• بازداشت تعدادی از فعالان جنبش زنان
      نیروهای امنیتی امروز پنج‌شنبه با ممانعت از برگزاری مراسم بزرگداشت ۲۲ خرداد که از سوی برخی فعالان جنبش زنان «روز همبستگی زنان ایرانی» نام‌گرفته است، تعدادی از فعالان زن شرکت کننده در این تجمع را بازداشت کردند.
  • خاطره زدایی از همبستگی بیست و دو خرداد
      تحلیل محبوبه از شرایط اتفاق افتاده بعد از تظاهرات 22 خرداد 84
  • وای به روزی که این لایحه قانون شود!
      شادی در این مقاله به نقد لایحه مجازات اسلامی پرداخته که احتمالا به زودی در دستور کار مجلس قرار می‌گیره
  • امر شخصی سیاسی است
      از بهاره آروین ( تا آنجایی که از دوران دانشگاه یادم می‌آید باید دانشجوی دکترای جامعه شناسی باشد)- بخش اول مطلب برام مهم بود نه پی نوشت‌ها
  • داستان اجباري شدن حجاب در ايران: گام آخر، مرگ بر بدحجاب
      آخرین قسمت از سری مطالب نیما درباره داستان حجاب بعد از انقلاب


  • شنبه، ۲ شهریور

    کشور جدید شهر جدید زندگی جدید

    بالاخره مستقر شدم. بعد از چند هفته مسافرت و گشت و گذار دوباره برگشتم نیویورک و نقل مکان کردم در اتاق جدیدم در یک آپارتمان سه خوابه دانشجویی.

    بازم به فاصله یک سال دانشجو شدم، فکر کنم این دیگه آخرین مرحله تحصیل باشه. بعد از این ۵ سال دیگه درس و مشق رو می‌بوسم میرم سراغ کسب و کار.

    آپارتمان خوبیه. من به خاطر اینکه اتاق خودم رو داشته باشم و نخوام وقتی رسیدم تازه دنبال خونه بگردم و تجربه انگلیسم تکرار بشه از آوریل گذشته برای این اتاق درخواست کرده بودم.

    خوشبختانه اتاق خوب و بزرگیه و این آپارتمان یک هال بزرگ و مبله داره که ویوش رو به پارک روبرویه و همچنین یک ویو از محله اطراف دارم. خوشم اومد و دوستش دارم. مخصوصا وقتی که یک کبوتر دم پنجره اتاقم میشینه که این اتفاق زیاد تکرار میشه

    یک همخونه‌ای آمریکایی و ایتالیایی دارم که خوشبختانه اونها هم دانشجوی دکتران. آمریکایی هنوز رویت نشده ولی با ایتالیایی دوست شدم. دختر خونگرم و خوبی به نظر میاد (الان می بینم که اسمش رو یادم نیست).

    خوشبختانه کارهای دانشگاه خیلی راحت انجام داره میشه و من میتونم بگم تقریبا بیشتر کارهام رو کردم و باید فقط منتظر شروع کلاسها بشینم.

    این دفعه ولی خودم میدونم باید خیلی بیشتر از دوران فوق لیسانسم مایه بذارم. چون اینقدر مباحث جدید و موضوعات زیادی برای یاد گرفتن هست که نمیشه وقت تلف کرد و دانشگاه ما هم بعید میدونم دانشگاه آسون گیری باشه.

    به هر حال یه بار دیگه، یک شهر دیگه، یک کشور دیگه ، یه دانشگاه دیگه و یه تجربه دیگه.

    امیدوارم این یکی هم مثل بقیه به خیرو خوشی تموم بشه تا ما بریم پی زندگیمون.



    پنجشنبه، ۲۴ مرداد

    این بخش آرشیو وبلاگم مدتهاست کار نمیکنه. همه مطالب موجوده ولی وقتی روی ماه‌های مختلف کلیک میشه، صفحه نات فاوند داده میشه. از متخصصین امر کسی میدونه امکان داره مشکلش چی باشه.



    یکشنبه، ۲۰ مرداد

    کدوم خانواده کدوم حمایت؟

    از نقدهای مختلف فمینیستی که از اولین قوانین مدنی در ایران که در دوران رضاشاه تصویب شد یکی اینه که رضاشاه چند همسری رو ممنوع نکرد.

    وقتی از رضاشاه صحبت می‌کنیم اگه نگاهی به تاریخ بندازیم می‌بینیم از زمانی نزدیک به ۷۰-۸۰ سال پیش داریم صحبت می‌کنیم.  یعنی ما به رضاشاه میتازیم که اون زمان که کلی ژست ایران مدرن میومد، این چند همسری رو جزیی از قوانین این کشور باقی گذاشت.

    بعد از اون هم در دوره محمدرضاشاه، بازهم قانون چند همسری باقی موند ولی در آخرین قانون خانواده که اواخر رژیم پهلوی تصویب شد، اجازه زن اول لازم بود برای ازدواج مجدد.

    زمان همینطور جلو رفت تا رسید به سال ۱۳۸۷ شمسی برابر با ۲۰۰۸ میلادی، و منطق انتظار داره که با جلو رفتن زمان قوانین هم منطبق با اون اصلاح بشه و یک پیشرفت در قانونگذاری دیده بشه.

    ولی ظاهرا این اتفاق نمیفته و ما حداقل در حوزه حقوق خانواده می‌بینیم این اتفاق در جهت مخالف می‌افته. یعنی قوانین برخلاف زمان حرکت می‌کنه.

    در سال ۱۳۸۷ دولت ایران، لایحه‌ای رو به دولت ارایه می‌کنه که احتمالا در مقایسه با حقوق تصویب شده توسط  رضاشاه در دهه ۱۹۳۰ میلادی  یک حرکت رو کاملا رو به عقب به حساب بیاد.

    لایحه حمایت از خانواده دولت که به درستی ” لایحه حمایت از مردان خانواده” نامیده شده، در  ۵۳ ماده تهیه شده و تو این هفته قراره در مجلس دربارش تصمیم گرفته بشه.

    در خصوص چند همسری این لایحه در ماده ۲۳، شرایط رو برای مردان از آنچه که در حال حاضر وجود داره آسونتر کرده.  براساس این ماده، شوهر برای ازدواج مجدد دیگر نیازی به اجازه گرفتن از همسر اول ندارد و فقط کافیه که دادگاه حکم بده که اون توانایی مالی لازم را برای داشتن یک همسر دیگر داره.  به طور ساده تر اینکه اگر پول داشته باشه بدون نگرانی میتونی اقدام به تجدید فراش کنی.

    ماده ۲۳: “اختيار همسر دائم بعدي، منوط به اجازه دادگاه پس از احراز توانايي مالي مرد و تعهد اجراء عدالت بين همسران مي باشد”

    این یعنی اینکه سایه داشتن هوو که همیشه مثل یک کابوس در زندگی زنان ایرانی قرار داشت حالا با قدرت بیشتری حضورش رو به ثبت میرسونه. یعنی یک زندگی نا امن تر از گذشته میشه و یک زن باید همیشه باید نگران این باشه که شوهرش حتی بدونه اینکه بذاره اون با خبر بشه ازدواج کنه.

    براساس  ماده ۲۵ همین لایحه، این زن باید اگر وقتی داره عقد می‌کنه حواسش باشه که این مهریه ،‌که حتی بر اساس قوانین شرع حق زنه و با توجه به نظام اقتصادی و سیستم فرهنگی کشور در خیلی موارد تنها پشتوانه مالیه یک زنه، باید مالیاتش پرداخته بشه.

    علاوه بر سهولت در ازدواج دوم، سهولت در ازدواج موقت هم یکی دیگه از هدایای این لایحه به خانواده‌های ایرانیه، ازدواج موقت لزومی نداره ثبت بشه.

    تصور کنید زنی رو که به خاطر فقر مجبور به ازدواج موقت میشه ولی این ازدواج ثبت نمیشه. اگر بچه ای از این رابطه مونده باشه، این زن بیچاره حالا باید بدوه دنبالش تا ثابت کنه بابای بچه کیه . حالا با این وضعیت دادگاه‌ها اگه ثابت بشه.

    این قصه سر دراز دارد.

    اینها گوشه‌هایی از قانونی که دست اندرکارانش اون رو حامی خانواده میخونن.

    کاشکی یکی روشن میکرد که منظور این آقایون کدوم حمایت و کدوم خانواده است.

    فکر کنیم تصویب این لایحه چه فاجعه و چه عقبگردی خواهد بود. پس   اگر می‌تونید بنویسید دربارش. بنویسید که مخالف یک همچین قوانین قهقرایی و مردسالارانه‌اید. قوانین که با زندگی امروزی ما به عنوان یک انسان صاحب فکر و عقل جور در نمیاد.

    به نظرم هر کس فکر میکنه این قوانین ناعادلانه و نادرستن در اعتراض بهش شرکت کنه. این بازی که صنم اعلام کرده  میتونه بهانه‌ خوبی برای شروع باشه.

    اگر کسی مطلبی در این مورد نوشته میتونه بگه من به مطالب زیر اضافه کنم.

    مرتبط:

    فراخوان ائتلاف گروه ها و فعالان جنبش زنان علیه لایحه ضد خانواده

    مطالب سایت میدان در خصوص اعتراض به لایحه حمایت از خانواده

    بروشور اطلاع رسانی در خصوص لایحه  «حمایت از خانواده»

    اعتراض به لایحه حمایت از خانواده - وب سایت فعالان جنبش زنان برای اعتراض با لایحه

    این یک بازی وبلاگی نیست، یک  عقبگرد فرهنگی است.  - بلوط

    وقتی حمایت از خانواده نیز غنی سازی شد- جمهور

    لایحه حمایت از افراد ضد خانواده - نیک آهنگ

    این لایحه‌ها رو برای کی مینویسین؟- گیتی

    حق شماست که نگذارید لایحه خانواده تصویب شود- فهمیه خضر حیدری

    لایحه چند همسری - آزاده

    قانون عصر حجر را نمی‌پذیریم- پرگاس

    شمارش معکوس برای لایحه ضد زن - حوا

    لایحه‌ای با نگاه مردسالارانه، برای خانوده‌های مردسالار - جوانه‌ها

    درباره «لایحه‌ی خانواده» - پرستو

    فراخوان «ائتلاف فعالان و گروهای مختلف جنبش زنان» علیه لایحه «حمایت از خانواده» - ایران بان

    نوشته ای از الیزه

    نوشته سبیل طلا در این مورد

    چه جور حمایتی قراره بشه؟!- علی قائدی

    And your earth moves beneath your own dream landscape- Snapshot

    لایحه «حمایت از خانواده» ـ بی بی باران

    لایحه حمایت از (کدوم ) خانواده- نم‌ نم باران

    علنی تر شدن وقاحت - بوی باران، قهوه و سیگار



    شنبه، ۱۹ مرداد

    فلوریدا و اعدام

    بعد از سال‌ها یه مسافرت دو نفری رفتیم. ایران که بودیم از ترس بگیر و ببندها کلی احتیاط می‌کردیم و داغ یه مسافرت دو نفره تنها به دلمون موند(البته زیاد بودن افرادی که راحت مسافرت می‌کردن ولی خوب ما کلی محتاط بودیم).

    به هر حال یه سفر اروپا دو نفری رفتیم که خیلی خوش گذشت و این یک سفر یک هفته‌ای فلوریدا. هم هتل خیلی تروتمیز و شیک بود. ( کلی پیاده شدیم) . هم هوا خوب بود.

    ولی خوشگذرونی‌های سفر به یک طرف این خواب‌های شبانه من در سفر هم به یک طرف.

    اولین شب که خواب دیدم داییم ( که حدود ۲۶ سال پیش به جرم فعالیت سیاسی اعدام شده بود) زنده شده و من دارم واسش تعریف می‌کنم که وقتی مرده بوده چه اتفاق‌هایی افتاده. من بزرگ شده بودم ولی اون تو همون شکل وقیافه ۲۰ سالگیش (زمانی که اعدامش کردن) مونده بوده.

    خوابهای من به صورت سریالی از گذشته بود. گذشته‌ای که من چیزی ازش یادم نیست چون خیلی بچه بودم و عجیب که این گذشته در این خوابها مرتب تکرار میشد..

    شب بعد پاسدارها به خونه خالم حمله کرده بودن و همه اسباب و اثاث‌هاش  رو باخودش بردن.

    این اتفاق البته سالهای دهه ۶۰ بارها برای خونواده پدربزرگم تکرار شده بود. حمله‌های نصف شب و سحر سپاه که خودشون می‌دونستن بیشتر از چند تا تیکه روزنامه  و یا کتاب پیدا نمیکنن (البته همون‌ها کافی بود تا خاله و دایی‌های من رو سال‌ها در زندان نگه دارن(.

    یه نفر تصمیم گرفته بود من رو به جرم ” داشتن رابطه نامشروع” بکشه.  این خواب شب بعد بود. خیلی وحشتناک بود. مثل فیلم‌های پلیسی از در و پنجره فرار می‌کردم که کشته نشم. در مسیر همین گریزها این ماجرای کشتن به  حکم به اعدام تبدیل شد  و من داشتم از قاضی پرونده تقاضای بخشش می‌کردم. بهش گفتم شاهرودی نامه داده شما نمی‌تونید من رو اعدام کنید. نمیدونم این وسط سرو کله سروش از کجا پیدا شد که اره براساس منابع فقهی حکم اعدام درسته. ولی به خیر گذشت و من در حال جروبحث با قاضی بیدار شدم. ولی وحشت مرگ، تمام طول خواب دیوانم کرد.

    حس وحشتناکیه. موندن در انتظار روزی که بخوان طناب مرگ رو به گردنت بندازن. بدترش وقتیه که فکر کنی بی‌گناه داری بالای دار میری  و به این ضرب المثل احمقانه بخندی که سر بی‌گناه پای دار میره ولی بالای دار نمیره.

    قسمت آخر خواب ، آخرین قسمت هیجان‌انگیز زندگیم بود.مهاجرت. داشتیم فکر می‌کردیم با چه کشتی‌ای از ایران بریم. حالا کشتی چرا هیچ ایده‌ای نداشتم. توی خواب که  نرفتیم ولی توی واقعیت رفتیم.

    رفتیم و حسرتش هر روز به دلمونه که کاش ایران بودیم. نمیدونم شاید اگه ایران بودم این‌ها دیگه خواب نبودن و واقعیت زندگیم بودن.

    حتما بودن. چون الان هم دایی‌های زیادی تو زندانن که  تنها گناهشون اینه که به فکر یه زندگی بهترو آزادتر برای خواهرزاده‌هاشونن. شاید اون‌ها هم نتونن مثل دایی من بزرگ شدن خواهرزاده‌شون رو ببینن و بدونن که همین کوچولوها روزی بهشون افتخار می‌کنن.



    دوشنبه، ۱۴ مرداد

    من که خجالت کشیدم

    کل آدمهایی که در تظاهرات ضد جنگ آتلانتا شرکت کرده بودند به سختی به ۱۰۰ نفر می‌رسید ولی در بین همین تعداد کم هم فقط ۲-۳ نفر ایرانی بودند.

    به نظرم خیلی مایه سرافکندگیه که کمترین کار ممکنی که از دستمون برمیاد روهم انجام نمیدیم. خیلی دلم میخواد بدونم ایرانیهای مقیم آتلانتا که شنیدم تعدادشون کم هم نیست، حداقل این رو میشه از تعداد قابل توجه چلوکبابی‌های ایرانیش فهمید،  کجا بودن؟

    احتمالا اگر پای صحبتهای همین هم‌میهنان عزیز بشینید کلی برنامه و پروژه برای آینده سیاسی ایران دارن و بهتر از هر کسی میدونن برای ایران چی خوبه و چی بد. احتمال  زیاد همچین جو هم میگیرتشون که فکر میکنن دارن سخنرانی رقابتهای ریاست جمهوریشون رو انجام میدن.

    به هر حال از این هموطنان گرامی به جز دو سه نفر در این تظاهرات حضور نداشتن و اکثریت شرکت کنندگان رو آمریکایی ها تشکیل می‌دادن.

    این آمریکاییها میگفتن که عجیبه که یه سری گروه ایرانی هستن که دلشون میخواد آمریکا به ایران حمله کنه و گفت منتظر بودیم بیان اینجا و با ما مخالفت کنن. بعدا فهمیدم که منظورشون مجاهدین بوده.

    حتی اگر بخواهیم ملی گرایانه هم فکر نکنیم، به عنوان یک انسان فکر کنم این کمترین کاریه که برای صلح میتونیم انجام داد.

    من که واقعا خجالت کشیدم از این تعداد کم ایرانی‌ها در اونجا.

    تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا

    تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا

    تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا

    تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا

    تظاهرات ضد جنگ در آتلانتا



    جمعه، ۱۱ مرداد

    اینجا خیلی متفاوته

    نمیشه گفت اروپا بهتره یا آمریکا. به نظرم کار عبثی اگر بخواهیم چنین مقایسه‌ای انجام بدیم. ولی واقعیت اینه که کاملا متفاوتن.

    اولین چیزی که اینجا توجهم رو به خودش جلب کرد اینه که آمریکاییها سعی کردن برای همه چیز راحت‌ترین و سهلترین راه رو پیدا کنن.

    سیستمی به نام درایو ترو (Drive Through)  رو من برای اولین بار در عمرم اینجا دیدم و شنیدم.

    این سیستم برای همه چیز از غذا گرفتن تا بانک رفتن یا دارو گرفتن استفاده میشه. بدون اینکه از ماشین پیاده بشی سفارشت رو میدی و همونطور که تو ماشین نشستی سفارش رو می گیری. یعنی ساده ترین روش ممکن.

    اینجا به دلیل زیادی زمین، حداقل در شهرهایی غیر از شهرهای بزرگ،  نگرانی جای پارکینگ و پول پارکینگ وجود نداره. در حالی که تو اروپا  همیشه یک معضل جای پارک پیدا کردن و گرون بودن اونه.

    به نسبت اروپا اینجا همه چیز در ابعاد بزرگتره. بیشتر سوپر مارکت‌ها چند برابر یک سوپر مارکت اروپاییه. من الان سعی میکنم یک شهرستان اینجا رو با یک شهرستان اروپایی مقایسه کنم.

    من اینجا هنوز کسی رو ندیدم  که قدم زنان به سمت مرکز خرید بره. برای رفتن به همه جا ماشین استفاده میشه. البته فاصله‌ها زیاده و پیاده رفتن،تو این هوای گرم و شرجی که من دارم اینجا تجربه میکنم،‌خیلی خوشایند به نظر نمیاد.

    به همین دلیل استفاده زیاد از ماشین،‌به نظرم نیاز هر روزه به ورزش بیشتر احساس میشه، چون در غیر این صورت اضافه وزن اجتناب ناپذیره.

    یک مورد دیگه‌ای که اینجا جلب توجه میکنه زیادی تابلوها در کنار بزرگراههاست که بیشترش تبلیغات انواع فست فودهاست که تعدادشون کم هم نیست.

    فکر کنم اینجا کشور فست فودهاست.



    سه شنبه، ۸ مرداد

    مثل اون روزها

    فکر میکردم غریبگی کنم. دو سال کم نبود. زمان به اندازه کافی طولانی بود که بخواد  روی رابطه دو نفرتاثیر بذاره حتی اگر سالهای سال با هم زندگی کرده باشن.

    ولی تا این لحظه همه چیز مثل قدیم‌هاست. همون نگاه‌ها، لبخندها و جملات دلنشین. از همون لحظه اول همینطور بود. هیچکدوممون درنگی نداشتیم برای بوسیدن و بوییدن. فقط من باورم نمیشد. تنها جمله‌ای که به زبون می‌اوردم همین بود. باورم نمیشه.

    اینقدر در طول این دوسال دوباره با هم بودن برام رویای دست نیافتنی شده بود که حتی وقتی که لمسش میکردم فکر میکردم حالا یک نفر میاد و من رو  بیدار میکنه و می‌گه که فقط یک خواب بوده.

    همه چیز مثل روزهای خوب گذشته، دوست داشتنیه.

    همه سختی‌ها می‌ارزید به اینکه می‌بینم با همون نگاه روبروم نشسته.



    پنجشنبه، ۳ مرداد

    نیویورک

    الان یک دوازده ساعتی هست که رسیدم نیویورک. ورود به فرودگاه جی اف ک و رد شدن از بزرگراهها به سمت منهتن من رو به یاد تهران انداخت. نگاه اول خیلی من رو تحت تاثیر قرار نداد.

    دیروز فقط وقت کردم برم یه سر به دانشگاهم بزنم. جایی که قرار ۵ سال آینده رو توش بگذرونم. خیلی دوستش داشتم. معماری زیبایی داشت.فکر کنم درس خوندن درش تجربه خوبی باشه. .

    الان که اینها رو مینویسم ساعت ۵:۳۰ صبح و اختلاف ساعته ۶ ساعته اروپا و آمریکا باعث شده که من از دو ساعت پیش بیدار باشم و با اینترنت دزدیی که هی قطع و وصل میشه ایمیل جواب بدم و چت کنم با خانواده‌ام.

    بعد از مدت‌ها این دفعه هم جدایی سخت بود. اونها طی چند سال گذشته به آمد و رفتنهای من عادت کرده بودن و میدونستن من همیشه یکی دو ماه بیشتر مهمونشون نیستم ولی این سفر آخر که موندنم ۹ ماه طول کشید باعث شد دوباره خداحافظی کردن سخت بشه.

    امشب شب هیجان انگیزیه برای هر دومونه. دو سال جدایی داره تموم میشه و من لحظه شماری میکنم برای انتهای امروز که انتهای انتظار کشیدنم هم هست.



    جمعه، ۲۸ تیر

    باز هم چمدان‌ها

    بین چمدونهام نشستم و سعی میکنم وسایلشون رو جابه جا کنم تا برای یه تیکه لباس هم که شده جا باز بشه.

    خیلی سخته تمام زندگیت رو تو دو تا چمدون جا بدی که بیشتر از ۲۳ کیلو نشه. خنده دارترش اینه که تو ساک دستی که میخوام ببرم تو هواپیما فقط کفش گذاشتم. یعنی مهمترین وسایل زندگی من کفشامه؟ تازه چند جفتش رو شاید نتونم ببرم.

    با همه این اوصاف به درو دیوارو کمد که نگاه میکنم می بینم هنوز یه عالمه چیز ریز میزه وجود داره که باید جاشون بدم.

    اره دارم سرم رو گرم میکنم با چمدون‌ها و سعی میکنم به قسمت‌های هیجان انگیزتر سفر کمتر فکر کنم.



    جمعه، ۲۱ تیر

    بچه‌های امروز هم خروس زری پیرهن پری دارن؟

    دیروز با دوستی یاد فیلم‌های و قصه‌هایی که در دوران بچگیمون برای کودکان ساخته میشد و با اشتیاق برای دیدنشون به سینما میرفتیم افتادیم و یا ذوق می‌کردیم که یه سر بریم کانون پرورش فکری و نوار قصه‌هامون رو بخریم، افتادم..

    به طور خاص یاد ترانه‌های فیلم گلنار و بعد از اون بحث کشیده شد به نوارهای کاست بچه ها مثل علیمردان خان و خروس زری و پیرن پری. حالا از حس‌های نوستالژیک که بگذریم به این فکر میکردم که اون اوایل انقلاب و حتی دهه ۶۰ بعضی‌ها با یه عشق خاصی این داستان‌ها رو برای بچه‌های نسل ما ساختن که ماندگار شد.

    فکر می‌کنم اون زمان به این دلیل که هنوز بعضی از تفکرات انقلابی رو بعضی‌ها داشتن و واقعا یه سری آرمان‌های انسانی داشتن که براشون مهم بود. تونستن این کارها رو بسازن و موفق باشن.

    نمی‌دونم الان وضع سینمای کودکان و یا نوارهای کاست قصه‌های بچه‌ها چطورین. ولی امیدوارم طوری باشه که حتی وقتی توی ۳۰ سالگی هم اونها رو گوش میدن یادشون بیاد که بعضی از ارزشهای دوست داشتنی زندگیشون رو از همین ترانه‌ها و داستان‌ها گرفتن.

    پ.ن فایل صوتی خروس زری پیرهن پری از اینجا دانلود کنید.