ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

دلم خانه‌ام را میخواهد...

دلم زبان خودم را میخواهد. دلم میخواهد هر روز در خیابانهایی قدم بزنم که آواهایش آشناست. آدمهایی ببینم که اشاره سر و دستشان را میفهمم. بتوانم لب خوانی کنم. نجواها را بی ترجمه بگیرم. بتوانم فحشی بدهم که دلم را خنک کند موقع عصبانیت. شعری، ضرب المثل نابی بیندازم وسط جمله‌ام. لهجه‌ام بیگانه نباشد.
دلم خانه‌ام را میخواهد. دلم زبان خودم را میخواهد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

...

دوست دارم قهوه و سیگار و رویابافی در قهوه‌خانه همدمم باشند این روزها: از کتابخانه ملولم و کافه‌ای در پاریسم آرزوست.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

معنویت به مثابه یک امر لوکس

فیلم »بخور، دعاکن و عشق بورز« ( چه ترجمه زشتی شد) رو دیشب دیدم. طولانی بود  با پایانی کشدار و حوصله سر بر. میتوانم بگویم  دوستش نداشتم.  پر بود از کلیشه‌های  فرهنگی. آمریکایی‌های ( بخوانید سفیدها) ثروتمندی که نمیدانند با زندگیشان چه کنند بلند میشوند بار و بندیلشان را جمع میکنند میروند اروپا (ایتالیا در این فیلم) تا چند ماهی از شراب و سکس و غذای ایتالیایی لذت ببرند و بعدش هم رو به شرق کنند جایی که معنویت و اسپیریچوالیتی در هوایش جریان دارد. اسپیریچوالیتی چیزی بیشتر از یک امر لوکس ‬( لاکژری) نبود برای سفید پوستانی که رو به بالی و هند میکردند. مردمان فقیر و بدبخت هند و اندونزی که  پول  و مهربانی آمریکایی لبخند به لبانشان می‌أورد وقتی غرقند در بدبختی و بیچارگی، معنویتشان چیزی نیست مگر بخشی از زندگی روزمره‌شان نه یک  امری که  در ویلاهای زیبا وسط جنگلشان همراه با قایق‌های تفریحیشان و یا  پارتی‌های کنار ساحل روزی دو ساعت را به آن اختصاص دهند و مدیتیشن کنند.
فیلم دلت را میسوزاند برای شرقی که هیچ نداشت الا معنویت در برابر غربی که «همه چیز داشت الا معنویت» و آخر سر به نظر من این «معنویت« شرق نبود که پیروز شد بلکه این همه چیز داشتن غرب بود که میتوانست با امکاناتش «معنویت« را داشته باشد نه شرقی که با «معنویتش» نمیتوانست هیچ چیز دیگری داشته باشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

...مسئله این است

این روزها پر از احساسات متناقضم. مهمترین سوال عمرم را که شاید از بچگی ازم میپرسیدن باز دارم از خودم سوال میکنم. بزرگ که شدم قرار است چه کاره شوم؟ برای من تا «بزرگ شدن» سه سال بیشتر فاصله نیست. میخواهم چه کار کنم با مدرک دکترایی که این روزها به نظر دیگر نمیشود وجودش  را به راحتی کتمان کرد  ( مثل بچه ای است که حالا دارد در شکمت بزرگ میشود و تو نمیتوانی منکرش شوی). دو ماه دیگر امتحان میدهم و بعد از آن میشود گفت که رسما دیگر برای دکتر شدن فقط یک تز میماند. سوال فقط این نیست که میخواهم چه کاره شوم بلکه میخواهم چه کار کنم با این مدرک.  چه فرقی است بین قبل و بعد از گرفتنش. میخواهم چه مشکلی از خودم را  ) چه برسد به دیگران)  حل کنم ؟
برای چه مخاطبی میخواهم کار کنم . هر روز ازم سوال میکنند درست که تمام شد برمیگردی؟ و من میگویم بعید میدانم حداقل نه در آینده نزدیک و با این جواب نه تنها عذاب وجدان میگیرم بلکه تمام وجودم پر از ترس میشود. ترس نرفتن و ترس  نتوانستن  و ترس افتادن در  دوری که دیگرانی که سی سال پیش آمدند به آن دچارند. امید به دانستن و برگشتن و مثمر ثمر بودن برای جایی که هنوز تمام فکر و ذکرشان است.  قاعده بازی حاکم بر آکادمی آمریکایی را نمیدانم. برایم غریب است اینجا هنوز ‪)‬البته اینکه بتوانی واردش شوی هنوز سوال بیجوابی است برای من). و جزیی از آکادمی ایرانی بودن محال  است ظاهرا.  اصلا آکادمیسین بودن چیزیست که من میخواستم/ میخواهم؟ ظاهرا دیگر آن چیزهایی که قبلا میخواستم را نمیخواهم و در مرز بین نخواستن و ندانستن چیزی که میخواهم مانده ام.
شاید  دیر است این سوالها را پرسیدن.  ولی حس کسی را دارم که دارد  کشیده میشود به مسیری که  چیزی از آن نمیداند.  و این ترس دارد.