۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

بلند حرف میزنم پس هستم...

چند میز آن طرفتر نشسته بودند. دخترهایی بین ۲۰-۳۰  ساله. جلسه کتابشان را آورده بودند درکافه برگزار کنند. من مکالماتشان رو نمیشنیدم فقط صدای خنده هایشان که هر از چند گاهی فضای ساکت کافه را بر هم میزد.

مقایسه را از وقتی که از ایران آمدم بیرون نمیتوانم کنار بگذارم. دختران جوان را که میبینم. زنها را که در خیابان در گوشه و کنار میبینم. ذهنم ناخودآگاه شروع میکند به مقایسه. مقایسه ایران و اینجا. مقایسه روزهای نوجوانی و جوانی در ایران و اینجا. نمیدانم کی از شر این مقایسه راحت میشوم. شاید هیچوقت.

این بار هم که صدای خندیدن اینها شنیده شد شروع کردم به مقایسه کردن. یادم می‌آمد دوران دبیرستان و دانشگاه را که اگر گروهی سوار اتوبوسی میشدیم یا جایی میرفتیم و صدای لبخندهای ریزمان ناگهانی کمی بلند میشد. نگاههای سرزنش آمیز بلافاصله به سویمان سرازیر میشد و یا تذکرهای مودبانه یا غیر مودبانه.  پیرزن کناری، زنی که چند صندلی آنورتر نشسته بود، پیرمرد آن سوی میله ای که زنان را از مردان جدا میکرد.

 جلف، سبک و  بی توجه از بهترین کلماتی که ممکن بود به گوش بخورد.  بعضی از نگاهها میتوانست در کسری از ثانیه لبخند را از صورتت محو کند.  « این کارها را  میکنند که حواس پسرها  و مردها را جلب کنند» « اینجوری دنبال شوهر میگردند»  همه اینها نتیجه خنده و یا صدایی بود که برای چند لحظه‌ی کوتاه بلند شده.  در همان چند دقیقه شخصیتت تنزل داده میشد به دختر جلف و هرزه‌ای که قصد خودنمایی دارد.
  
اینها قرار بود  بخشی از روند اجتماعی شدنمان باشد.  قرار بودچنین  برخوردهایی به تو یاد بدهد  که صدای خندیدنت را کسی نباید بشنود.  تن صدایمان را باید پایین بیاوریم. صدایمان بیشتر به پچ و پچ شبیه باشد که نکند به گوش نامحرمان برسد و « در دلشان مرض افتد.»

خیلیهامان «اجتماعی» شدیم. خیلیهامان نشدیم. ترجیح دادیم «جلف» و« سبکسر» بمانیم ولی بخندیم و نترسیم از قههقه زدنمان. تاوانش را خیلی از جاها دادیم. من هنوز یاد نگرفتم با صدای پایین صحبت کنم وهنوز که هنوز است همکلاسی و هموطن هنر خوانده مذکرم فکر میکند باید به من یادآوری کند که آرام حرف بزنم  و من که یاد نگرفته ام و تصمیمی هم برای یادگیری ندارم برمیگردم و یادش میآورم که او  نمیتواند و هیچکس نتوانسته من را مجبور کند که آرام حرف بزنم.  تن صدایم بلند است و دوست دارم بلند باشد که همیشه به یاد خود بیاورم که مقاومت کردم.

 باز خنده دخترها افکارم را پریشان کرد و از دنیای مقایسه برمیگردم به دنیای آنها که سبکبال میخندیدند.

۳ نظر:

میلاد طرفی گفت...

اوضاع خیلی بهتر شده اینجا،الان.

fati گفت...

سلام.واقعا ار دردای ما مینویسد مثل باقی نوشته هاتون زیبا بود.
نمیدونم چی صداتون کنم میگم رها جان من خیلی وقت پیش توی سایت اپلای ابرود واستون پیام گذاشتم ازتون کمک خواستم اسمم فاطی هست لطفا چک کنید و بهم کمک کنید ممنون میسم

me گفت...

سلام فاطی جان،
راستش من اون سایت رو خیلی وقته چک نکردم. میتونید به من ایمیل بزنید به این آدرس
femirani@gmail.com
کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم.