۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

...

بهمان یاد ندادند که چطور در جهان زندگی کنیم ولی یاد داده بودند که جهانمان را به اندازه کوچه‌مان تنگ و باریک ببینیم.

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

گاهی خنده، گاهی گریه...

استرس دارم. به لیست کتابها نگاه میکنم استرسم بیشتر می‌شود. هفتاد تا کتاب باید در کمتر از ۳ ماه خوانده شود.  باید بنشینم سه ساعت به سوالات سه نفر درباره این کتابها جواب دهم. فکر کنم مهمترین امتحان زندگیم است بعد از کنکور.) عدد ۳ مهمترین عدد این روزهایم است ظاهرا(   همه افکار بد و منفی این روزها در سرم میچرخد. اگر قبول نشوم چه؟ همه این همه سال درس خواندن به فنا میرود. همیشه که اشکم دم مشکم بود این روزها بیشتر از سابق. ذهنم در آن واحد هزار جا میرود با زنان قاجار و انقلابی و سکولار و مذهبی مدام در حال مکالمه ذهنیم.  با اصلاح طلبها  و سلطنت‌طلبها و اسلامیست‌ها دارم مشاجره میکنم. با فوکو و اسپیوک و باتلر هم لاس میزنم که تو رو خدا یقه‌ام را نگیرید سر این امتحان لعنتی که میدونم میگیرن اونم چطور.

* چهار روز دیگر میشود ده سال. نمیدانم چه میکردم اگر تو نبودی اینجا در زندگیم. کم می‌اوردم مطمئنم کم می‌آوردم. این غرغرها را تویی که گوش میدهی و بعد ارومم میکنی. میخندونیم. وسط گریه‌ها میتونی لبخند به لبم بیاری و همین لحظه‌هاست که فکر میکنم چقدر خوشبختم.
ده سالگیمان مبارک.

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

مانیفست

خسته‌ام از توضیح دادن. از اینکه هر یک جمله‌ای که میگویم باید عوضش اندازه یک کتاب توضیح بدهم. خسته‌ام که باید از ترس «بازجویی‌ها» فضای مجازی و غیر مجازی خودم را  سانسور کنم.  اصلا دلم میخواهد برداشت تخمی خودم را از هر چیزی داشته باشم که لزوما با برداشت »روشنفکرانه«  تو جور در نمی‌آید. دوست هم ندارم برایش جواب پس بدهم.   اگر میخواستم میرفتم یک مقاله علمی مینوشتم در ژورنال چاپش میکردم. در وبلاگم میخواهم  گاهی وقتها گل واژه بگویم.

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

»شبیه‌ترین به غربیها« در خاورمیانه

مدتی پیش فیلمی میدیدم درخت لیمو درباره زن فلسطینی که دسترسی به باغ  لیمویش به دلیل همجواریش با خانه یکی از مقامات اسرايیلی از او سلب میشود و تلاش او برای بازپس گیری زمینش. داستان فیلم کاملا داستانی بر ضد سیاستهای شهرک‌سازیها‌ی دولت اسراییل و به طرفداری از فلسطینی‌ها.
موضوع جالب برای من در این فیلم رابطه بین اسراییلی‌ها و فلسطینی‌ها نبود. بلکه چطور به تصویر کشیدن اسراییلی‌ها بود.     منظورم ساده‌ترین بخش شخصیت‌ این آدمها نه لزوما شخصیت‌ سیاسیشان. اسراییلی‌ها نوع لباس پوشیدنشان آنچه بود که غربی گفته میشود. در خانه‌های مدرن مثل خانه‌های اروپایی و‌امریکایی زندگی میکردند. مهمانی‌ها غربی میدادند. مثل غربیها شراب و نوشیدنی میخوردند و زن و مردشان مثل غربیها با هم اختلاط میکردند.  یعنی کاملا فضایی که یک مخاطب غربی حس نمیکند که آن اسراییلی الان در خاورمیانه است و از یک فرهنگ دیگر است. در حالیکه  کاملا این حس را نسبت به بازیگر عرب و مسلمان  دارد. ( باز هم تاکید میکنم، که این فیلم کاملا هدف به زیر سوال کشیدن سیاستهای اسراییل را داشته).  فقط این فیلم نیست. حتی در گزارشهای خبری اسراییلی‌ها شبیه‌ترین آدمها از نظر سبک زندگی و نوع پوشش   به غربیها نشان داده میشوند.  که به نظر من ا یک همچین تصویرسازی در ایجاد حس همدلی غربیها با اسراییلی‌ها کاملا موثر است. همین تصویرسازی درباره یهودیان  در آمریکا وجود دارد. نه تنها مثل آمریکاییها «سفید پوست» هستند، بلکه  سبک زندگیشان هم یکی است. حتی اگر یهودیها آدمهای خلافکار، احمق و خنده‌دار تصویر شوند در کنارشان آدمهای  سفید پوست غیر یهودی هم همانطور تصویر میشود. اتفاقا خیلی وقتها خودشان را مسخره میکنند همانطور که «مسیحی‌ها« میکنند.  یعنی اینها به همان اندازه «کول« هستند و همانقدر «سفیدند». این ها اصلا به معنای این نیست که من ندانم که یهودیها آدمهای به شدت سختکوش و کاری هستند، حداقل در رشته ما کلی فیلسوف و صاحبنظران یهودی هستند. همینطور میدانم در فیلدهای دیگر. یعنی این نیست که یهودیهافقط به خاطر پولشان قدرت دارند بلکه از نظر علمی  و حرفه‌ای هم خیلی آدم کاردرست دارند. از نظر فرهنگی به قضیه نگاه کنید سعی کردند به جامعه غربی القا کنند که ما در خاورمیانه »شبیه‌ترین» هستیم به شما. و من فکر کنم موفق هم بوده‌اند.

