ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

نفس تنگ است...

 یک زمانی مینوشتم که آرام شوم. دفتر خاطراتم  دوره نوجوانیم که در اصل سر رسیدهایی بودند که سالانه اداره به پدرم میداد پر بود از آرزوهایم، حسرتهایم، عشقهای پنهانیم برای کسانی که فقط دو حرف اول اسمشان را در دفتر خاطرات میاوردم. فکر هایم. نامه هایی که در اصل درد دلها و غرهایی بود که نمیخواستم مستقیم به طرف مقابل بزنم. همه را مینوشتم و با نوشتن انگار باری از دوشم برداشته میشد و سبکبال میشدم. سالهاست که دیگر دفتر خاطراتی نیست. در اصل از وقتی وبلاگ مینویسم دفتر خاطرات ندارم.  و خیلی از حرفها هم هست که در وبلاگ نمیتوانم بزنم.  دوست دارم بنویسم ولی باز هم تایپ میکنم. ولی حرف دل به کیبرد نمی آید. قلم میخواهد و کاغذ سفید. سنگینی میکند این بار. گاهی راه نفسم را میگیرد. 

هیچ نظری موجود نیست: