ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

زنان غریبه ساده

فکر کردم یکی از جاهایی که شاید بتوانم آدمهایی متفاوت‌تر از آنهایی که دور و برم هستند ببینم عضویت در گروههایی باشد که موضوع دور هم آمدنشان به مذاق من خوش بیاید. در اولین گشت و گذار، به گروهی برخوردم که زنانی هستند در میانه سی سالگیشان، مثل خودم،‌که ماهی یک بار دور هم جمع میشوند که کتابی بخوانند و درباره‌اش صحبت کنند. عناوین کتابهای انتخاب شده معمولا از بین بست سلرها* انتخاب میشود و مضامینشان کمی تا قسمتی فمنیستی است ولی نه لزوما آن فمنیسمی که من  بیشتر خوانده‌ام و یا اعتقاد دارم. بیشتر مطالعه زندگی زنانی ( داستانی و یا غیر داستانی) تاثیرگذار و قدرتمند که سعی در تغییری هر چند اندک در دور و برشان دارند ولی لزوما هم به همین سادگی از لفظ فمنیسم استفاده نمیکنند.

ماه گذشته اولین جلسه را شرکت کردم و موضوع کتاب داستانی کمی کمیک (ولی واقعی) پدری بود که میخواست «مرد» واقعی بشود برای فرزند پسری که در راه داشت. فکر کرده بود در دامان یک مادر فمنیستی دهه ۱۹۷۰ بزرگ شده است که به میزان کافی به او «مردانگی» نیاموخته است. ولی مطمئن بود که نه دلش میخواهد سرباز جنگ بشود و نه علاقه‌ای به خشونت دارد پس در لیستش برای رسیدن به «مردانگی» این دو را خط میزند ولی حالا سعی میکند آنچه که جامعه برای «مرد شدن» از کودکی تشویق میکند را در دهه ۴۰ زندگیش تجربه کنند.

جواب سوالهایی که برای بحث هم انتخاب شده بود با آنچه من با آنها آشنا شده بودم فرق داشت. نظر افراد گروه شباهت خیلی زیادی با آنچه من یا خوانده بودم در دانشگاه و یا در طول کار حرفه‌ایم یاد گرفته بودم از اینکه «یک مرد باید چگونه باشد؟» نداشت. بیشتر از آنکه به این پرداخته شود که چرا زن و مرد اینگونه هستند و یا جامعه در آنچه هستند چه نقشی دارد،  تمرکز بر روی این بود که در حال حاضر زنها و مردها چگونه‌اند و چگونه در جامعه حاضر میشوند. البته میشد گفت خیلیهاشان بر اساس تجربه زندگیشان هم دل خوشی از مردها نداشتند. 

 در این اولین برخورد با این گروه کوچک از زنان، آنچه توجه من را جلب کرد خونگرمی و رفتار دوستانه‌شان بود که قبلترها از آمریکاییها دیده بودم. چیزی برای پنهان کردن نداشتند و فکر نمیکردند باید خودشان را سانسور کنند و یا به من به عنوان یک غریبه مشکوک باشند. همین بس بود که من فکر کنم که مدتهاست آنها را میشناسم و اگر نگاهشان به مسئله جنس و جنسیت حتی به نظرم خیلی «سافستیکیتد» و «روشنفکرانه» هم نیاید ولی باز هم اینکه بعد از ساعت کارشان در چنین روزهای سردی دور هم جمع میشوند و درباره‌اش صحبت میکنند را ارزشمند بدانم.

این گروه از زنان آمریکایی، احتمالا هیچ جای دیگری به تور من نمیخوردند و یا من راه دیگری برای شناختن چنین قشری از جامعه میزبانم نداشتم . ولی بودن در میان این آدمهای غریبه‌ که بدون هیچ ادعایی در به رخ کشیدن آنچه هستند، در کمال سادگی و افتادگی لحظاتی را میتوانم باهاشان بگذرانم، تجربه نابی بود که تصمیم دارم فعلا از آن بیشتر یاد بگیرم، حتی اگر از کتابی که برای دیدار بعدی باید بخوانم اصلا خوشم نیاید.

*best sellers

هیچ نظری موجود نیست: