ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

این روزهای خود را چگونه میگذرانم...

روزهای پر استرس و پر کاری رو میگذرونم. مرحله نوشتن پروپوزال با مرحله قبل یعنی کلاس رفتن و پیپر آخر ترم نوشتن خیلی فرق داره. تو این مرحله باید نشون بدی  این همه سال درس خوندن و کلاس گرفتن و کتاب خوندن و اینها قرار چطور تعیین کنه که میخواهی روی چی کار کنه. در اصل مرحله گذر از یک مرحله به یک مرحله دیگه. یکی از دلایل اهمیتش اینه که بعد از اینکه پایان نامه رو نوشتی، تخصصت میشه موضوع پایان نامه. مثل مرحله تخصص پزشکیه. فردا میخوای بری درخواست کار بدی پایان نامه ات میشه اساس. هر درفتی که مینویسم باید بفرستم برای استادها که نظر بدن، این بخش پر استرسترین قسمته. معمولا چند روز طول میکشه  و من در عرض این چند روز هر ۵ دقیقه یک بار ایمیلم رو چک میکنم. همین الان که دارم این رو مینویسم در این مرحله هستم. یعنی نگران که چه نظراتی ممکنه بدن. یا چقدر دیگه باید روش کار کنم. 
 این کلاس فارسی هم که این ترم مجبورم کردن درس بدم، بخاطر اینکه استاد اصلی نیست، خیلی وقت گیره. اصلا فارسی درس دادن کار ساده ای نیست مخصوصا برای کسی که فارسی رو به طور طبیعی یاد گرفته و هیچوقت شیوه تدریسش رو یاد نگرفته. بچه ها سر کلاس سوالهایی میپرسن  که بعضی وقتها  یه خرده طول میکشه تا براشون جواب پیدا کنم. گاهی هم اینقدر لهجه هاشون بده که باید چند بار بپرسم که منظورشون چی بوده. باید کلی حرف بزنم. جملات رو چند بار تکرار کنم و اگه آخرش نفهمیدن انگلیسیش رو بگم. این خیلی پیش میاد. هیچوقت فکر نمیکردم در زندگیم بخوام شعر سعدی و خیام درس بدم یا قابوسنامه و دایی جان ناپلئون.  
خلاصه اینکه، این روزها هم روزهایی هستند برای خودشون. مامانم اینها قرار یک ماه دیگه بیان و من بعد از چهار سال میبینمشون ولی استرس کار اینقدر زیاده که هنوز به هیجان اومدن اونها نرسیدم. البته این نگرانی باعث شد اینجا رو آپدیت کنم که خودش مصداق عدو شود سبب خیره.

هیچ نظری موجود نیست: