ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

نیویورک - شهر بی‌قیدی

نیویورک انگار شهر گذار است نه شهر همیشگی شدن. شهر موقتی بودن است. موقتی که گاهی برای همیشه میماند. در نیویورک انگار ماندگاری معنا ندارد. میشود عاشق نیویورک شد. نیویورک میتواند شهری شود که تو هیچوقت نخواهی ترکش کنی ولی اگر ماندنی شدی باید بدانی که روش زندگیت پایدار نخواهد بود. نیویورک نمیگذارد که تو ریشه بدوانی و بگذاری آن ریشه تنه درختی شود. ماندن در نیویورک کمی بی‌ریشگی میخواهد. شاید همین راحتش کرده به عنوانی پناهگاهی برای خیل مهاجران. تو در نیویورک میتوانی همانی باشی که جدا شدی و آمدی. نیویورک تو را همانطور که آمده‌ای میپذیرد. نیویورک شهر آدمها با ملیتها، قومیتها، جنستیها و مذهبهای بیشماریست که گاهی حتی اسمشان را نشنیده‌ای. در نیویورک میتوانی از خیلی از قیدها رها کنی خودت را. اصلا شهر تو را بی‌قید میخواهد و شاید تو هم از بندها گریخته‌ای و  ماوا گزیده‌ای در این شهر. انتظار ماندگاری از تو ندارد و انتظار شبیه دیگری بودن و حتی انتظار وفادار بودن به شهر. اصلا وفاداری خیلی واژه رایجی نیست در این گوشه معروف جهان.  نیویورک ترجیح میدهد هیج تعهدی ایجاد نکند و آدمهایش گاهی یاد میگیرند وارد تعهدهای شخصی هم نشوند. و یا اگر میشوند یادشان هست که عمر این وابستگی‌ها کوتاه باشد. نیویورک شهر عاشق شدنها و فارغ شدنهای کوتاه مدت است. و این گونه عاشق شدن میتواند تا آخر عمرت همراهت باشد در این شهر.  این صفتش هم تو را مجذوب میکند هم گاهی متعجب و غمگین. . 
آدمهای نیویورک، به نظر من، کمتر از آدمهای هر جای دیگری که دیده‌ام علاقه دارند وارد یک رابطه شخصی طولانی مدت شوند. نیویورک بهشت آدمهای اماتور و حرفه‌ای همزمان. شاید برای نیویورکیها رابطه کاری ارجحیت دارد بر هر رابطه شخصی. در نیویورک آدمها می‌آیند که پروفشنال شوند. نمی‌آیند ازدواج کنند یا خانواده داشته باشند.  بیشتر آدمها در نیویورک همخانه دارند و نه لزوما پارتنر و زندگی با همخانه راحتتر است برایشان. حریم خصوصیشان بهتر حفظ میشود. یادشان می‌آورد و دورشان نگه میدارد از هر باهم‌ بودنهای انتظار‌آور. ولی در این شلوغترین شهر دنیا، در این شهر پارتیها و بارها و رستورانها و خیابانهای پر از رهگذر. در این شهر پر نور. همچنان در آخر شب آدمهایی که حرفه‌شان و پولشان و مجرد بودنشان را به رخ دوست و آشنا میکشند، تنهاییشان را نمیتوانند پنهان کنند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

عریانی: تابو، امر مقدس یا هیچکدام

چه بخواهیم چه نخواهیم وقتی در جامعه‌ای بزرگ میشویم که یادمان میدهند که یک تار مویمان هم اگر از روسری بیرون باشد نشانه عریانی‌ است و کل جامعه از خانواده گرفته تا مدرسه و دولت و  قانون  تمام سعیشان میشود جلوگیری از شیوع فرهنگ عریانی در جامعه.  رابطه ما هم با این پدیده /مفهوم بسیار متفاوت خواهد بود در مقایسه با جامعه‌ای که به میزان بسیار کمتری چنین دغدغه‌ای را دارد.

در چنین جامعه‌ای شاید حتی مقدار محدودی از عریانی بتواند توجه ما را به خودش جلب کند. ( سرها به سرعت برمیگردد به سمت ساق پایی که از شلوار به بیرون افتاده مثلا) اصلا شاخکهایمان بسیار حساستر میشود به  ذره‌ای از لختی. یا لخت شدن جلوی دیگران از استخرش و کنار دریا بگیر تا همخوابه شدن برای بار اول با کسی مفهوم متفاوتی پیدا میکند. رابطه فرد با بدنش به شدت تحت تاثیر تعریف و یا برداشت فرهنگی از عریانی قرار میگیرد. 

اصلا شاید برای همین است که خیلی از زنان و دختران فکر میکنند فداکاری قابل توجهی برای فرد مقابلشان ( در اکثر موارد مرد مورد نظرشان) انجام میدهند وقتی که تصمیم میگیرند لخت شوند و یا نهایتا با او بخوابند. اتفاقا فکر میکنم تابوی عریانی از تابوی خوابیدن با فرد بیشتر است. یعنی غالب آمدن بر تابوی عریانی است که دغدغه است.

همیشه تابو بودن وجهی از مقدس بودن را  به همراه دارد. از آن جمله است تابوی عریانی. در جامعه‌ای که لخت شدن به طور معمول تابو محسوب میشود جنبه قدسیتش را با عشق یا مذهب توضیح میدهند و توجیه میکنند. عریانی اگر با عشق باشد و قبلش هم متبرک شده باشد به آیینی به نام ازدواج و یا آیه‌ای، به فاصله اندکی قدسیت میابد. مقدس و پاک میشود و زن در عین حال فکر میکند انجام این امر قدسی نشانگر اوج وفاداری و فداکاری به مرد است.  گاهی حتی حس آن قربانی منتخب را دارد که در راه یک عمل قدسی از خود میگذرد و بدنش را در راه امر مقدس واگذار میکند. 

حال اگر تصمیم گرفته شود به واسطه هزار و یک تغییر فرهنگی و اجتماعی و انتلکتوالی عریانی فراتر از دو گانگی تابو و تقدس برود. آنوقت فرد معمولا وارد یک پروسه فرسایشی میشود.  اول  باید عریانی را از معنی دوگانه‌اش تهی کند
(حداقل در سطح فردی). و عریانی  به امری «نرمال» بدل شود. فارغ از هر تفسیر مذهبی و عرفی. به نظرم این کار سختی  است . عریانی از معدود مفاهیمی  است که در جامعه‌ای مثل ما ( مثل بقیه جوامع با شدت و حدت کمتر یا بیشتر) در مقابل «نرمال شدن» به شدت مقاومت میکند. البته با «هنری» کردن مفهوم عریانی سعی میکنیم آن را از مفهوم «مبتذل روزمره‌اش» خارج کنیم ولی منطق اروتیکش همچنان برجاست. بدن عریان به خصوص اگر از آن زن باشد همچنان نمیتواند فارغ از معنای اروتیکش معنی پیدا کند حتی در هنر والا. 

   اصل همراهی  رابطه جنسی با عریانی جدا کردن عریانی را از هر نوع بار مذهبی، عرفی و یا فرهنگی سخت میکند . 
به نظرم به همین دلیل است که همچنان واکنشمان به عکسهای عریان ، واکنشی است همراه با هیجان، شرم، شگفتی و شیفتگی.  عریان بودن همچنان عمل خاصی است. همچنان جایگاه ویژه‌ای دارد در اذهانمان. همچنان حرمت بدنمان به پوشیدگیش است و عریان شدنمان به سادگی «هتک حرمت» معنی پیدا میکند. برای همین شاید خیلیهامان سعی کنیم حتی در ظاهر عمومی و بیرونیمان که شده ، وقتی مجبور به توضیح دادن میشویم دلیلی «پاک»‌  و «اخلاقی» بیاوریم برای توجیه کردن عریانیمان. یا آن را جدا کنیم از هر نوع مفهوم آلوده به جنس و جنسیت و عمل جنسی. همیشه آزادی فردی بهترین پاسخ است ولی گاهی خودمان در معنیش شک میکنیم و دنبال دلایل دیگری برای توجیهش میگردیم و یا به طور کل عطایش را به لقایش ببخشیم . 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

نامه‌ها


بیست سال پیش مهاجرت هیچ راه ارتباطی برایش نگذاشته بود جز نوشتن نامه‌های روزانه بلند که از حال و احوالش و دلتنگی‌هایش بگوید. شاید از روزهای عیدی که یا سفره هفت‌سینی نبود یا اگر بود تنها مهمان سفره هفت‌سین او بود و سال را همینطور که اشک میریخت تحویل کرده بود. داستان جدا شدنها و دردهای پوست کندن و پوست انداختن خیلی از ما مهاجران. کلمات آشنایند، دردها آشنایند. فقط خیلی از ما در درونمان دفنشان کردیم و او همه را روی کاغذ نوشته بود  و فرستاده بود برای عزیزانش. 

 نمایشگاهی از کارهای شادی یوسیفیان توسط گالری شیرین  دیروز به محله چلسی نیویورک آمده بود با تابلوهایی از نامه‌ها. نامه‌هایی که حالا دیگر تکه تکه شدند. خط به خط شدند و کلماتشان از هم جدا افتاده بود و قابی شده بودند بر روی دیوار.

نامه‌ها که خصوصیترین مراودات بود حالا تابلویی بود در انظار عموم. از لابلای خطها میشد داستانها را تصور کرد و اشکها را دید. کلمات جدا جدا از هم افتاده دایره‌وار نقشهایی شده بودند بر روی قابهایی بزرگ که خیل زیاد تماشاگران گذرا به آنها نگاه میکردند و هر از چند گاهی کلمه‌‌ای یاجمله آشنایی آنها را جذب میکرد و شاید فرو میبرد به افکاری مشابه و نگاهی به گذشته و راهی طولانی که آمده بودند.

نامه‌ها اگر هم روزی در ته صندوقخانه‌ای پنهان شده بودند حالا البته قرار بود بشوند زینت خانه‌ای یا بروند درکلکسیون کلکسیونری. دیگر نامه‌ها حتی از آن نویسنده و گیرنده‌اش نبودند. با به فروش گذاشتنشان تمام شد دوره مالکیت  نگارنده‌ی «نامه‌های خصوصی». 

فکر میکردم وقتی هنرمند در حال ساختن اثر هنریش بود مجبور شده (شاید بعد از سالها) برود دوباره به سراغ نوشته‌هایش. باید همه آن کلمات را دوباره مرور میکرد و مزه میکرد و میدید که مزه‌شان چقدر فرق کرده است با مزه تلخ و شیرین آن دقیقه‌ای که داشت بر روی کاغذ مینوشته‌شان و احتمالا همان حس سختتر یا راحتتر کرده گذاشتن قیچی را بر روی کاغذ را و بریدن و تکه تکه ‌کردن تمام دردها و خنده‌هایش را. حالا قاب کرده تکه‌تکه شده‌شان را و به دیوار زده و میفروشد به غریبه و آشنا. 

دردها و خنده‌ها و گریه‌های تکه تکه شده میشود تزیین دیوار خانه‌ای و اداره‌ای. مگر کار هنرمند همین نیست؟

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

هاف ماراتن ۴- پیگیری

احتمالا سختترین بخش تمرینهای آمادگی برای ماراتن ( مثل هر ورزش دیگری) وقفه نیانداختن در تمرینات است. اینکه روزهای معین و ساعتهای معینی خودت را مقید کنی که حتما باید بروی و چند مایل بدوی. شبهای زیادی شده است که از شدت خستگی مرتب در حال خمیازه کشیدن بودیم و چشمهایمان را به زور باز میکردیم ولی خودمان را از در خانه کشانده‌ایم بیرون برای انجام تمرین.  برای شخص من همه اینها تجربه جدیدی است. اینرسی سکون در من بسیار قوی است و همیشه احتیاج به یک نیروی خارجی است برای به حرکت در آوردنم. این روزها این نیروی خارجی همین دوها است. 

دو به دلیل یکنواختگیش کمی حوصله سربر میشود. ما شانسی که آورده‌ایم این است که منظره اطراف محیط دویدنمان چشم‌نواز است. مخصوصا شبها وقتی که تمام چراغهای منهتن روشن است، نگاه کردن به ساختمانهای آن طرف رودخانه فضا را خوشایندتر میکند. اگر چه زمانهایی در موقع دویدن است که آنقدر بر روی قدمهایت تمرکز داری که حواست کمی از اطرافت پرت میشود. 

چند روز دیگر میشود حدود یک ماه که تمرینات رو شروع کرده‌ایم. هنوز دو ماه دیگر مانده است. فعلا بیشترین میزانی که دویده‌ایم ۵ مایل (۸ کیلومتر) بوده است و تا آخر هفته تمرینات این میزان باید به ده مایل (۱۶ کیلومتر) برسد. مسابقه هاف ماراتن ۱۳.۱ مایل  (۲۱ کیلومتر) است. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

هاف ماراتن ۳- عضلات ضعیفتر

بعضی روزها بدن برای دویدن بسیار آماده است و دویدنها حتی در فاصله‌های طولانی به راحتی انجام میشود ولی روزهایی هم هست که از همان دقایق اول به سختی میگذرد. 

هنوز شخصا دلیلی برایش پیدا نکردم، اینور آنور هم خوانده‌ام دلیل منطقی خاصی پیدا نکردم. مثلا همین دیروز با اینکه قرار بود فقط ۳.۵ مایل بدوم ( ۱.۵ مایل کمتر از روز یکشنبه) ولی قسمت اول دویدن خیلی سخت گذشت. البته ده دقیقه آخر سرعت رو بالا گرفتم که بتوانم جبران کنم. بعضی از بخشهای بدن همراهی نمیکنند در چنین مواقعی. دردهای موضعی سرعت را به شدت کاهش میدهند. به هر حال بعضی از عضلات بدن از بعضی دیگر ضعیفترند و البته از جمله مزایای دویدن قدرت بخشیدن به این عضلات ضعیف است که مدتها ازشان کاری کشیده نشده است. 

بخش هیجان انگیز قضیه وقتی‌ است که بعد از هر بار دویدن میبینی که زمان دویدنت کمتر میشود ( در اصل سرعتت افزایش پیدا میکند) بدون تمرکز خاصی. و البته لذت بخش‌ترین بخش دویدن به نظرم وقتی است که تمرین ان روز را همانطور که انتظار داشتی تمام کردی و میتوانی به خودت یک آفرین بگویی. البته من دارم هنوز موراکامی میخوانم و بسیار فاصله دارم با میزان سرعت و فاصله‌ای که او هر روز میدوید. اگه من یک زمانی بتوانم روزی ۶ مایل بدوم فکر کنم آدم بسیار متفاوتی‌ام با ان چیزی که امروز هستم. حداقل تفاوت این خواهد بود که از نظر بدنی بسیار بسیار آماده‌ترم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

هاف ماراتن ۲-

معمولا به زنها گفته میشود یا معمولا زنها اینطور فکر میکنند که در دوره پریود نباید به بدن خود فشار بیاورند و ورزش کنند. من برای تمرین دویدنم سعی کردم از گوشه و کنار اطلاعاتی در این زمینه کسب کنم. تا این لحظه مطالبی که خوانده‌ام و همه بر اساس تحقیقاتی پزشکی است هیچکدام توصیه نکرده‌اند که در این ایام ورزش قطع شود، حتی گفته‌اند که تاثیر منفی بر روی سلامتی زنان ندارد. بارها برای من پیش آمده که در روز اول پریود ورزش کنم و اتفاق خاصی هم نیفتاده. نه میزان خونریزی تغییر کرده است و نه درد خاصی را (بیشتر از حد نرمال) تجربه کرده‌ام. البته استمرار ورزش ممکن است کمی بر سیکل پریود تاثیر بگذارد. ( اینها همه بر اساس تجربه شخصی است و نظر پزشکی نیست) 

دقیقا در روز اول پریود بیشترین میزان دویدنم را داشتم و با تعجب بسیار دیدم بدنم آماده‌تر از روزهای قبلیم بود و تقریبا میتوانم بگویم آسانترین دویدن را تجربه کردم. نمیدانم قضیه واقعا چقدر به تغییرات فیزیولوژیکی در این روزها بستگی دارد ولی تجربه شخصی من نشان میدهد که پریود بودن دلیل کافی برای ورزش نکردن نیست. البته اگر مطمئن نیستید و یا نگرانیهایی در این زمینه دارید بهتر است قبل از انجام ورزشهای سنگین با پزشک و یا متخصصی صحبت کنید. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

هاف ماراتن- رنج اختیاری

«هاف ماراتن»* برای شما یک عبارت است مثل بقیه عبارتها ولی برای من چالش جدیدی هست که من برای خودم دست و پا کرده‌ام. چالش است از این لحاظ که من هیچوقت دونده خوبی نبوده‌ام. یعنی همیشه برای دویدن نفس کم می‌آورم. برای امتحان نهایی تربیت بدنی دانشگاه یادم است که دراز و نشست و بارفیکس را به خوبی انجام دادم ولی وقتی به دو رسید رکوردم جز بدترینها بود. البته ورزش هم موضوع مورد علاقه‌ام نبوده یا بهتر بگویم آدمهایی را که ورزش میکردند را خیلی نمیفهمیدم ( هنوز هم البته شناخت کامل به دست نیامده است). اینهمه سختی به خود دادن اصلا برای چه؟ موضوعی هم نبود که از کودکی درباره‌اش صحبت کنیم و یا امکاناتش را در مدرسه و خیابان داشته باشیم که به آن بپردازیم. پس ذهنیت مرتبط با آن هیچوقت- حداقل برای من- شکل نگرفت.

این عدم پرداختن با ورزش به میزان زیادی بعد از مهاجرت تغییر کرد. اینجا همینطور که داری در عوالمت برای خودت قدم میزنی بالاخره چندین نفر را میبینی که با لباس ورزشی از کنارت به سرعت میدوند و ناخودآگاه تو را دچار عذاب وجدان میکنند و یادت میآورند که فقط کافی است تلاش کنی چند قدم بدوی و چنان به هن هن بیفتی که ربت را یاد کنی. این اتفاق برای من زیاد افتاد این چند سال اخیر.

ولی بالاخره آن روز تاریخی رسید. آستین همت را بالا زدم و برنامه‌ای ۹ هفته‌ای را شروع کردم که ادعا میکرد که من را از یک فرد به قول اینها کوچ پتیتو* به یک دونده تبدیل میکند. هفته اول یک دقیقه دویدن و یک و نیم دقیقه راه رفتن و به تدریج این دقایق بیشتر میشوند تا میرسد به سی دقیقه بدون وقفه دویدن. فکر کردن به آن میزان دو وحشت آور بود. ولی دل را به دریا زدیم. هفته سوم که سه دقیقه را میبایست در گرمای ۹۰ درجه فارنهایت میدویدم،  تبدیل شد به یکی از بدترین خاطراتم از دویدن. بعد از پایان دو، با اینکه قاعدتا میبایست خوشحال میبودم که با موفقیت تمام شده ولی از شدت میزان گرما و تلاش و رنجی که برده بودم  با چشمانی گریان به خانه برگشتم.  ولی به هر بدبختی که بود، ۹ هفته به پایان رسید و هدف هم به سرانجام. ولی رسیدن به هدف همانا و احساس آزادی و عدم تعهد هم همان و دوباره روز از نو روزی از نو و برگشت به دوران بی‌ورزشی.

تا اینکه دوماه پیش، یک روز  صبح وقتی چشمهایم راباز کردم ( بله دقیقا به شیوه داستانها و حتی  فیلمها) حس کردم بدنم احتیاج به یک کشش بی‌پایان دارد. تصمیم گرفتم دوباره بار و بندیل را بردارم و به باشگاه ساختمان سری بزنم و سلامی عرض کنم. به مدت سه هفته هر روز خودم را به سختی از در خانه بیرون کشیدم و به جیم* رفتم. با بهتر شدن هوا هم هر از چند گاهی در کوی و برزن میدویدم تا اینکه دوستی پیشنهاد داد که چرا از فرصت استفاده نمیکنی و برای ماراتن بدوی.  من و ماراتن؟ مثل این بود که کسی به من پیشنهاد دهد که برای سفر به مریخ خودم را آماده کنم. . گفت اگر ماراتن خیلی دور از دسترس است با  هاف ماراتن شروع کن. فکر کردم همینکه در من چنین قابلیتی را میبیند عالیست، بگذارم ان تصویر حفظ شود. یار هم از پیشنهاد بدش نیامد و قرار شد با هم تمرین کنیم ( که به نظر من این خیلی کمک کرد که انجام شدنش واقعی تر شود.)  

الان که دارم این را مینویسم پایان هفته سوم تمرینمان است و یک ساعت دیگر باید حدود ۵ مایل بدویم. برای من رکورد مهمی است. تا حالا چنین فاصله‌ای را ندویده‌ام. از صبح هم طوری غذا و استراحت و ... تنظیم کرده‌ام که بدنم آماده‌تر باشد. 

اینجا تا جایی که بتوانم ثبت میکنم تجربه‌هایم را از این هدف جدید. برنامه‌ای که دنبال میکنیم ۱۲ هفته‌ای‌است و در پایان ۱۲ هفته باید بتوانیم ۱۰ مایل بدویم. مسابقه در دسامبر است به طول ۱۳ مایل.  در همین راستا هم شروع کردم کتاب موراکامی را با نام «از دویدن که حرف میزنم از چه حرف میزنم» را خواندن که مریم پیشنهاد داد. در همان صفحه‌های اول مینویسد از اینکه دونده‌های ماراتن به چه فکر میکنند که خودشان را ترغیب کنند به ادامه مسابقه و یکی از آنها میگوید: «درد اجتناب ناپذیر است ولی رنج کشیدن اختیاری است.» (ترجمه خودم) این هم از آن رنجهای اختیاری من است. شاید هم آخرش از این نوشته‌ها یکی چیزی شبیه این خاطرات موراکامی از دویدن بیرون آمد. 


* half marathon
*couch potato
*gym

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

فمنیسم به مثابه فحش...

مدتی پیش نوشته بودم  که در عجبم از اینکه «فمینیسم» در حالیکه هیچوقت مجال ابراز آنگونه که در کشورهای اروپایی و آمریکایی داشته، در ایران نداشته ولی به شدت مورد غضب جامعه ایرانی -حداقل- در فضای مجازی قرار گرفته است. که با توجه به اینکه هیچوقت عواقب چنین تفکری نه در سیاست و فرهنگ و نه در اجتماع حس شده و یا عمل شده‌ باشد، درک و فهم چنین واکنشی سخت است و گیج‌کننده. شاید بشود آن را واکنش شتابزده‌ای دید به تفکری که قرار است خیلی از مناسبات اجتماعی، فرهنگی را به زیر سوال ببرد و ترس از چنین تغییری موجب چنین واکنشهای همراه با تنفری شده است. شاید هم این ‌«واکنش طبیعی» جامعه‌ای است از هر آنچه به نظرش «رادیکال» می‌آید و سبب میشود هر تفکری را که ریشه‌های نابرابری و اجحاف را هدف میگیرد و یا بخواهد تغییر عمیقتری از جامعه بخواهد را به شدت مرعوب میکند و پس میزند. 

در هر حال... 
در کتاب جدیدی که شرل سندبرگ - از مدیران ارشد شرکت فیس بوک- منتشر کرده است،  او سعی میکند زنان را تشویق کند که از رشد کاری در محیط کار نترسند و اعتماد به نفس لازم را برای بالا رفتن از پله‌های پشرفت شغلی داشته باشند و در عین حال از شرایط نابرابری که زنان باید در محیطهای کار آمریکایی با آن دست و پنجه نرم کنند سخن میگوید. همچنین کلیشه‌های جنسیتی که در آن زنان را نامناسب برای انجام کارهای رده‌های مدیریتی و یا رشته‌های علوم و مهندسی به تصویر میکشد را نقد میکند.  ( البته سوالهایی زیادی را میشود در انتقاد از این کتاب مطرح کرد و از اولین و پایه‌ای‌ ترین آنکه از چه زنهایی و در چه طبقه اجتماعی صحبت میکنیم و با چه امکاناتی و روابط قدرتی که این زنها با آن دست و پنجه نرم میکنند.  که بحث من فعلا در این نوشته نیست). سند برگ در این کتاب نمیترسد از به کار گیری لغت فمنیسم و رویکرد فمنیستی در نامیدن خود و آنچه به آن اعتقاد دارد ولی میگوید همیشه این گونه نبوده است. 

سند برگ مینویسد:*

«وقتی وارد کالج شدم، به این اعتقاد داشتم که فمنیستهای دهه ۶۰ و ۷۰ سخت کار کرده بودند برای به دست آوردن برابری برای نسل ما. ولی با اینحال، اگر کسی من را فمنیست خطاب میکرد، من بلافاصله واکنش نشان میدادم و تصحیحش میکردم. ماریان کوپر- جامعه شناس میگوید این واکنش این روزها بسیار رایج است. در مقاله‌ای که در سال ۲۰۱۱ با عنوان - اف ورد جدید*- چاپ کرد، ماریان مینویسد که همکارش مایکل الام ، استاد زبان انگلیسی چیز عجیبی در کلاس مقدمه‌ای بر مطالعات فمنیستی مشاهده کرد و آن اینکه بسیاری از دانشجویان آن کلاس به اندازه کافی مشتاق به مباحث برابری جنسیتی بودند که بخواهند در طول یک ترم  در کلاس مرتبط با آن شرکت کنند، ولی تعداد خیلی کمی از آنها « استفاده از کلمه فمنیسم برایشان راحت بود.»  و حتی تعداد کمتری «خودشان را فمنیست میدانستند.» . الام میگوید: «انگار با فمنیست نامیدن کسی، او را با لقبی ناشایست خطاب کرده‌ باشی.»  
بیشتر به یک شوخی می‌ماند، نه؟ شما تا حالا شنیده بودید که زنی کلاس مطالعات فمنیستی بردارد از و از اینکه کسی او را فمنیست خطاب کند عصبانی شود؟ البته وقتی من در کالج بود با خودم یک سری تناقضهایی داشتم. از یک طرف،  گروهی را شروع کرده بودم برای تشویق زنان که بیشتر درسهای مرتبط با اقتصاد و حکومت بردارند. و از سوی دیگر، به هر شکل و فرمی هر گونه فمنیست بودنم را رد و تکذیب میکردم. هیچکدام از همکلاسیهای من هم خودشان را فمنیست نمیدانستند. و این من را ناراحت میکند که ما بسیاری از عقب‌گردها علیه زنان را در اطرافمان نمیدیدیم. نگاه تمسخر بار و منفی به فمنیستهایی که «از مردان متنفرند، شوخی سرشان نمیشوند و سوتین‌هایشان را میسوزانند» قبول کرده بودیم. آنها کسانی نبودند که ما بخواهیم شبیهشان باشیم و دنبال کنیم. بخشی از آن به خاطر این بود که شاید آنوقت دیگر نمیتوانستیم با پسری قرار ملاقات بگذاریم. وحشتناک است میدانم. طنز غم انگیز قضیه اینجاست که فمنیسم را پس میزدیم که توجه و ستایش مردان را جلب کنیم.» 

*اف وردز (F-words): کلمات مستهجن و نامناسب در زبان انگلیسی که با حرف اف شروع میشوند. 
*این متن ترجمه من است و من از آنجایی که کار اصلیم ترجمه نیست خیلی وقتها برای معادل سازیهای فارسی برای لغات انگلیسی کم می‌آورم. به همین دلیل شاید این متن به آن روانی که باید باشد، نیست. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

خوشا دمی که از از این «پرفورمنس»‌ پرده بر فکنم

زمانیکه سهراب میگوید  «وقتی از پنجره میبینم حوری، دختر بالغ همسایه، پای کمیابترین نارون روی زمین فقه میخواند» نمیدانم چرا خودم را تصور میکنم در حال بالا پایین کردن وبسایتها و فیس بوک و ... و به جای فقه البته سیاست میخوانم. دنبال میکنم سلبریتیهای سیاسی هموطن را و دعوایشان بر سر سفر فلان کارگردان به فلان کشور «نه دوست نه همسایه». فکر میکنم به تمام «پرفورمنس‌»هایی که همه آدمهای درگیر هر روز و هر ساعت در این فضای مجازی به آن مشغولند در راستای حفظ چهره‌ای که هر نوع لغرش کلامی میتواند مخدوشش کند.

پرفورمنس چپ طرفدار مظلوم جهانی و یا روشنفکر طرفدار منفعت ملی ( و حتی خود فمنیست وطنی خارج نشینم) همه در هر ساعت و هر دقیقه با استتوسی، متنی، شر کردن ویدیویی، گزارشی، خبری سعی در حفظ و نگهداری هویتی داریم که در همه این سالها به واسطه این دنیای مجازی ( و کمی هم غیر مجازی) برای خودمان ساخته‌ایم. آنچنان این هویت شکننده است که هر عملی یا جمله‌ای میتواند ترکی بر آن وارد کند. و اگر مواظب نبود تکه تکه خواهد شد این هویت برساخته. 

اصلا مهم نیست که چقدر به آنچه میگوییم یا مینویسیم اعتقاد داریم، مهم آن است که لحظه‌ای از این پرفورمنس ( به تعبیر باتلر، که نمیدانم معادل فارسیش چیست) غافل نشویم که چهره‌ای که در انظار عموم ساخته‌ایم مخدوش میشود. باید بگویم که این پرفورمنس فقط محدود به این فعالان سیاسی نمیشود و عمومیت دارد در تک تک افراد. ولی آنهایی که کمی باهوشترند شاید سعی کنند نقشهای مختلفی را بپذیرند و حداقل کار را برای خودشان راحتتر کنند و یا نهراسند از اینکه به هویتی دیگری در بیایند. ( شجاعت میخواهد؟ شاید.)

خلاصه آنکه بودن در این محیط و در میان این جمع، کمک نمیکند به آن تکثر، مجبوری برای اینکه مقبول دوستان و آشنایان و فالوورها باشی تا مدت نامعلومی به بازی ادامه دهی. مگر اینکه به طور کلی بیرون کشی از این ورطه رخت خویش و تمام رد پاها را هم پاک کنی. آنوقت شاید خلاص شوی. البته شاید به قالب دیگری فرو رفته‌ای و در برابر جماعتی دیگر ولی حداقل بار آن نگاهها را دیگر با خودت حمل نمیکنی. در برابر غریبه‌ها راحتتر است این بازی. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

روایتی از نیویورک...

خیلی آدمها مخصوصا اگر شاعر و نویسنده باشند حتی اگه یک روز گذرشان به نیویورک افتاده باشد، درباره اش مینویسند. از سهراب سپهری خودمان بگیر تا  ژان بودریار فرانسوی. حالا چه مرکز جهان کاپیتالیسم با شرکتهای مالی و بانکهای چند ملیتی توصیفش کنند، وشهر آسمانخراشها و بخواهند از شلوغی خیابانهایش و ازیاد جمعیتش شکایت کنند، یا  پز تئاترهای برادویش را بدهند وکافه‌ها وقدم زدنهایشان در سنترال پارک، نمیتوانند بیخیالش شوند و درباره اش ننویسند.
 
من هم با اینکه نویسنده و شاعر و فیلسوف نیستم ولی فکرش به سرم افتاده که به این شهر ادای دین کنم و چیزی درباره اش بنویسم. البته شاید یک نفر بپرسد که چرا هیچوقت درباره تهران ننوشتم. شهری که در آن عاشق شدم. کار کردم. و تقریبا هویت امروزم  در آن شهر شکل گرفت. و یا چرا درباره اهواز ننوشتم. شهری که در آن به دنیا آمدم، مدرسه رفتم، عشقهای نوجوانیم را در آن تجربه کردم. شاید این هم از نشانه‌های غربزدگی باشد و من را جو گرفته باشد. خب البته، اینقدر که درباره نیویورک نوشته شد درباره تهران و اهواز نوشته نشده. اصلا یک کلاس دیگری دارد که تو هم درباره شهری بنویسی که آدمهایی با اسمهای بزرگ درباره اش نوشته باشند. نه؟

 شاید هم من همینکه از پنجره اتاق نشیمنمان به هادسون نگاه میکنم و بتری پارک و ساختمانهای فایننشال دیستریکت را میبینم، یاد کارون اهواز میفتم و ساختمان قدیمی صدا وسیمایی که از روی پل نادری دیده میشد. و همین باعث میشود که ربطی پیدا کنم بین اهواز و نیویورک. اصلا کارون و هادسون خیلی به هم می‌آیند.  میتوانی مثل از پاریز تا پاریس باستانی پاریزی بنویسی از کارون تا هادسون. اصلا شاید اسم اتوبیوگرافیم را یک روزی همین گذاشتم. از اهواز تا نیویورک به این خوش آوایی نیست.

حالا میگویم شیفته نیویورک شدم ولی یادم است روز اول در تاکسی از فرودگاه ج اف ک تا آپارتمان دوستی که قرار بود یک شب مهمانش باشم در آپر وست ساید وقتی از بزرگراهی میگذشتیم که کویینز رو به منهتن وصل میکرد، با خودم میگفتم این همان نیویورک معروف است؟  که البته شکم از بین رفت وقتی تاکسیهای زرد رنگ را کنارم میدیدم که رویشان نوشته بود نیویورک سیتی. چند ماه قبل از آمدن خودم را با دیدن سریال سکس اند د سیتی برای حضور در این شهر آماده کرده بودم.

البته باید همینجا بگویم که من هیچوقت در زندگانیم فکر نمیکردم که یک روزی اصلا بخواهم بروم آمریکا زندگی کنم. نیویورک که جای خود دارد. یعنی حتی در رویاهایم هم سفر به نیویورک نبود. درباره نیویورک هم زیاد نمیدانستم. نهایتا در فیلمهایی اسم منهتن را چندین بار شنیده بودم. و البته کنجکاو هم نشده بودم که بخواهم درباره اش بیشتر بدانم تا وقتی که دیگر چند ماه بیشتر نمانده بود که بیایم. خلاصه بخشی از اینکه ما حالا اینجاییم به قولی دست تقدیر بوده.

ولی اینکه چطوری درباره این شهر بنویسم مثل نویسنده‌های معروف از آن سوالهایی است که هنوز درباره اش به نتیجه نرسیدم. نمیدانم میخواهم رمانی باشد که شخصیتهایش در هر گوشه این شهر افتاده‌اند وحوادثش مثلا در فیفت اونیو و یا وست ویلج و یا بروکلین رخ میدهد، یا نه قرار است مجموعه ای باشد از توصیف معماری شهر و آدمهایی که در پارکها و خیابانها و میادینش پراکنده‌اند. شاید مثلا داستان آن ایرانی باشد که در یونیون اسکور در روزهای منتهی به کریسمس آش رشته و حلیم  میفروشد. داستان واقعی آدمها.

بالاخره روزی مینویسم داستان نیویورک را. شاید آن وقت روزی باشد که دیگر در نیویورک زندگی نمیکنم.
 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۳, شنبه

یک برداشت از آکادمی گوگوش

اینکه دیدن یا ندیدن آکادمی گوگوش در شان ما هست یا ما نباید به دیدن کمتر از سه گانه کیشلوفسکی قانع باشیم، بحث این نوشته نیست. به نظرم آکادمی گوگوش، یک نو آوری خاص در برنامه‌های از نوع سرگرمی تلویزیون بود برای مخاطبان فارسی زبان
(البته الگو برداری از آمریکن آیدل) و توانست به یک موضوع بحث جدل در هر دو فضای مجازی و غیر مجازی تبدیل شود. شاید یکی از اولین موضوعات اجتماعی بود که در این حجم درباره‌ش نظر داده شد و بحث شد. و البته رای دادن میلیونی به شرکت کنندگان این شو تلویزیونی ( به دلیل سابقه تاریخی رابطه ما با رای دهی و نتایج آرا) در جذاب کردن برنامه
بی تاثیر نبود. به همین دلایل دیدنش جالب است، برای کسی که شاید علاقه مند به مطالعه و مشاهده موضوعات مورد علاقه عامه مردم باشد.

این سری از برنامه آکادمی گوگوش به شدت آغشته به موضوعات جنسی و جنسیتی بود، از بحث بر سر هویت جنسی امیرحسین و ایجاد صفحه فیس بوکی برای تجاوز به او، تا حجاب ارمیا و نقش بین خوانندگی و هویت و نقش جنسیتی یک زن همه و همه سومین سری آکادمی گوگوش را موضوع جذابی برای تحلیلهای جنسیتی کرده بود. در اصل از این بخش داستان بود که موضوع برای شخص من جذاب شد و آکادمی گوگوش را پیگیری کردم.

به نظرم، سانسور بی سابقه در تلویزیون رسمی ایران و تنها ارائه هویتهای فردی- اجتماعی مورد تایید جمهوری اسلامی در رسانه ملی و عدم وجود برنامه‌های آلترناتیو، جامعه ما را از دیدن آنچه خارج از فرم این هویتهاست محروم کرده است و در نتیجه تحلیل و پذیرش آن را سختتر.  مردی که گوشواره به گوش دارد و یا زن خواننده ای که حجاب دارد هر دو در تضاد با نرمهای تبلیغ شده در سی سال گذشته است و نه تنها از نگاه گفتمان رسمی با هنجارها همخوانی ندارد بلکه به صورت یک ضد هنجار ( و حتی اعمال مجرمانه)  تعریف شده است. ممنوعیت خوانندگی زنان در سی سال گذشته به اسم مذهب، ذهن بخشی از جامعه را نسبت به دیدن هر دو اینها در کنار هم حساستر کرده است. دیدن برخی روابط افراد با یکدیگر در چنین شوهایی مثل بوسیدنها، بغل کردنهای دختران و پسران جوان در تلویزیون، بر مبنای رابطه ای دوستانه و نه لزوما نمایش یک امر جنسی، اگر چه شاید در چارچوب برخی خانواده‌ها و دوستیهای صمیمی در طبقه خاصی اجتماعی عادی به نظر برسد، ولی همچنان برای برخی از اقشار جامعه غیر قابل قبول است و گفتمان رسمی سی سال گذشته، تبلیغ شده در تلویزیون و رسانه‌های دولتی، آن را به عنوان یک عمل خلاف معیارهای یک جامعه اسلامی به نمایش گذاشته است. همه اینها ناگهان در یک برنامه تلویزیونی به هم میریزد. بسیاری از ببینندگان با روابط و هویتهایی روبرو میشوند که از نظر خودشان، اطرافیانشان و گفتمان رسمی تابو، ناهنجار و مجرمانه است. دیدن واکنشها به آکادمی گوگوش را به نظر من باید در چنین فضایی نقد کرد. 

و البته در چنین فضایی است که افراد با هویتهایی که به باور اعتقادی آنها نزدیکتراست، گرایش بیشتری نشان میدهند. ارمیا، اگر چه با خواندنش به عنوان یک زن کمی از این هنجارها فراتر رفت (با توجه به اینکه خوانندگی زنان در ایران سابقه تاریخی دارد و امری کاملا فراموش شده نیست) ولی نوع پوششش، مادر بودنش، خواندن ترانه‌هایی با تم آرام و با کمترین حرکتهای در صحنه، عدم هر گونه تماس فیزیکی با مردان اطرافش همچنان رفتارهایی بود که مورد پسند جامعه قرار میگرفت. یعنی جامعه میتوانست که «ناهنجاری» خواندن را به او ببخشد در قبال رعایت کردن آنچه که  از یک زن «باوقار و متین» انتظار میرود که همچنان در ایفای نقش مهم اجتماعیش ( ازدواج  و مادر شدن ) هم موفق بوده است. برآیند نظرات و در نتیجه برنده شدن ارمیا در این سری از برنامه را میتوان از این زاویه دید.  سبک خواندن شکیلا وارش، از سبکهای مورد علاقه جامعه است.  به یاد داریم که سنگین و وباوقار بودن شکیلا از طرف طرفدارانش مرتب یادآوری میشد.

چنین همراهی با امیر حسین سختتر بود، اگر چه در آخرین برنامه‌ها، دیگر گوشواره‌ای به گوش نداشت و سعی شده بود با خواندن ترانه «مرد تنها»ی فرهاد کمی از آن هویت «مردانه» را دوباره به او برگردانده شود. «مردانه» بودن به عنوان هویت برتر اجتماعی، نرمهای تعریف و تعیین شده‌ای دارد که اتفاقا جامعه عدول از آنها را بسیار سختتر میپذیرد، به خصوص وقتی که این نرمهای پذیرفته شده جمعی خیلی هم با نرمهای تحمیل شده رسمی در تضاد نباشد و مرتب توسط نهادهای قدرت رسمی به طور روزانه تایید و تبلیغ شود و عنصر تنبیه همچنان به عنوان یک فاکتور نرماتیویته به کار گرفته شود ( این مورد البته در مورد همه نرمهای جنسی و جنسیتی صادق است) ولی در زمینه «مردانگی» نهادی قدرت غیر رسمی  نیر به کمک می‌اید و بسیار بیشتر از عناصر تنبیهی دولتی- حکومتی نقش ایفا میکنند. «شرم» اجتماعی حاصل از تخطی از «مردانگی»‌  همچنان به عنوان یک عامل بازدارنده و فشار اجتماعی قدرتمند عمل میکند که شاید در تخطی از آنچه «زنانگی» است کمتر دیده شود.

برنامه آکادمی گوگوش و به صحنه آوردن هویتهایی و نقشهای جنسی و جنسیتی  که شاید در مکانها و فضاهای عمومی ایران کمتر دیده شود و بیشتر «در پستوی خانه‌ها نهان است» شاید تکانی باشد برای جامعه ای که سی سال  گفتمان رسمی- مذهبی برایش نرمها را و نقشهای جنسی و جنسیتی نرماتیو را تعریف کرده است و عبور از آنها را مستوجب تنبیه و توبیخ دانسته است.  




ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

خانه‌ من کجاست؟

این روزها به مفهوم خانه خیلی فکر میکنم. خانه را  معادل Home انگلیسی به کار میبرم. در ادبیات یک مهاجر خانه معنایی متفاوت دارد. دور بودن از خانه، در آرزوی بازگشت به خانه همه اینها نقش بسزایی دارند در تعریف آنچه که مهاجر است.

برای من مدتی است که این مفهوم خدشه دار شده است. وقتی دوستی در فیس بوک استتوس میزند که دارد میرود «خانه»، خیلیها میفهمند یا برداشت میکند که منظور ایران است، که خانه برای کسی که بیرون از وطن است، کشور زادگاهش است، آنجایی که زبانش را میداند، فرهنگش را، جامعه پیرامونش را میشناسد و یا از آن مهمتر آنجاییست که پدر و مادر هستند. خانه جاییست که مادر است که با آغوش باز منتظر ورود توست. تقریبا در همه موارد اطراف من این خانه، جایی که مادر هست و پدر،  در محدوده جغرافیایی همان وطن قرار دارد. یعنی  آنچه «خانه پدری» خوانده میشود با وطن یک همپوشانی جغرافیایی دارد. هر دو یک جاست، تمایز زیادی بین این دو قائل نمیشویم وقتی که از خانه صحبت میکنیم به عنوان یک مهاجر.

داستان برای من متفاوت است. وطن برای من جایی نیست که پدر و مادرم هستند. پدر و مادرم سالهاست ایران نیستند. ولی وطن همچنان ایران است، جایی که در آن به دنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام ولی «خانه پدری» جایی است که هیچ تعلق فرهنگی و زبانی به آن ندارم. آغوش مادرم جایی دور از وطن برای من باز است. ولی معمولا خانه جایی است که تو اگر اراده کنی بتوانی بروی. خانه جاییست که در موقع دلتنگی تنها مانع رفتنت خریدن یک بلیط باشد. خانه جاییست که اجازه ورود از تو نمیخواهد، درش برای تو همیشه باز است. وطن حتی اگر آغوشش را برایت باز نکند، حتی اگر درونش راحت نباشی، به هر حال اجازه ورود به تو میدهد (حتی اگر اجازه خروج ندهد). ولی برای من وقتی خانه ( به معنای خانه پدر و مادر) میشود جایی خارج از وطن و باید برای ورودش ویزا بگیرم، آن مفهوم خانه به مقدار زیادی برایم رنگ میبازد. آن خانه در ذهنم مفهوم خانه را از دست میدهد. نمیدانم باید چه بناممش.

بسیاری از مهاجران خانه را میسازند، در جایی که در آن زندگی میکنند. برای بسیاری از مهاجران، ازدواج و بچه دار شدن مسیری است برای آنکه کشور جدید را کم کم به خانه تبدیل کنند. برای کسانی که بچه ندارند، شاید این روند کندتر اتفاق بیفتد. از جمله برای من که همچنان رابطه‌های عاطفی شدیدی با وطن دارم. 

این روزها من در پاسخ به این جواب میمانم که خانه کجاست؟ خانه ایران است؟ جایی که پدر و مادری نیستند که جدا از دنیا و هیاهویش در آغوششان آسود؟ و به خیابانهای آشنایش رفت و صداها و آواهای آشنا شنید؟ خانه، جایی است که پدر و مادر هستند ولی دیگر هیچ چیزش از آن تو نیست؟  نه مردمانش، مردم تو‌ اند نه دوستان و فامیلت در آنجا گرد هم می‌آیند تا  تو را در آغوش بکشند. خانه اینجاست که دارد پنج سال میشود که زندگیش کردم که خیابانهایش را میشناسم، که زبان مردمش را میفهمم ولی عزیزانم نیستند که هر لحظه که بخواهم ببوسمشان؟

و برای من مفهوم خانه همچنان گنگ و مبهم است. نمیدانم کجاست؟

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

چه کسی از «فمنیسم ایرانی» میترسد؟

جنبش فمینیستی زنان غربی در در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی از جمله پویاترین و رادیکالترین جنبشهای  اجتماعی بود. در جامعه ای که همچنان «طبیعیترین» مسیر زندگی زنان ازدواج کردن، بچه داری و خانه داری بود این جنبش توانست تکانی به چنین طرز تفکری دهد.  تقسیم کار به گونه‌ای که خانه داری وظیفه زنانه و شاغل بودن خارج از خانه وظیفه‌ای مردانه است از جمله مشخصات بارز این دوره بود. زنانی  یا ابژه جنسی بودند و یا  مادران و همسرانی که تنها دغدغه شان تمیز نگه داشتن خانه و غذا پختن برای همسرشان بود و همچنان از نظر قانونی وابسته به شوهری که «رییس خانواده» نامیده میشد. طلاق گرفتن برای زنان پروسه بسیار سختی بود و دادگاه به راحتی به خواسته طلاق زنان ترتیب اثر نمیداد. ( داستان آشنایی در امروز ایران)

بیشتر زنان شاغل خارج از خانه هم فقط در شغلهای محدودی مانند  معلمی، پرستاری و یا منشی گری اشتغال داشتند و معمولا خیلی اقبال خوشی به زنان در رشته هایی مثل پزشکی و مهندسی و یا در مراتب بالای اداری نشان داده نمیشد. به عنوان مثال در سال ۱۹۶۰ فقط ۶ درصد از پزشکان آمریکا، زن بودند.

در سال ۱۹۶۲ بتی فریدان کتاب «رازهای زنانه» را منتشر میکند و در آن از استیصال زنان تحصیل کرده‌ای میگوید که خانه دار بودند. زنانی که به گفته فریدان « مستاصل بودند، و  فکر میکردند هیچ استقلال و پرسونالیتی از خود ندارند. »
این کتاب فریدان در اصل  تکانی بود به جامعه ای که زنان خانه دار را شاد و خوشبخت نشان میداد و کسانی که دغدغه ای جز خدمت به خانه و خانواده شان ندارند. اگر چه به کتاب فریدان این ایراد وارد بود که فقط به زنان طبقه متوسط به بالای سفید پوست آمریکا پرداخته است ولی  کتابش باعث حضور موج جدیدی از فمنیسم گردید.

یکی از نقاط تمرکز فمینیستهای دهه ۶۰ و ۷۰ نابرابری در محیط کار بود مثل پرداخت نابرابر و یا عدم حضور زنان در سطوح بالای تصمیم گیری و مدیریتی. ولی اهداف آنها به این خواسته ها محدود نشد. آنها خواهان حضور فعالتر زنان در صحنه های سیاسی و عمومی بودند.  کم کم بسیاری از فمنیستها  کلیت نظام مردسالاری را به زیر سوال بردند و مبارزه با این نظام را مهمترین هدفشان اعلام کردند.  مردسالاری به نظر آنان تمام ارکان زندگی زنان را در بر گرفته بود حتی زندگی خصوصیشان و برای آزادی زنان باید این نظام به کل از بین میرفت تا زنان میتوانستند به  حقوقشان  دست یابند. حق کنترل بر بدن مثل حق سقط جنین و آزادی انتخاب گرایش جنسی از جمله اهداف مبارزاتی فمنیستهای در این دوره بود.

فمنیستهای دهه ۶۰ و۷۰ دستاوردهای  سیاسی، حقوقی و اجتماعی قابل توجهی داشتند، ولی در عین حال یک اتفاق دیگر در حال افتادن بود. نظامی که فمنیستها به سرنگونی آن برخاسته بودند، آرام ننشسته بود. این زنان محکوم شدند به  «ضد مرد بودن»،  «عقده‌ای بودن»، «خشن بودن» و «عصبی/هیستریک»  از آنجایی که ‪آنها در هر لحظه و در هر مکانی که با رفتاری سکسیت یا مردسالارانه روبرو میشدند، صدای اعتراضشان بلند میشد.   ‬.  این نامگذاریها و انگ زدنها به ابزار جدید سرکوب بدل شد.  ‬
‪  ‬کم کم  فمینیست صفتی شد که بسیاری از آن ابراز برائت میکردند، در حالیکه بسیاری از دستاوردهای سیاسی و اجتماعی زنان مدیون فمنیستهایی بود که با چنگ و دندان برای رسیدن به  شرایط عادلانه تر تلاش کرده بودند.

 این تاریخچه برای این بیان شد که دلیل تاریخی/ اجتماعی حرکتهای «ضد فمنیستی» در غرب کمی شناخته شود ولی چنین رفتارهایی در امروز ایران از کجا نشات میگیرد؟  ایران نه چنین حرکت فمنیستی قدرتمندی را در طول تاریخ معاصرش تجربه کرده است. نه شرایط سیاسی و اجتماعی ایران به جنبش زنان ایران شرایط مشابهی همانند فمنیستهای غربی دهه ۶۰ و ۷۰ داده است و نه قوانین ایران به نفع زنان تغییر کرده است (علیرغم  فعالیتهای فعالان زنان ایران که تعداشان هم بسیار اندک است ) ولی جنبش ضد فمنیستی به غایت فعال ظاهر میشود و «فمنیسم ایرانی» بسیار مورد عتاب است. 

البته «فمنیسم ایرانی» تعریف مشخصی ندارد. معلوم نیست چه کسی و چه چیزی است و یا  صفت «ایرانی» بودنش به آن چه ویژگیها و یا جایگاهی میدهد که از دیگر نمونه های «فمنیسم» تمییز داده شود و چرا این صفت «ایرانی» استفاده تحقیر آمیز به خود گرفته است. و معلوم نیست به کار برندگان اصطلاح «فمنیسم ایرانی»‌ برداشتشان از نمونه «غیر ایرانی» فمنیسم چیست که آن را متفاوت و حتی برتر میکند از نمونه وطنی. 

و البته سوال مهمتر این که چه شده است که «فمنیسم ایرانی»‌آنقدر مورد غضب واقع شده است؟  آیا این  «ضدیت» با این نوع فمنیسم نشان دهنده یک نگرانی عمومی است؟ اگر این چنین است دلایل این نگرانی چیست؟ در «فمنیسم ایرانی» چه چیز دیده میشود که مخالفانش را چنین  می‌آشوبد؟ آیا همان زیر سوال بردن اصول مردسالاریست که نگران کننده است؟ آیا به زیر سوال بردن باورهای همه گیر سکسیستی و ضد زنی است که این نگرانی را ایجاد کرده است؟