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

ایده ورای آدم

‎چطور می‌شود که ایده‌ها را از افراد جدا میکنند و انسانها آنچنان درباره ایده‌شان سخن میگویند که انگار که ایده وجودی است زاییده شده از هیچکس‫.‬ وجودی است ماورای فرد‫.‬ آنقدر وجودش را بالا میبرند که همسنگ خدایی میکنند که به آن اعتقاد دارند‫.‬ مارکسیسم را به اسم مارکسیستها ننویسید‫.‬
‎اسلام را به اسم مسلمانها‫.‬ سکولاریسم را به اسم سکولاریست‌ها‫.‬
‎باور کردنش شاید سخت باشد ولی ایده‌ای بدون آدم وجود ندارد.

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

...

از دید و بازدیدها در محیط  مجازی خسته شده‌ام. دلم دیدارهای واقعی میخواهد. بازدیدهای لمس گوشت و پوست.  بازدیدهای بغل کردنهای طولانی. از آن  به سینه فشردنهای محکم. بوسه. دلم بوسه میخواهد.

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

توالت ایرانی/فرنگی

دیشب خواب دیدم همه توالتها ایرانی‌ان. دربه در دنبال یک توالت فرنگی میگشتم. وحشت از پیدا نشدنش مستولی شده بود. توالتهای ایرانی غریبه و ترسناک بودن. رسما خوابم به کابوس بدل شده بود. مثل فیلم های سفید و سیاهی که مکانهای ترسناک را با سایه روشنهایی بیشتر  و کلوزآپ‌ها رمزآلود و ترسناک میکنند. تصاویر توالت‌های ایرانی هم در خوابم همینطور بود. تنها بودم.  و به خودم نهیب میزدم که تا همین چهارسال پیش هر روز در دانشگاه و خانه همین توالتهای ایرانی بود و مشکلی نداشتی. ولی باز هم آروم نمیشدم. نمیدانم چه شد که از خواب پریدم. باید به دستشویی میرفتم. از اتاق تا به توالت برسم یک لحظه فکر کردم نکند حالا اینجا توالت ایرانی باشد آنوقت چه خاکی به سر کنم. خوشبختانه توالت فرنگی بود و قضای حاجت شد.  ولی کی فکرش را میکردم توالت ایرانی چنین چیز مخوفی باشد.

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

گوگل امروز و من

ورژن آمریکایی گوگل امروز متفاوت بود . با باز کردن صفحه اول گوگل دایره های رنگارنگ صفحه را میپوشاندند و با حرکت دادن موس بر روی آنها به این طرف و آن طرف میرفتند. باهاشان بازی میکردم و هر وقت که میخواستند سرجایشان برگردند و کلمه گوگل را دوباره بسازند نمیگذاشتم. حال میکردم به هیئت سابقشان باز نگردند. نسازند آن کلمه قدیمی را. دوباره ننویسند گوگل. نمیدانم. دوست داشتم این دایره های رنگارنگ را همینطور در فضای معلق صفحه نگه دارم. یک حالت بی ثباتی و یک جا ننشینی خاص.  میخواستم همینطور آزاد و رها  از هم در صفحه پرواز کنند. نمیخواستم مجبور باشند برگردند و کنار هم بنشینند مثل  قبل.

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

دوستی بعضی‌ها

نسبت به بعضی‌ آدمها احساس دوستی میکنی. به نظرت آدمهای خیلی باحالی هستند طوری که دوست داری باهاشان معاشرت کنی. آن‌ها هم همینطور نشان میدهند، خوشرو هستند و با تو طوری رفتار میکنند که فکر میکنی رفیقشان هستی. دوست نزدیک. مدتی میگذرد و  میفهمی که نه.  آنها وقتی که تو سلام میکنی لبخند میزنند و میپرسند حالت چطور است و هیچوقت را یادت نمی آید که آنها سلام کرده باشند و  پرسیده باشند حالت را.   در اصل آنها با تو حال نمیکردند فقط مودب بودند و تو بودی که خوشان خوشانت بود که دوستشانی. وقتی این را فهمیدی باید به خودت قول بدهی که بار دیگر تو اول سلام نکنی.