه ای، هواپیماست. یه خرده حرکتها شدید بشه میگم الانه که سقوط کنیم. بعضی از دوستان خیلی شجاع  میگن خوب چیه مگه؟ آخرش مرگه. راستش نمیدونم اینها چطوری به مرگ نگاه میکنن ولی واسه من مرگ خیلی وحشتناکه. من حتی زخمی شدن هم برام ترسناکه چه برسه به مردن. بسکی حواسم به صداها و حرکتهای هواپیما هست دیگه دستم اومده که هواپیما چطور بشینه یا بلند شه بهترین شکل ممکنه. به نظرم خلبانهای ایران ایر با اینکه کلی هواپیماهای درب و داغون باید برونن خیلی خوب میشونن هواپیما رو. امارات و مالزین ایرلاینز هم من چند بار سوار شدم خوب بود بهتر از بریتیش ایرویز و ک ال ام بودن. اما تا این لحظه به نظرم آمریکاییها تو این مورد حرفی برای گفتن ندارن. خلاصه اینکه امروز پرواز آتلانتا به نیویورک جون من رو به لبم آورد. به جای اینکه خلبان آروم آروم سرعتش رو کم کنه. یهو سرعتش رو کم میکرد در حالیکه هواپیما به شدت تکون میخورد. من که گفتم بتونه ما رو سالم بشونه تو فرودگاه شاهکار کرده. خلاصه اینکه ما سالم رسیدیم نیویورک. ولی این هواپیمافوبیای ما، یا ترس از پرواز، یا هر چی اسمش هست، درمان نشد که هیچ بدتر هم شد. من هنوز روی زمین احساس امنیت بیشتری دارم. کاشکی یه وسیله با سرعت بالای زمینی اختراع میشد ما رو از شر آسمون نجات میداد.

هیچ نظری موجود نیست: