ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

طوفان سندى -١


تمام خبرگزاریها متمرکز بودند برروی طوفان سندی، حتی انتخابات آمریکا که یک هفته دیگر بود به شدت تحت تاثیر این هوریکین قرار گرفت بود. اینطور که میگفتند قرار بود تاریخی ترین طوفان آمریکا طی صد سال اخیر به ساحل شرقی آمریکا برخورد کند و حدود ۵۰ میلیون نفر را تحت تاثیر قرار دهد. از آنجایی که سال گذشته برای طوفان آیرین هم کلی ملاحظات امنیتی اعمال کرده بودند، ماجرا از یک باد و باران شدید فراتر نرفته بود. برای همین خیلیها جدی نگرفتند سندی را امسال. ولی من که همیشه نگرانی اتفاقات بد را با خودم در همه لحظهها دارم مواد لازم و ضروری را تهیه کرده بودم و منتظر سندی که اطرافیانم به آن اعتقادی نداشتند و فکر میکردند من باز هم دارم سخت میگیرم.

بعد از ظهر یکشنبه ساعت ۷ مترو نیویورک تعطیل شد. قبل از آن سری به موما زده بودیم و نمایشگاه عکاسیش را به سرعت دیده بودیم. در مغازه اش خرید کرده بودیم. دوستی را دیدیم و ناهار خوردیم وکمی در مغازه های اطراف چرخیدیم و ساعت ۴ خودمان را به مترو رسانده بودیم که به موقع خانه باشیم. رسما عبور و مرور توسط وسائل نقلیه عمومی متوقف شده بود و اگر دیر میشد دیگر خیلی سخت میشد به خانه برگشت. روز دوشنبه کم کم به شدت باد اضافه شد. موجهایی که تا قبل از آن روی هادسون ندیده بودم از شمال به طرف جنوب سرازیر شدند. طرفهای بعداز ظهر یعنی زمانی که اعلام شده بود سندی قرار است در مکانی در جنوب نیو جرسی به ساحل برخورد کند،برقها قطع شد. آتلانتیک سیتی که اول محل دیدار سندی و خشکی بود ۱۵۰ مایلی جنوب نیویورک در ایالت نیوجرسی بود.صدای باد که قایقهای پارک شده را در پشت ساختمان ما تکان میداد و صدای بادی که در کوچه و خیابان میپیچید را انگار از روی فیلمهای ترسناک کپی کرده بودند ( البته میدانم که احتمالا قضیه برعکس بوده است) به هر حال صدایی بود که تا آن موقع نشنیده بودم. آب به شدت بالا آمده بود و پیادهرو که هر روز در آن قدم میزدیم و در کنار رودخانه قرار گرفت بود تا ورودی در ساختمان را آب گرفته بود. در کوچه ها به میزان نیم متر آب بالا آمده بود. سطح رودخانه به طور کلی سه متر افزایش پیدا کرده بود. از طبقه ششم و از آپارتمانمان که اطراف را نگاه میکردیم ساختمانمان شبیه یک جزیره شده بود و دور تا دور آن را گرفته بود. از ماشینهایی که در پارکینگ کناری پارک شده بود فقط سقفشان دیده میشد.
برقها چند ساعتی بود که قطع شده بود و شمعها و چراغ قوهها به کار افتاده بود. معلوم نبود این وضع تا کی ادامه پیدا میکرد. از همان شب اول بازیهای زمان برق گرفتگی رو شروع کردیم. اول از همه هم گفتن کلمات سه حرفی که نفر بعدی با آخرین حرف کلمه قبل آغاز میکرد. شبهای بعدی پانتومیم و در مقطعی هم مشاعره بازی کردیم.
( رفتن برق و صدای جسمی که روی سقف ولو شده بود و این طرف و آن طرف میرفت و تاریکی مطلقی که حکمفرما بود بعد از سالها ما را یاد جنگ انداخته بود. )

هیچ نظری موجود نیست: