ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

به تو نامه مینویسم...

راستش خیلی آن روزها را به یاد نمی آورم. ۵ ساله بودم. یادم است که بابا و مامان من راسپرده بودن به پدربزرگ  در اصفهان. یادم است که اولین بار برف را آنجا دیده بودم. آدم برفی هم درست کردیم. ولی همینکه بابا و مامان نبودن خودش به خاطره تلخی بدل شد که هنوز یادم است. نمیدانم چرا باید من رو توی زمستان میگذاشتند پیش آنها و خودشان برمیگشتند.
بعدها فهمیدم که عزادار بودند آن روزها و نمیخواستند که من باشم در وسط آن همه گریه و خود زنی. زنهای بختیاری خیلی بد خود زنی میکنند وقتی عزیزی از دست میدهند.  ترانه های محلی سوزناکی میخوانند که اگر هم حسی نداشته باشی میتوانی ساعتها باشان زار بزنی. تم جوانمرگی تقریبا در تمام این ترانه ها مشترک است. همش داستانی جوانهایی که در جنگی کشته شده‌اند. هنوز  شیرهای سنگی نشانشان است.
به هر حال سالها بعد که بزرگتر شدم فهمیدم که عزادار تو بودند. از آن عزاداریهای که باید درون خودت گریه کنی و صدای فریادت را در گلو خفه کنی. از آن عزاداریهایی که حق نداری جسد عزیزت را ببینی و برای آخرین بار ببوسی و ببویی و خداحافظی کنی.  از آن عزاداریهایی که  اهالی خانه به دور همسایه ها و غریبه‌ها جمع میشوند و  بیصدا بر سر میزنند.
سالها گذشت تا جزییات را بدانم. روزی که مادربزرگ رفته بود برای ملاقاتت و به او گفته بودند  «برو با مردت بیا». از شهر آنها تا زندان تو دو ساعت راه بود. مادر بزرگ هر هفته خودش را با اتوبوس و مینی بوس و هر چه که داشت میرساند برای ملاقاتیت. نه او رانندگی میدانست نه پدربزرگ. تو و خواهر و برادرهایت که هم نبودید یا در زندان بودید یا  به دنبال یک لقمه نان زندگی.
همین داستان ماهی یک بار برای تهران تکرار میشد آخر ان یکی خواهر و برادرت اوین و قزل حصار بودند.
مادربزرگ دوساعت برگشت و دوباره با پدربزرگ راهی شد. پدربزرگ مرد کم حرفی بود. مادربزرگ هر جا که میبایست میایستاد و حق طلبی میکرد یا التماس میکرد یا هر چه.  وقتی پدربزرگ رسید وسایل شخصیت را به او دادند و  گفتند  که به سزایت رسیدی. چیزی شبیه این.
پدربزرگ و مادربزرگ برگشتند. تا به خانه نرسیدند به مادربزرگ نگفته بود چه شده. فقط گفت ملاقات به عقب افتاده. تا رسیدند به خانه هم وضو گرفته و رفته دو رکعت نماز خوانده.
جسد را هیچ وقت درست و حسابی ندیده بودند. یک نگاه گذرا توسط عمویت  ) انهم معلوم نیست چطوری و کجا( نشان داده بود که اول پاهایت را رگبار کرده بودند. ظاهرا تیر خلاص را  هم به شقیقه‌ات خواستند بزنند که اولیش اشتباهی فکت را شکافته و مجبور شدند یک بار دیگر بزنند.
جسد را سپاه دفن کرد. خانه را محاصره کرده بودند برای ساعاتی که نکند جیغ و دادی کنند. به مادربزرگ گفته بودند که هر کدام از بچه های دیگرت صدایشان در آید به سرنوشت همین یکی دچار میشوند.
نگذاشتند برایت سنگ قبر بسازند. تو را در کنار دیگر رفقایت در یک از زیباترین تپه‌های شهر دفن کردند، باید ببینی که بهار چه شقایقهایی در می‌آید آنجا. ( زمانی قبرستان انگلیسی‌ها بوده است و این روزها خرابه‌ای( بالای آن هم با رنگ نوشته اند : اینجا قبرستان منافقان کافر است. (شاید منظورشان منافقان و کافر است، نمیدانم(
بچه که بودم یادم است وقتی می امدم ان بالا تعجب میکردم چرا یک سری قبرها رویشان انگلیسی نوشته یک سری هیچ اسم و نشانی ندارد.  مادربزرگ هنوز مرتب می‌اید به تو سر میزند. فکر کنم بعد از نزدیک  به سی سال هنوز باورش نشده که جوان ۲۳ ساله اش بدون نام و نشانی انجا خوابیده.  نگذاشتند شیر سنگی نشانت کنند.
با اینکه هیچی از تو یادم نمی‌اید ولی اتفاقات این روزها همش تو را جلوی چشمانم  می‌اورد. میدانی هنوز که هنوز است  مادرها و پدرها نمیتوانند بچه‌هایشان را ببوسند و ببویند وبرای آخرین بار بگویند خداحافظ؟