به نظر میرسد که فضای مجازی در گسترش این نگاه  نقش قابل توجهی بازی میکند. و البته  آنکه معترضان و مخالفان «فمینسم ایرانی» محدود به مردان نمیشود. طیف گسترده ای از زنان به همان اندازه نفرتشان را از فمنیستها نشان میدهند. و  برای این رویکرد خصمانه هموطنان به فمنیسم  ( به عنوان یک جنبش اجتماعی) ریشه تاریخی پیدا نکردم. در جامعه‌ای که از نقطه نظر  قانونی، فرهنگی، و اجتماعی همچنان راه زیادی برای رفع تبعیضها علیه زنان مانده، ضدیت با تنها حرکتی که دغدغه‌اش رسیدن به شرایط بهتری برای زنان است (متاسفانه سرکوبهای شدید بسیار مانع رسیدن به حداقلهایش شده است)  نه تنها سازنده به نظر نمیرسد بلکه وجه مخربش بسیار ترسناک است. این موضوع وقتی هراسناکتر میشود که نیروی حکومتی- دولتی نیز با تمام ابزار سرکوبی که دارد به جنگ با فمنیسم رفته است.  این از جمله جاهایی است که مردم و حکومت به نظر میرسد همراه با هم به مبارزه با تفکری نشسته اند. آیا به این دلیل که هر دو از به قدرت رسیدنش به یک اندازه متضرر میشوند؟

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

«تو هم که هر دفعه که ما را میبینی پریودی»

شاهین نجفی به همران محسن نامجو ترانه ای سروده‌اند و اسمش را گذاشته اند پریود.  ترجیع بند این شعر هم میگوید: «تو هم که هر دفعه که ما را میبینی پریودی»

فارغ از اینکه پریود چه معنای نمادین و یا سمبلیک در ترانه‌ای که وضع موجود سیاسی و اجتماعی ایران اشاره دارد میتواند داشته باشد، استفاده از یک روند طبیعی بدن زنانه که  قرنها از جمله دلایل تبعیضهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی برای او بوده و در عین حال برای بسیاری از زنان جز دردناکترین و سختترین  تجربه‌های زیستی‌شان بوده است،  در شعری که مضمونش هیچ ربطی به  زنانگی و یا تبعیض علیه زنان ندارد جای سوال دارد. مخصوصا وقتی که  ترجیع بند آن شعر اشاره به رابطه جنسی باشد که در هنگام پریود زنان نمیتواند اتفاق بیفتد و شاعر (خواننده مرد) را ناامید از ایجاد یک لذت جنسی میکند. هر دفعه که شاعر به سراغ زن میرود او پریود است ( و به قولی بخشکی شانس که پیش تو زن هم شانس نیاوردیم و نتوانستیم حالمان را بکنیم). و شاعر عمل جنسی را با لغاتی همچون پاره شدن و شل گرفتن همراه میکند. ( که با استفاده از کلمه پریود یادآور نگاه مردانه به رابطه جنسی است. همان نگاهی که برایش دخول در راستای بی دردی و لذت است و بر عکس آن نشان دهنده مفعولیت و درد بدون لذت. برداشتی سنتی از رابطه جنسی زنانه/مردانه )

بگذریم که شعر شاعر در ذکر مصائب به تکرار کشیده شده است و هر دو نامجو و نجفی شعرشان فقط به مدد همین یک ترجیع بند «متفاوت» شده از شعرهای  دیگران و خودشان که تم اعتراض دارد. قبل از این، کلمه به «گا» رفتن در چنین شعرهایی آنچنان به کار رفته بود که به ژانری برای خودش تبدیل شد ( نمونه اش هم نامجو و هم کیوسک)‫. و البته  وجه جلب مخاطب با قرار دادن یک کلمه «تابو» در متن  و قدرت فروش آن را اصلا موضوعی بی تاثیر نمیدانم.  استفاده از کلمه «گا» در خیلی از متن ترانه های جدید، که تابو شکن تلقی میشود، در اصل با معنا و کاربرد کوچه بازاریش در دعواهای مردانه خیابانی فرق اساسی نمیکند ( و حتی در متن این شعر جدید اگر چه خود کلمه استفاده نشده ولی تعابیرش همچنان خود نمایی میکند) و همآن کاربرد را در یک سطح «هنری»  میگنجاند و به قولی از سطح «عوام» به سطح «خواص»/هنر میبرد بدون اینکه تغییری در معنای رایجش  داده شود و یا اینکه وجه سکسیستی و  ضد زن بودنش  را پنهان و یا مورد سوال قرار دهد و جالب اینکه همه اینها در دیسکورس روشنفکرانه برابری زن و مرد ‬اتفاق میافتد.‬

 استفاده از امر جنسی برای جلب توجه مشتری را به شخصه ارزشگذاری نمیکنم ولی وقتی با اهداف سیاسی/اجتماعی همراه میشود و در اصل رتبه و درجه ای والاتر از سرگرمی را شاعر و یا خواننده برای اثر در نظر میگیرد و ادعای یک کنش سیاسی دارد، در آن وقت به نظرم باید خیلی دقیقتر و کنجکاوانه تر به چنین محصول فرهنگی نگاه کرد. چون مهم است بدانیم که دو گانگی زنانه/ مردانه و یا کلیشه‌های جنسی و جنسیتی در یک پیام سیاسی چگونه بازتولید میشود، آن هم در ادبیاتی که ادعایی خلاف این را دارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

انقلاب ما-- زنان ما

زنان از اولین گروههای اجتماعی بودند که ترکش اسلامی بودن حکومت جدید به آنها اصابت کرد. دستور اجباری شدن حجاب در همان روزهای اول انقلاب، در اصل نشانه‌ای بود بر آنکه زنان قرار است نقش حیاتی در آینده حکومت جدید بازی کنند. زنان قرار بود تبدیل شوند به هویت اسلامی نظام. چه چیزی بیشتر از یک زن محجبه میتوانست سمبلی باشد از جامعه اسلامی. برخورد حکومت جدید با زنان از همان روز اول این شبهه را بوجود می‌آورد که نکند این انقلابی «مردانه» بود علیه «زنان».

افسانه نجم آبادی مینویسد که چگونه زن «غربزده» نمادی شده بود برای عداوت انقلابیون. این زن «غربزده» مصادیقی داشت که هر دو گروه سکولار و اسلامی بر آن اتفاق نظر داشتند: «زنی که آرایش غلیظ دارد- دامن کوتاه (مینی ژوپ) یا شلوار تنگ میپوشد- موهایش را بیش از حد کوتاه میکند [به قولی موی کوتاه گوگوشی نشانه‌ای از غربزدگی بود] در روابطش ما مردان خیلی راحت است- بلند میخندد- در مکان عمومی سیگار میکشد.» ( از مقاله  مخاطرات مدرنیته و  اخلاقیات  نوشته افسانه نجم ‌آبادی)
از نگاه اسلامیون همان نداشتن حجاب نشانه‌ای بود از «فسادی» که زنان را به خود آلوده کرده است.

 انقلاب برای برخی از زنان خانواده‌های مذهبی این امکان را فراهم کرد که با مخالفت کمتری از سوی خانواده برای ورود به بازار کار و دانشگاه مواجه شوند. ( مدافعان غیر حکومتی انقلاب این را مرتب به خوانندگان و مخاطبانشان یادآوری میکنند) ولی چیزی که یاد آوری آن نباید فراموش شود اینکه «آزاد شدن» گروهی از زنان از بند خانواده‌شان با هزینه گزافی همراه بود. محدودیتهای سیاسی، حقوقی، و اجتماعی زنان ایرانی بعد از انقلاب به اندازه‌ای است که نفع بردن گروه خاصی از زنان نمیتواند به آن وجه مثبت دهد. حکومت برآمده از انقلاب ۵۷ - چه ناخودآگاه و چه خودآگاه- زنان را دشمن فرض کرد. سکسوالیته زنانه    برای مردان انتلکتوال و روشنفکر انقلابی ( از هر گروه و مرامی) همانقدر ترسناک و ناشناخته ( به تعبیر فرویدی) بود که چه در سطح چریکی و حزبی و چه در سطح ملی و دولتی سعی در  مهارش  داشتند.